تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/09/12
داستان دکتر بکارتی(2)

هشدار!
این داستان، مخاطب خاص دارد.
اگر جزو دوستان من هستید،
اگر جزو دوستانِ دوستان من هستید،
اگر به حرفه‌ی مقدس و آسمانی و معنوی و غیرخاکی پزشکی مشغول هستید،
اگر جزو روشن‌فکران مایوس یا امیدوار این دیار باستانی و همیشه جاودان، ایران‌زمین عزیزمان هستید،
اگر بلاگر فعالی هستید و چندین و چند وبلاگ دارید،
اگر بعضی از مشخصات آدم‌های این داستان، با شما و یا اقوام و آشنایان شما جور درمی‌آید،
باور بفرمایید مخاطب این داستان شما نیستید!
در خانه اگر کص است
یک حرف بص است
(از جناب «سین» در جدول حروف الفبا نیز پوزش می‌طلبم که قادر به استفاده از ایشان در بعضی واژه‌ها که معنای دوپهلو دارند نیستم)
اگر جزو کسانی هستید که از شما پوزش نطلبیده‌ام، از شما نیز پوزش می‌طلبم.

 

 

خب عزیزان من، آقا مهری قصه‌ی ما، بعد از شش سال تحمل مرارت‌های جان‌گداز و بدون این که چشم اش به یک مولاژ زنانه بیفته، یا یک‌بار واژه‌ی سرطان پستان به دهن‌اش بیاد، یا محض رضای پروردگار یک بار پاش رو به بخش زنان بذاره، یا حتا نگاه‌اش به همکلاسی‌های اناث‌اش بیفته، چه رسد به دوست شدن و ماچ کردن و این چیزهای بی‌ناموسی، بالاخره تبدیل شد به آقای دکتر مهری نصف‌خیاری  معروف به دکتر بکارتی.
اما از بد حادثه، نصف‌خیار دچار بیش‌بود فارغ التحصیل پزشکی شد در حالی‌که مردم‌اش به دلیل خوردن ماست و خیار و پونه، شربت سکنجبین و خیار، و انواع سالادهایی که فقط با خیار چنبر درست می‌شد، روز به روز سرحال‌تر و قبراق‌تر می‌شدن و اصولا نیازی به پزشک پیدا نمی‌کردن.
 
 پزشکان نصف‌خیار، از جمله آقا مهری قصه ی ما، اول شروع کردن به درمان راننده‌های گذری و مسافرانی که از نصف‌خیار رد می‌شدن، بعد نوبت به دانشجویانی رسید که از پایتخت به نصف‌خیار می‌اومدن و نحیف و بیمار و غربت‌زده می‌شدن، بعدا که همه‌ی اون ها رو درمان کردن و مریضی باقی نموند، مجبور شدن با نگاهی دقیق‌تر خودشون رو معاینه کنن و مرض‌های خودشون رو کشف کنن.
یکی کشف کرد که فلان دکتر، باد فتق داره، اون یکی پی به انواع بامبولی‌های بهمان دکتر برد و بالاخره از بین همه‌ی مرض‌ها معلوم شد آقا مهری هم کلکسیونی کامل از انواع بیماری‌های روان-تن-دُم کشف‌نشده‌ست و به این شکل، پزشکان انتقام همه‌ی نمره‌های بیست مهری و سرکوفت‌های پدر و مادرشون رو یک‌جا ازش گرفتن.

دکترها روزگار خوشی رو شروع کردن و از صبح تا شب سرشون به معالجه‌ی هم گرم بود و تند و تند واسه هم نسخه می‌پیچیدن و شادی می‌کردن که دارن به سرزمین آباءاجدادی خودشون، نصف‌خیار همیشه سبز و ترد، خدمت می کنن.
اما این سرگرمی هم دیری نپایید و دکترهای نصف‌خیار باز هم بی‌کار موندن و شروع کردن به انگولک کردن سوراخ گوش و دماغ‌شون.

مردم نصف‌خیار، زرنگ و باهوش بودن و هیچ علاقه ای هم نداشتن که بدونن در سایر شهرهای خدا زندگی چه جوریه. اگه شما روزی روزگاری با یه نصف‌خیاری درباره‌ی نقاشی گفتگو می‌کردین شنیدن این جمله خیلی عادی بود:
«درسته که ون‌گوگ نقاش بزرگیه اما نقاشی‌های مستهجنی که میرزا آقای نصف‌خیاری در موال‌های عمومی می‌کشه یه چیز دیگه‌ست. امکان نداره شما به یه توالت برین و این نقاشی‌ها رو ببینین و یبوست‌تون از بین نره. تشریف بیارین نصف‌خیار در خدمت باشیم؟»
میرزا آقای نصف‌خیاری نقاش خانوادگی مهری اینا بود و اولین نقاشی سبک موالی رو در توالت اصیل و باستانی و نوستالژیک مادربزرگ مهری پایه گذاری کرده بود.

ادامه دارد...

 

داستان دکتر بکارتی 1
داستان دکتر بکارتی 3

داستان دکتر بکارتی 4

+ رها Balatarin