معلوم نیست اولین دکتر نصفخیاریای که وبلاگ رو کشف کرد کی بود اما قراین و شواهد نشون میده که در حجرهای تاریک در بازار صحافان و کتابفروشان نصفخیار، یکی از علاقهمندان به رمان مهیج و پست مدرن «امشب دخترکی میدهد»، وبلاگ رو به یکی از دکترهای نصفخیاریای که در صف کرایه کردن این رمان بود، یاد داد.
این حجره به دلیل همین نقش تاریخی و سرنوشتساز، پاتوق تمام پزشکان بیکاری شد که بعد از معالجهی رودل عموی مادرشون و آخرین تنقیه مادربزرگ نوستالژیکشون، به دنبال کشف علل بیماریهای نهان صادق هدایت و انحراف جنسی نیچه بودن.
اونها تکی تکی یا دستجمعی به حجره میرفتن و صاحب حجره با خیار چنبر بُستانی و پنیر سفید کاله و چای الغوزی ازشون پذیرایی میکرد و کلی هم مفتخر میشد که این همه پزشک و روشنفکر باسواد، حجرهی محقرش رو قابل بحثهای عمیق روشنفکرانه دونستن. به خاطر همین اسم حجرهاش رو گذاشت «کافه گلبهسران».
روشنفکران و دکترهای روشنفکر نصفخیاری که به شدت از تهاجم فرهنگی واهمه داشتن، در محفلشون کافه گلبهسران، تصمیم گرفتن به سبک منحصر به فردخودشون وبلاگ داشته باشن و از این قوانین پیروی کنن:
اول این که همیشه و در همه حال اولویت لینک هاشون فقط و فقط متعلق به نصفخیاریها باشه.
دوم اینکه روشنفکران و پزشکان نصفخیاری چند پست درمیون برای همدیگه دوغ کوهستان نصفخیاری باز کنن و همدیگه رو با عنوانینی مثل «دانشمند یگانهی زمان، متخصص ماچولوژیست» «دکتر باسنتلخ، افتخار نصفخیار» «...عالم و حکیم دردانهی خاورمیانه دکتر چسان فیسان نصفخیاری» «دوست و همکارم، پزشک، فیلسوف، شاعر و متخصص دلپیچههای مزمن» و چیزهایی از این قبیل توی چشم بیارن. حالا اگه بعداً چشم همدیگه رو درمیاوردن اشکالی نداشت، مهم نصفخیار بود که باید معروف میشد و همهی عالم می فهمیدن که نصف مردم نصفخیار یا دکترن یا روشنفکر یا دکتر روشنفکر و نصف بقیه هم زایندههای این دکترها و روشنفکرها و دکترهای روشنفکر.
سوم اینکه هر روشنفکر نصفخیاری، از پزشک تا خیار جمعکن باید دستکم ده تا وبلاگ داشته باشه، چون وسعت معلومات هرنصفخیاری اونقدر زیاد بود که بیانکردناش در یک وبلاگ نمیگنجید و از طرفی این قانون به اونها یک فرصت طلایی میداد که بتونن مشکلات روانی ـ جنسی «حاذق بدایتی»شون رو فرافکنی کنن (حاذقبدایتی= نوعی بیماری روانی رایج در نصفخیار که ریشه در مشکلات جنسی ژنتیک آنان داشت و احتمالا عامل آن خوردن نوعی خیار بیبته در آن نواحی بوده، الله اعلم!)
وبلاگ باعث میشد وقتشون یه جوری بگذره و احساس بیکاری و پوچی نکنن. با هم مسابقه میذاشتن. یکی از فلسفهی غرب مینوشت، اون یکی از ادبیات، دیگری از نقاشی و بعضی هم از موسیقی و معماری و این جور چیزا...
کم کم یادشون رفت که شغل اصلیشون چیه. همگی فکر میکردن از شکم مادر ادیب و هنرمند و شاعر و نقاش زادهشده اند. هنر که خرج نداشت! کسی هم از اونها مدرک نمیخواست. هرکسی با تماشای نصفهنیمهی یه فیلم، میتونست منتقد بشه. خوندن چهارتا شعر و یادگیری چند اسم خفن مکاتب هنری کافی بود که افهی روشن فکری نصفخیاریها رو کامل بکنه. ایراد گرفتن و غر زدن به زمین و زمان، این افه رو کامل میکرد.
دکتر بکارتی توی این هیر و ویر، تونست وجههای برای خودش پیدا کنه. چند تا دختر تیتیش براش کامنت میذاشتن و مهری، حسی تجربه میکرد مثل حس خیاری تنها در جالیز که داره کم کم میرسه و میباله و دوست داره به یک کاسه سالاد در ضیافت ناهاری در «نصفخیار» منتقل بشه.
ادامه دارد...
داستان دکتر بکارتی 1
داستان دکتر بکارتی 2
داستان دکتر بکارتی 4