تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
87/07/02
حلوای تلخ و دیازپام شیرین

ش. عزیزم

«مرگ» دست‌مان را گرفته و آرام و قدم‌زنان به «نمی‌دانم کجا» می‌بردمان، به جای ما زیر نامه‌ی پزشک قانونی را امضا می‌کند، دل‌داری‌مان می‌دهد، اشک‌هامان را پاک می‌کند و دستمال‌کاغذی تریپلای چشمک به دست‌مان می‌دهد تا فین کنیم، گاهی هم دست در جیب می‌کند و پول گورهای دو اشکوب‌مان را پرداخت می‌کند. این روزها مرگ تنها رفیق شفیقی شده که می‌توانیم رویش حساب کنیم و بدانیم هرگز تنها نمی گذاردمان.

 

 

چند پر و

یک قفس و

پیراهنی سیاه

 

یک آه سرد و

یک بغض ناتمام و

آه... آه...

 

چشم‌های آبی تو؟

نه!

فقط چشم‌های تو!

قلب خاک گرفته‌ام؟

نه!

فقط قلب ناتمام تو!

 

گریه؟

نه!

چند چکه آب شور

ناله؟

نه!

چند نت درهم و

ضجه‌ای به زور

 

سنگ سیاه و

مریم سفید و

نوحه خوان پیر

 

حلوای تلخ و

دیازپام شیرین و

خواب‌های پیش‌گو و

شکم‌های سیر

 

سیگار و

سینه‌بند و

قزن‌قفلی و

تف به روزگار!

 

ساعت و

لیوان خالی و

موبایل خاموش و

«هی!

لب‌ات رو بیار!»

 

یک تکه رنج و

قطعه‌ای درد و

یک برش سوز

 

یک دریا نه

یک بیابان نه

یک کویر ناتمام افسوس

                                   افسوس ...

 

+ رها Balatarin