1.
ای کسانی که به من میگویید «شلخته»،
بدانید و آگاه باشید که این رفتار من، نوعی میل به انتروپیست(+).
2.
این ترم درس خیلی جذابی دارم با یک استاد بسیار مزخرف.
اسم این درس رو نمیتونم بنویسم چون بیم آن دارم که همکلاسان محترم با سرچ مقاله و این جور چیزها زرتی به رادیوسیتی برسن.
استاد گرام اعلام کردند که: ارتباط بین آدمها، هفت درصد با کلامه و سیزده درصد با حرکات جسم و بقیهاش هم حس درونی آدمها.
چون ایشون دکتر هستن لابد درست میگن دیگه!
اما چیزی که من میدونم اینه که همین هفت درصد ناقابل، تاثیر زیادی در روابط بین آدمها داره.
دقت کردین که بیشتر ماها، در استفاده از واژهها و جملههای قشنگ و محبتآمیز، چقدر ضعیفیم؟ حجم زیادی از جملههای قشنگ و محبتآمیز ما برای غریبههاست و کسانی که سعی داریم محبتشون رو جلب کنیم. وقتی ارتباط ما با فردی صمیمی میشه، ادبیاتمون میره به طرف یه جور صمیمیت عجیب و غریب از قبیل: «اوهوی خره!» «برو بمیر!» «به تو هم می گن آدم؟» «چقده یابویی تو عزیزم!»
این جملههای محبتامیز شدید، وقتی هرازگاهی استفاده بشن بد نیستن چون یه جورایی آدم بعضی وقتها جمله کم میاره و عوض کردن کاربری واژهها و داشتن خلاقیت، تنوع زیبایی به کلام میده، اما امون از وقتی که در کنار این خلاقیت محبتآمیز، جملهها و واژههای عاشقانه و محبتآمیز با کاربری واقعی، یهو از ادبیات کلامیمون غیب میشن. این که توقع داشته باشیم دیگران از پشت این واژههای چرکین، شدت مهر و محبت ما رو حدس بزنن (و لابد هم از روی رفتار ناقصمون) باعث سوءتفاهم در ارتباطات ما میشه و ما رو به یاس فلسفی و داد سخن در فضیلت تنهایی و ترانههای سوزناک چاووشی و «بار فراق دوستان بسکه نشسته بر دلم» میکشونه.
۳.
چند وقتیه دارم فکر میکنم با تغییر در ادبیات کلامی، چهجوری با ابو و ام رها عشقولانه درکنم و اونها از تغییر رفتار من وحشت نکنن، به نتیجهای نمیرسم.
۴.
دیروز یکی از دوستان قدیم، بعد از هرگزی به ما زنگ زده و همون اول با پرتاب یک قلنبهی سنگین، ما رو مات و مبهوت کرده. خدا میدونه با چه حس بدی تونستم سی و چهار دقیقهی بعدی گفتگو رو زبان در قفا تحمل کنم.
۵.
صکثی نوشتن مد شده یعنی؟ یا من چشم و گوشام باز شده این روزها؟
هر وبلاگی میرم داره به شکلی بسیار ادیبانه از لغزش لب بر ستون فقرات و لرزش تن در تن و مقادیر معتنابهی ناموسیجات غیرقابل پخش حرف میزنه.