تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/12/28
اسپندانه

یک صبح آخر اسپند

چشم ‌باز می‌کنم

و ناگهان صدای چلچله

و اتفاق آفتاب

و پریشانی خانه‌ای

که با صدای پای من

پلک می‌تکاند

 

یک صبح آخر اسپند

و مردم دیوانه‌ای

که حرف می‌زنند

حرف می‌زنند

حرف می‌زنند

و صدایشان از پیچاپیچ هواکش

به درون گلدان می‌افتد

 

یک صبح آخر اسپند

صبحانه نخورده

ازدحام خیابان خاکستری

و سرسام مردمان

و تنگ بلور بی‌ماهی

و چشم‌های خیره بر خرید شب عید

و تخمه‌های تف شده بر پیاده‌رو

و تنهایی من که کش می‌اید

در پیش‌خوان میوه‌فروش

 

یک صبح آخر اسپند

ناگهان فکر می‌کنم

به دروغ‌های نامعصوم

به فریب‌هایی که از آسمان

به پوم تاک دل‌‌ها می‌غرد

به شب‌هایی که با خنده

به اذان صبح می‌رسد

به نمازهایی که پشت کامپیوتر

قضا می‌شود

و به شادی‌های محقر مجازی

در سال هشتاد و شش مجازی

 

یک صبح آخر اسپند

و یک سیگار بی‌عادت

که بر لب‌هایم نفس می‌کشد

و پک‌هایی که شهوت کودکانه‌ی مرا

فرو می‌کشد به خود

 

زور می‌زنم

که عیدم شود!

بهارانه‌ام شود!

که سبزه و گل و نسیم و آه! بهار آمده!

که من چه شادمان‌ام وه!

زور می‌زنم

که عشق‌ام شود

که بی‌قراری قلب‌ام

به عاشقانه‌های دوریالی

به قهر و غمزه و قرار

به اس‌ام‌اس و چت و کافی‌شاپ

به قرتی‌بازی‌های نوجوانانه

به خنده‌های آیکونی

و جوانی‌های به باد رفته در هیاهوی میگ‌ها

و آزیرهای قرمز و سپید و زرد

و درس و دانشگاه و گزینش

و غربت و نکبت و عروسی

و زاییدن بچه‌های دماغو

و خفه کردن ونگ و وونگ‌هایشان

با اصول روان‌شناسی ژان پیاژه

و آرزوهایی که بر قبای بلند این سال‌ها

نشست و لکه‌ی چرکی شد

که با هیچ سفید‌کننده‌ای

پاک نمی‌شود

نه عزیز من

ننگ با رنگ پاک می‌شود!

 

چه می‌گفتم؟

آها!

زور زدن

عیدانه شدن

صبح آخر اسپند

جوانه‌های معصوم عدس

و سیگاری که بر لب‌هام

پک می‌زند

و عاشقانه می‌میرد

 

 

+ رها Balatarin