تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
87/07/07
سیندرلایی که منم
این روزها
«رها»یی که فقط یه «رها» بود

خیلی ساده و معصوم و مظلوم و شهرستانی

و کارش این بود که مثل یه آدم‌بزرگ جدی و عبّاس(!)

بره استودیو و برنامه‌های عالمانه بفرسته رو آنتن

و برگرده خونه و بشینه پشت کامپیوترش

و یه قوطی تن ماهی بندرعباس باز کنه

و یه قوطی آبجوی کاملا اسلامی سر بکشه

و یه مشت کتاب و

یه دهن مقاله

و  یه بغل لاطائلات آدم مهم‌ها و آدم دانشمندها و آدم روشن‌فکرها رو بخونه

و گه‌گیجه بگیره

و فکر کنه توی این دنیای بزرگ بی‌انتهای شگفت‌آور عجیب و غریب

چقدر بی‌سواده

و تا آخر ِآخر ِآخر ِعمرش هم

سواد‌دار نمی‌شه هرگز

گاهی هم به جلسه‌های فخیمانه بره

و درباره‌ی ارتباطات نوین و رسانه‌های مدرن و تاثیر صدا بر اذهان خاموش

واژه‌های قلنبه سلنبه سر هم کنه

و تو دلش به حماقت مردهای شیکم‌گنده‌ی دکتر

و خانم‌های جدی کارکشته‌ی استاد

که با چهره‌ای متفکر نگاهش می‌کنن

و چونه می‌خارونن

و سرشون رو تکون تکون می‌دن

و گاهی هم می‌کنن سخت (نقد رو می‌گم)

هر و هر یا کر و کر یا نمی‌دونم چی، بخنده

یهو تبدیل شده به یه سیندرلای این روزها

تا چشم‌هاش رو می‌بنده و می‌گه: «آخ شازده کوچولو»

توی فلش‌مموری‌اش دو تا فایل قلنبه‌ی «شازده کوچولو با صدای احمد شاملو» سبز می‌شه

تا به ستاره‌ها خیره می‌شه و دلش میره واسه اون سیاه‌چاله‌های مرموز و شگفت‌آور

یه عالمه کتاب و سی‌دی و نرم‌افزار و مجله‌ی ستاره‌ای میریزه تو بغل‌اش

تا برق میره یهو

و تموم کار و بارش به باد فنا میره

و کلافه می‌شه و غصه می‌خوره و آه می‌کشه

یه لپ‌تاپ خوشگل سیاه میاد تو دست‌هاش

تا می‌گه من گُش...

یه دیس ماکارونی باغ‌وحشی خوشگل دم‌نکشیده‌ی سوسولی میاد تو حلقوم‌‌اش

تا می‌گه «وااااای بوی مریم!»

پارچ سفالی آبی‌اش

که کار یه دختر هنرمند گمنام تهرونیه

پر می‌شه از مریم و چند شاخه رز قرمز و یه دونه سفید

که بعد از خشک شدن،

مریم ها با کلی آه و افسوس میرن تو سطل زباله و

رزها کله‌شون بریده می‌شه و میرن تو کتری بلور و

یه غروب دیگه و

یه دسته گل دیگه و

یه خونه‌ای که همیشه بوی عطر مریم می‌‌ده

اما این سیندرلا

به جای کفش بلوری مکش مرگ ما

کفش کتونی آدیداس پاش می‌کنه

و شماره‌ی پاش هم  نه بیست و هشت

بلکه سی و هشته

(وای چه بزرگ!)

از ساعت دوازده شب هم نمی‌ترسه

خیلی هم خوشش میاد اساسی!

و شاهزاده‌اش هم نه یه جوون لاغر قلمی چشم‌خمار

بلکه یه دایناسوره

که از دل جنگل‌های سبز و تاریک تاریخ

با اون بارون‌های شُرشُر موسمی وحشتناک

و اون آرکئوپتریس‌های زشت بدقواره

یهو بیرون اومده

و خودشو انداخته تو بغل سیندرلایی که منم

چرق چوروق استخون‌هام میادش؟


اینم عکس من و دایناسور D:

 

+ رها Balatarin