1.
اسباب کشی، با همهی دردسرهاش تموم شد. خونهی جدید، بزرگتر و دلبازتر و خوشگلتره. گیریم دیگه نمیشه به درخت خرمالوی همسایه زل زد و صبحها با صدای قناری اونیکی همسایه از خواب بیدار شد و توی تخت مچاله شد و چشمها رو بست و هی گفت:
«بعد از یه چهچه دیگه بیدار میشم... فقط یه نغمهی دیگه...»
«دهه! اینیکیاش انگار جدید بود ها! قناری پدرسگ!»
خونهی جدید در عوض یه پنجره داره که شبها وقتی رو تختام دراز میکشم، یه ستارهی درشت خوشگل زرد و به دنبالاش ماه، تو قاباش آروم آروم بالا میاد و نمیذاره من بخوابم که.
روزها هم آسمون با تموم ابرهاش تو چشمهای ندید بدید منه.
2.
دو سال پیش آشنایی بهم کمک کرد تا خونه پیدا کنم. وضعیت بدی بود. زندگی در هتل عصبیام کرده بود. نمیدونستم از کجا باید شروع کنم. هر روز آژانس و پرسه زدن تو تجریش و نیاوران و کاشانک و دارآباد حتی! و سرو کله زدن با دلالهایی که فرق نمیکنه مال کدوم محل باشن. تو مریخ هم که باشن بازم دلالاند و شارلاتان.
بودناش غنیمت بود. گیریم مهربون هم بود. من هم که آمادهام تا با یه فسقل محبت، خودم رو مدیون این و اون بدونم تا آخر عمر. فقط از این تعجب میکنم با تمام هوش و کمالات و انسانیتی که داشت چطور نفهمید من دوستاش نداشتم؟ که اصولا نمیتونستم دوستاش داشته باشم؟ آخه مگه قراره هر کی به آدم محبت میکنه و کمکی میکنه، آدم عاشقاش بشه و بره تو تریپ دوستداشتن؟ وقتی از «دوست داشتن» حرف میزنم منظورم معنای واقعی کلمه نیست ها. هر وقت بخوام از معنای واقعیاش حرف بزنم یه هالهی بزرگ سوتفاهم دورش و دورم ایجاد میشه. منظورم همون مفهوم ایرانیزه شدهی دوست داشتنه که هیچکدوم تعریف مشخصی ازش نداریم (بسکه مبهمه) اما همهمون هم میفهمیم از چی داریم حرف میزنیم.
خوشحالم که امسال بدون این که مدیون کسی بشم و بهدور از سوتفاهمهای رایج، تونستم با دلالهای شارلاتان سر و کله بزنم و خونه پیدا کنم و همهی کارها رو هم خودم انجام بدم.
تنها زندگی کردن در جامعهی بهشدت مردانهی ما، بهایی داره که به هر حال باید پرداخت. وقتی خودت رو به تنهایی درگیر دنیای مردونه میکنی، باید همصحبتی با دلال و نجار و حمال و لولهکش و برقکار و کولرکار و مهندس و صاحبخونه و نصاب و و و... رو هم تحمل کنی.
در این دنیای مردونه اگه آروم صحبت کنی میگن چه زن حال بدهای!
اگه با لبخند صحبت کنی فکر میکنن قصد لاس زدن داری.
اگه سگرمه هات رو درهم بکشی و با اخم حرف بزنی میگن عقدهای هستی و دلت شوهر میخواد اما گیرت نمیاد.
اگه سعی کنی با ادبیات مردونه حرف بزنی، تبدیل به یه زن خشن مردصفت فاقد زنانگی میشی.
اگه کم حرف بزنی فکر میکنن یه زن بَبو و پَپهای که بهراحتی میشه سرت رو کلاه گذاشت.
3.
تو هیر و ویر سمینار و ارائهی کنفرانس به زبان شیرین و بینالمللی انگلیسی و در کلاسی که انگلیسیدانی آدمها در حد « آی ام اِ بلک بورد»ه و تو داری خودت رو آماده میکنی که چشمهای همکلاسیهات رو عکس روی دیوار تصور کنی و با اعتماد به نفس بهشون خیره بشی و انگلیسی حرف بزنی و از این وضعیت مسخره ناراحت هم نشی (هنوز فلسفهی انگلیسی حرف ردن در دل ایران و در جمعی که انگلیسی بلد نیستن رو نفهمیدم والله)، اسپینو ازت میخواد که موبایلت رو به گردنات آویزون کنی و رو اسپیکر بذاری تا بتونه بهصورت آنلاین و از هزار کیلومتر و اندی اونطرفتر کنفرانسات رو بشنوه.
آقا من خودم دیوونه هستم و از خلبازی خوشم میاد اما این جونور دریایی دیگه خیلی خله!
خوشبختانه استاد مربوطه دیر اومد و به من فرصت داد تا اسپینو رو یه جورایی بپیچونم و خودم رو خلاص کنم اما تا آخر کلاس از تجسم وضعیت کنفرانس آنلاین هی نیشام باز میشد و مجبور میشدم به چیزهای غمانگیز فکر کنم تا کمی لبخندم کم عرضتر بشه.
4.
این استاد امام صادقی ما، که مدارک تحصیلی ابتدایی تا دکتراش رو هم در ایران گرفته، دنبال معنی یک واژهی انگلیسی میگرده و پیدا نمیکنه. یهو با خارجیترین وضعیت و حالت ممکن درمیاد که: «شما تو فارسی به این کلمه چی میگین؟»
حالا من اگه یه خانم متین و موقر نبودم، صاف تو چشمهاش نگاه میکردم و میگفتم: تو فارسی بهش میگیم «فا.ک یو» که البته فارسیتر و شکرترش میشه «بکنمات».
5.
«ام رها» خِر ِ اوس قدرت رو گرفته که:
«ای آقا! این طنابی که کشیدی زاویهاش درست نیست. آجرها با زاویهی غلط بالا میرن».
اوس قدرت تیشه و کلنگاش رو انداخته یه طرف و قهر کرده و میگه:
«من برای زنی که از زاویه سردربیاره کار نمیکنم!»
* عنوان این پست، بخشی از یک شعر زیبا از مولاناست:
ساعتی میزان آنی، ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدلتریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
من نیام موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی میدهد زافسون خویش