هر خانومی در برههای از زندگی تصمیم میگیره که یه زن کامل بشه. در مورد من این تصمیم از طرف اسپینو گرفته شد چون من فکر میکردم خیلی کاملام و احتیاج به هیچ فعالیت جنبی برای تکامل ندارم. روزی از روزهای گرم شهریور ماه بود، دقیقا در پنجم شهریور، که زندگی ما با نور یه دخملی روشن و پر فروغ شد.
خب فکر میکنید من چرا فرصت نمیکنم اینجا رو مرتب بهروز کنم؟ تمام وقتام صرف تر و خشک کردن این وروجک میشه!
برای پیدا کردن یه اسم خوشگل مکش مرگ ما چند روزی وقت گذاشتیم. از اونجایی که دختری ما چشم و ابرو مشکیه و خدا میدونه به کی رفته، اسمش رو گذاشتیم سرمه خانومی، گرچه به گفتهی شاعر:
سرمه بر چشم سیاه تو عبث میریزد ...
(وقتی اول دبیرستان بودم در شهرکی نظامی زندگی میکردیم و یه سرویس هر روز ما رو به شهر و دبیرستان محل تحصیلمون میبرد و برمیگردوند، یه سربازی به عنوان شاگرد راننده در اون اتوبوس خدمت وظیفهاش رو میگذروند و چشم و ابروی خوشگلی داشت و دل بیشتر دخترها رو برده بود -دخترهای امروزی توجه داشته باشن در اون زمان جنگ و قحطی مرد و سوژه، ما چقده ندید بدید و محرومیت کشیده و چشیده بودیم- یه بار که دفتر من جا مونده بود یا جاش گذاشته بودم، الله اعلم، با یه مداد این شعر رو روی جلد دفترم نوشته بود و حسابی از چشم من افتاده بود. آدمی که با اون چشمهای درشت خمار نمیتونست ببینه که چشمهای من سیاه نیست قطعا به کوردلی هم مبتلا بود!، خلاصه این شعر رو از اون جا یادم مونده.)
باری، وقتی رفتیم برای سرمه خانوممون شناسنامه بگیریم تصمیم به این شد که کوچولومون اسم فامیل من رو داشته باشه. چی فکر کردین؟ کشور گل و بلبل ما در بعضی زمینهها یه عالمه پیشرفتهست و خودمون توجه نداریم و هی میزنیم توی سر مال.
تربیت بچه خیلی سخته، اما شیرینیاش به یه دنیا میارزه اگه بدونین چه کیفی داره پیپی بچه رو تمیز کنی، برررررررررررررررررررررر (واژهی ذوق مرگی)، مخصوصا اینکه سرمه خانومی ما شاشو هم تشریف دارن و راه به راه جویبار زلال شاشوانهشون به زندگی ما طراوت میبخشه. خانومهای کامل میدونن من چی میگم.
ما تصمیم گرفتیم مثل هر مادر و پدر روشنفکر متمدن امروزی، برای ثبت خاطرات دخترمون یه وبلاگ بزنیم و شیرینکاریهاش رو بنویسیم البته چون هنوز دو ماهشه شیرین زبونیهاش شروع نشده، اما شیرین کاریهاش تمومی نداره این وروجک خوردنی، برررررررررررررررررررر!
این شما و این هم سرمه دخملی!