میگذرد این روزها و شبها
میدانم...
باز هم میآیند لحظههایی که من
پنجره را باز کنم
سیگاری بگیرانم
به بخار فنجان چای خیره شوم
و صدای شرشر باران
دلم را بلرزاند
می گذرد این روزها و شبها
میدانم...
باز هم میآید
تا کسی مرا
به خنده و بوسه دعوت کند
و من با نگاهی درخشان
به او عاشق شوم
و یادم برود
چند سالهام
چند ساله خواهم بود
میگذرد این روزها و شبها
میدانم...
باز هم میرسد از راه بهاری
تا در بوی خوش مریم و اقاقیا
گیج شوم
و تنام را به شاخهی سپیدارها
گره بزنم
و انگشتانام را به آغوش سبزهها بسپارم
و چشمانام از خورشید پر شود
می گذرد این روزها و شبها
میدانم...
باز هم میرسد از راه دخترکی
لیلیکنان
با روبانی صورتی که بر موها بافته
و دندانهایی کج و معوج و خندان
و با چشمانی که ریسه میرود
و قلبی که با زمین و زمان
عاشقانه مهر میورزد
و خیالاش نیست که آیا
میگذرد این روزها و شبها
یا که نه...
(زمستان 86)