تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/09/26
شمردن بلد نیستم

هی رفیق!

شمردن بلد نیستم*

گاهی یادم می‌رود

چند تا دوست‌ات دارم

یا چند بار گفته‌ام

که بی‌تو می‌میرم

اما به یادم می‌ماند

که این‌روزها

غصه‌هایم

به توان n رسیده‌است

و خاطره‌ی عشق تو

هم‌چنان

بر مدار صفر می‌چرخد

و لبخند من

به این روزهای

بی‌طعم و

بی‌بو و

بی‌خاصیت

میل به بی‌نهایت می‌کند...


  

هی رفیق!

شمردن بلد نیستم

و گاهی

در ازدحام شش و هشت این روزها

سرسام می‌گیرم

و یکان یکان که نه،

دهگان دهگان

به باد فنا می‌روم


 

هی رفیق!

نمی‌دانم چند منزل

چند پل

چند مزرعه‌ی بی‌صاحب

به رسیدن مانده

اما ...

تو بگو من صفر

تو بگو من هیچ

تو بگو من یک کسر بی‌معنا

پس چرا این روزها؟

و تمامی آن

دو دو تا چهارتا ها؟

و معادله‌های چند مجهولی

که سه‌سوته حل می‌شد؟

و عشق‌هایی

که کم نمی‌آمد؟

و خنده‌هایی که حساب نمی‌شد؟

می‌دانی؟

...


هی رفیق!

شمردن بلد نیستم

و این‌روزها

انگشتان‌ام برای حساب

کم می‌آیند...

 

 

* جمله‌ای‌ از  «آیدین روشن».
اطلاعات زیادی ازش پیدا نکردم به جز همونی که مهدی در کامنت‌دونی نوشته.

+ رها Balatarin