خشمی در وجود من متولد شده
خشمی به غایت دوستداشتنی
با حجمی کریستالی
و لبههای تیز الماسگون
و ماهیتی سیال و آبگون
و رنگی اثیری
و جنسی وصفناپذیر
نه میشود قورتاش داد
نه میشود در دست گرفت
نه میشود دور انداخت
نه میشود زیر پا لهاش کرد
و نه هیچ چیز دیگر
من این خشم را دوست دارم
من این خشم را مثل یک گنج گرانبها
در گوشههای وجودم پنهان میکنم
خشم من را نمیشود ترساند
نمیشود با تیر زد
نمیشود چشمهایش را به سوزش انداخت
نمیشود کتکاش زد
اصلا بگذار اینطور بگویم
همهی اینچیزها
به خشم من جان میدهد و سرحالاش میکند
خشم من احساساتی نیست
خشم من با آمد و رفت آدمها
آدم بدها
آدم خوبها
کاری ندارد
خشم من چه کار دارد که کی از چی و کجا و کِی ...
خشم من به «خس و خاشاک» پوزخند میزند
خشم من معرفت دارد
خشم من
بدون اینکه من بفهمام چرا و چطور
میراثدار حلاج و شمس و عینالقضات و شیخ اشراق است
خشم من هدف دارد
خشم من چشمهایش را به «جهل و نادانی» میدوزد
و در سکوت
و با متانت و وقار
به او خیره میشود
خشم من صبور است
خشم من عارف است
خشم من آگاه است
اینگونه است خشم من
این خشم مقدس
در روزگار بیتقدسی