تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/09/10
داستان دکتر بکارتی (1)

این داستان، داستان آدم‌های عجیب نیست، این آدم‌ها خیلی معمولی‌اند. نمونه‌هاشون رو در کامنت‌دونی وبلاگ‌های پرخواننده می‌تونین ببینین. هر ازگاهی توی کامنت‌دونی‌ها پیداشون می‌شه و با ادبیاتی ویژه‌ و اسامی ناشناس و بدون نشانی، کمپلکس‌هاشون رو نمایان می‌کنن، گرچه در وبلاگ‌شون (یا وبلاگ‌هاشون)‌ تلاش می‌کنن ادای آدم‌های فرهیخته و آکادمیک رو دربیارن و ضعف و ناتوانی‌شون رو در «شریف بودن» با نقل از بزرگان و انسان‌های شریف، بپوشون‌اند.

 


.....................
یکی بود یکی نبود، پشت کوه‌های بلند و یه جایی زیر آسمون آبی، یه شهری بود به اسم «نصف خیار».
می‌گن کسی که اولین بار به اون منطقه رفته بوده داشته خیار می‌خورده و وقتی مناظر زیبای اون‌جا رو دیده دهن‌اش از تعجب باز مونده و نصفه‌ی خیارش از دهن‌اش افتاده زمین. به خاطر همین اسم اون منطقه و شهر آینده شده نصف خیار.

 

باری، سال‌ها پیش در شهر نصف‌خیار، پسری به دنیا اومد که اسم‌اش رو گذاشتن مهری.
بله؟ مهری اسم دختره؟ اتفاقاً این رو مامور ثبت اسناد هم به بابای پسر گفت. باباهه عصبانی شد و رگ‌های گردن‌اش زد بیرون و به مامور گفت:
«مگه پسر من نیست؟ می‌خوام اسم اش رو بذارم میمون. یالله تو سجل‌اش بنویس میمون»
مامور هم دید هرچی باشه مهری بهتر از میمونه، زود اسم پسر رو نوشت مهری.

 آره بچه‌های گل‌ام، مهری کم کم بزرگ و تبدیل به یه پسر درس‌خون و سر به زیر شد، از اون پسرهایی که تا یه دختری رو از ده کیلومتری می‌بینن انگشت کوچیک پای چپ‌شون سرخ می‌شه و یاد چیزهای بد بد می‌افتن اما از بس به هوای نفس‌شون غلبه دارن سعی می‌کنن با حل‌کردن مساله‌های سخت ریاضی و زرت و زرت بیست گرفتن و لج هم‌شاگردی‌ها رو درآوردن جبران کنن.
چون مهری حافظه‌اش رو صرف کارهای بیهوده‌ای از قبیل حفظ کردن شماره تلفن دخترها نمی‌کرد، اضافه‌های مغزش که بی‌کار مونده بود صرف درس می‌شد و به همین دلیل در کنکور رتبه‌‌ای با طعم خیار چنبر نیم متری نمک‌زده آورد و دانشگاه علوم پزشکی نصف‌خیار قبول شد. دوست‌هاش بهش گفتن:
«مهری! مگه مغز خر خوردی پسر؟ خب چرا نمیری پایتخت؟»
اما مهری که به اصالت نصف‌خیاری‌اش خیلی می‌نازید، دل‌اش می‌خواست در همون نصف‌خیار درس بخونه و به مریض‌مُرَضای همون‌جا خدمت کنه.

البته دانشگاه هم سختی‌ها و مرارت‌های خودش رو داشت. هر وقت استادها حضور غیاب می کردن و می‌گفتن «خانم مهری نصف‌خیاری» مهری قصه‌ی ما با اون هیکل عظیم و نخراشیده‌اش عینهو گوجه فرنگی سرخ می‌شد و توی دل‌اش به همه‌ی دخترهایی که زیرلب نخودی می‌خندیدن و دست‌شون رو جلوی دهن‌شون می‌‌گرفتن که صدای خنده‌شون بلند نشه، فحش ناموسی می‌داد و دل‌اش می‌خواست که همه‌شون رو با سیم برق توالت خونه‌ی مامان‌‌بزرگ‌اش، که از اون توالت های اصیل و باستانی و نوستالژیک بود، خفه کنه، اما چیزی نمی‌گفت چون پسر با ادبی بود که به اصل و نسب خانوادگی‌اش خیلی می‌نازید. هرچی باشه باباش نوه‌ی نبیره‌ی ندیده‌ی اولین کسی بود که نصفه‌ی خیار از دهن‌اش افتاده بود زمین.
به همین دلیل فحش‌های باکلاس خاص خودش رو داشت. مثلا وقتی به یکی می‌گفت: «
چلیک امونتیلادو» منظورش این بود که «بر چلیک پدر و مادرت لعنت!» و اگه به دختری می‌گفت: «شما چقدر شبیه شارون تیت هستین» یعنی «الهی دوازده تا چاقو بخوره به اون‌جات و داغ شوهر بمونه به دل‌ات» و خدا اون روز رو نمی‌اورد اگه به کسی می‌گفت: «دیونیزوث» ]در نسخ قدیمی کتب نصف‌خیار به این شکل وارد شده[ که اگه «نیزو» رو ازش بردارین معلوم می‌شه منظورش چی‌بود ولی خب، ما که نمی خواهیم وارد معقولات بشیم.

آره بچه‌های گلم، الان دیگه زمانه هم تغییر کرده. این روزها دکترها فحش‌های چارواداری می‌دن، راننده‌تاکسی‌ها با ادبیات فخیمانه‌ و رفتار مودبانه آدم رو شرمنده می‌کنن. شاطر نونواها دل آدم رو می‌برن و روشنفکرها حال آدم رو به هم می‌زنن.

ادامه دارد...

داستان دکتر بکارتی 2
داستان دکتر بکارتی 3
داستان دکتر بکارتی 4

+ رها Balatarin