تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/09/15
داستان دکتر بکارتی (4)

یه روز دم غروب که آسمون رنگ جالیزهای خیار گرفته بود، دکتر بکارتی به کنار «خیارود» رفت و پاهای پشمالوش رو گذاشت تو آب و چشم‌هاش رو بست.
یهو احساس کرد عطر خوش خیار همه جا رو فراگرفته.
چشم‌هاش رو باز کرد و باور نکرد.
چشم‌هاش رو بست و دوباره بازتر کرد و کمی ترسید .
باز چشم هاش رو بست و سپس اون‌قدر باز کرد که چشم‌هاش اندازه‌ی کله‌اش شد و مردمک چشم‌اش از توی فرق سرش بیرون زد.
دست‌اش رو به بالای سرش برد و چشم‌هاش رو مالید. چیزی که می‌دید واقعیت داشت. «الهه‌ی خیاران» درست از وسط «خیارود» بیرون اومده بود و زل‌زل به مهری خیره شده بود.
ردای سبزش همه‌ی رودخونه رو فراگرفته بود. کاکل زردش در غروب نصف‌خیار بر تارک سرش می‌درخشید و چشم‌هاش با اشعه‌ی فسفری به روی دکتر مهری نور می‌پاشید.
دکتر مهری، منقلب و شوریده، به سجده افتاد و چون یادش نبود که پاهای پشمالوش توی آبه، با کله به داخل آب فرورفت.
ماهی های خیارود، برای اولین بار در زندگی‌شون، از دیدن یک ماهی بزرگ به غایت پشمالو در کف سیم گون رودخونه، از ته دل قهقهه زدن.

چند روز گذشت.
بابای مهری که متوجه شوریدگی پسرش شده بود تصمیم گرفت مثل هر پدر دوراندیش و باتدبیر نصف‌خیاری دست مهری رو در دستان باکفایت یک دختر نصف‌خیاری بذاره و سروسامونی به زندگی این پسر بده، اما هرکاری می کرد نمی‌تونست زیر زبون مهری رو بکشه و بفهمه عروس خوشبخت‌ آینده‌اش کیه، فقط می‌دید مهری از صبح تا شب کرم 101 با اسانس خیار به سرتاپای خودش می‌ماله و در اتاق‌اش رو می‌بنده و های های گریه می‌کنه.
بابای مهری از این نشانه فهمید که بچه‌اش حلال‌زاده‌ی اصیل نصف خیاریه و لبخندی از سر رضایت زد. از اون‌جایی که مرد باتدبیری بود، دختر همسایه رو زیر نظر گرفت و با زبان چرب و نرمی که داشت مزایای یک شوهر پزشک روشن فکر نصف‌خیاری رو بهش گوشزد کرد و یه قوطی بزرگ کرم 101 خیار هم خرج‌اش کرد تا حسابی بوی خیار بده و بعد...بله دیگه! مهری چشم‌هاش رو می‌بست و بو می‌کشید و حس می‌کرد که الهه‌ی خیاران وجودش رو تسخیر کرده. هیچ چیز دیگه‌ای در این زندگی اهمیت نداشت. مهم عطر خیار بود که دختر همسایه این عطر رو داشت.
دکتر بکارتی در شبی ظلمانی که آسمون به رنگ سبز خیار بستانی بود، بله رو گفت.

ما اطلاع دقیقی نداریم بعد از ازدواج چه بر سر دکتر بکارتی اومد تنها این رو می‌دونیم که ازدواج مهری مصادف شد با شیوع اپیدمی بیماری «حاذق بدایتی فوق حاد نصف‌خیاری‌ها».
وبلاگ‌نویسان نصف‌خیاری بیشتر از دیگران به این بیماری دچار شدن. بعضی از اون‌ها هویت‌شون رو به‌طور کامل از دست دادن. مردهای وبلاگ‌نویس فکر می‌کردن زن‌اند و وبلاگ‌های زنانه می‌نوشتند و عکس زنانه برای خودشون انتخاب می‌کردند. بعضی‌هاشون دچار تجزیه‌ی شخصیت شدند. اون‌ها تصور می‌کردند در آن واحد، نه یک نفر، نه دو نفر، بلکه پنج نفرند و وبلاگ‌های گروهی راه انداختند.  اون‌هایی که در مراحل اولیه‌ی بیماری حاذق بدایتی بودند، کاری به کار دیگرون نداشتند اما اون‌هایی که به مراحل پیشرفته‌تر این بیماری دچار بودند به کامنت‌دونی سایر وبلاگ‌ها حمله می‌کردند و با جفتک‌پرانی  ثابت می‌کردند که خیار خون‌شون به شدت کم شده. بعضی‌هاشون آن چنان توهمی به هم زدن که فکر می کردن نه یک انسان نصف‌خیاری، نه یک آدم عجیب و غریب بی‌بته، بلکه یک مارمولک هستند. کامنت هاشون راستی راستی بوی خیار گندیده می‌داد‌.

آره بچه‌های گل‌ام، از اون‌جایی که «حاذق بدایتیسم» بعد از ایدز، یک بیماری واگیر جدیده، ما برای ثبت در تاریخ، این جا می‌نویسیم که آیندگان بدونن و آگاه باشن که افتخار شیوع این بیماری فقط و فقط مختص نصف‌خیاری‌هاست.
امیدواریم وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی هرچه زودتر رشته‌ی «حاذق بدایتولوژی» رو در دانشگاه‌ راه بیندازه و به امید پروردگار در سال های آتی، حاذق بدایتولوژیست‌های ما بتونن این درد فعلا بی‌درمان نصف‌خیاری‌ها رو درمون کنن.

تا اون‌زمان، اگه روزی روزگاری کسی براتون کامنت مستهجن یا مزخرف یا چرت و پرت گذاشت، اگه ادعا کرد آدم عجیبیه، اگه با سماجت می خواست ثابت کنه که ادیب، روشن‌فکر، فیلسوف یا هنرمنده و خیلی سرش می‌شه، اگه حتا ازتون تعریف کرد و به‌به و چه‌چه کرد، کمی حس بویایی‌تون رو به کار بندازین. اگه بوی خیار گندیده به مشام‌تون خورد شک نکنین که با یک بیمار مبتلا به حاذق بدایتی فوق حاد نصف‌خیاری روبروی هستید. از اون‌جایی که این بیماری از طریق چت و ای‌میل و وبلاگ منتشر می‌شه اگه مجبور به معاشرت با این بیماران هستید بهترین راه پیشگیری استفاده از خیارپوته اما اگه در دسترس نیست روی واژه‌ی حذف کلیک کنید و سه بار زمزمه کنید: خدا شفات بده.

بچه‌های گل‌ام
یادتون باشه که این داستان به سر نرسیده و کلاغه هم هرگز به خونه‌اش نخواهد رسید.

تمام

 داستان دکتر بکارتی (1)
داستان دکتر بکارتی (2)
داستان دکتر بکارتی (3)

+ رها Balatarin