یک دایناسور وارد زندگیام شده! اون هم از نوع Spinosaurus. به گمونام عیدی پروردگار بوده.
تقریبا ده روزه که کار من و اسپینوساروس شده تهرانگردی و رستورانگردی.
راه میافتیم تو خیابونها و رستورانها. تا جون داریم بنا به توصیهی پروردگار متعال میخوریم و مینوشیم و سیگار میکشیم و اسپینوساروس حرفهای خندهدار پندهدار میزنه و سربه سر فروشندهها و گارسونها و بچهها و مشتریها و هر موجود ذیروح دیگهای که دم دستاش باشه میذاره و من به حرفهای بامزه و صمیمیتاش با دیگران میخندم.
اسپینوساروس با لذتهای زندگی آشناست. وقتی میخوره با زیباترین حس ممکن از غذا لذت میبره و برای من که عمری با تنهایی و با بیمیلی و از روی رفع تکلیف و برای ادامهی حیات غذا خوردهام همراه بسیار خوبیه.
اسپینوساروس یه عالمه جاهای خوب و با حال تهرون رو هم میشناسه، این ده روزه جاهایی رو دیدم که عمرا تنهایی میتونستم ببینم.
تصمیم جدی داشتم که تعطیلات رو به فرهیختگی بگذرونم، ترجمههام رو انجام بدم، برنامههای عقبافتاده رو بهروز کنم و یه عالمه هم کتاب بخونم اما در عمل این تعطیلات بهطور کامل به عیش و نوش گذشته و از این مساله ذرهای خجلان و ایضا خلجان در من بهوجود نیامده و قدرت خدا، باعث کلی رضایت خاطر و انبساط خاطر و تفرج خاطر هم شده!
گور پدر ترجمه و کتاب و برنامه، سوپ هشتپا را عشق است!