تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
87/02/11
این نیز بگذرد ...

می‌گذرد این روزها و شب‌ها

می‌دانم...

باز هم می‌آیند لحظه‌هایی که من

پنجره را باز کنم

سیگاری بگیرانم

به بخار فنجان چای خیره شوم

و صدای شرشر باران

دلم را بلرزاند

 

می گذرد این روزها و شب‌ها

می‌دانم...

باز هم می‌آید

تا کسی مرا

به خنده و بوسه دعوت کند

و من با نگاهی درخشان

به او عاشق شوم

و یادم برود

چند ساله‌ام

چند ساله خواهم بود

 

می‌گذرد این روزها و شب‌ها

می‌دانم...

باز هم می‌رسد از راه بهاری

تا در بوی خوش مریم و اقاقیا

گیج شوم

و تن‌ام را به شاخه‌ی سپیدارها

گره بزنم

و انگشتان‌ام را به آغوش سبزه‌ها بسپارم

و چشمان‌ام از خورشید پر شود

 

می گذرد این روزها و شب‌ها

می‌دانم...

باز هم می‌رسد از راه دخترکی

لی‌لی‌کنان

با روبانی صورتی که بر موها بافته

و دندان‌هایی کج و معوج و خندان

و با چشمانی که ریسه می‌رود

و قلبی که با زمین و زمان

عاشقانه مهر می‌ورزد

و خیال‌اش نیست که آیا

می‌گذرد این روزها و شب‌ها

یا که نه...

 

(زمستان 86)

 

+ رها Balatarin