امروز عاشق شدم
خونام رنگینتر شد
و در رگها جوشید
گونههایم سرخ شد
و برق نگاهام
به چشمان خورشید نشست
امروز عاشق شدم
رواننویس بنفش برداشتم
و کاغذی خطخطی کردم
بادبادکی کشیدم
و به دست بازیگوش باد سپردم
قاصدکی خندید
از شاخه چیدمش
و در گوشاش خواندم «دوستات دارم»
و فوت کردم
امروز عاشق شدم
آبی به صورت زدم
تیلههای سبز و میشی و عسلی
به چشمانم خندیدند
و با هم داد زدند:
خواب دیدی؟
خیر باشد!