ش. عزیزم
«مرگ» دستمان را گرفته و آرام و قدمزنان به «نمیدانم کجا» میبردمان، به جای ما زیر نامهی پزشک قانونی را امضا میکند، دلداریمان میدهد، اشکهامان را پاک میکند و دستمالکاغذی تریپلای چشمک به دستمان میدهد تا فین کنیم، گاهی هم دست در جیب میکند و پول گورهای دو اشکوبمان را پرداخت میکند. این روزها مرگ تنها رفیق شفیقی شده که میتوانیم رویش حساب کنیم و بدانیم هرگز تنها نمی گذاردمان.
یک قفس و
پیراهنی سیاه
یک آه سرد و
یک بغض ناتمام و
آه... آه...
چشمهای آبی تو؟
نه!
فقط چشمهای تو!
قلب خاک گرفتهام؟
نه!
فقط قلب ناتمام تو!
گریه؟
نه!
چند چکه آب شور
ناله؟
نه!
چند نت درهم و
ضجهای به زور
سنگ سیاه و
مریم سفید و
نوحه خوان پیر
حلوای تلخ و
دیازپام شیرین و
خوابهای پیشگو و
شکمهای سیر
سیگار و
سینهبند و
قزنقفلی و
تف به روزگار!
ساعت و
لیوان خالی و
موبایل خاموش و
«هی!
لبات رو بیار!»
یک تکه رنج و
قطعهای درد و
یک برش سوز
یک دریا نه
یک بیابان نه
یک کویر ناتمام افسوس
افسوس ...