تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/08/05
دویدم و دویدم...

 

«دویدم و دویدم

سر کوهی رسیدم

دو تا خاتونی دیدم

یکیش به من آب داد

یکیش به من نون داد

نونو خودم خوردم

آبو دادم به زمین...»

بخشی از یک ترانه‌ی کودکانه که یک بچه لاک‌پشت عادت داشت سر راه مدرسه‌اش، بعد از خرید یک سیر زالزالک، بخواند. 

 

 

می‌دوم

و زندگی جا می‌ماند

سر پیچ عطر کاج

بقچه‌ی گذشته‌ را رها می‌کنم

بعد از پیج هیاهوی گنجشک‌ها

نوبت به عشق‌های کوچک می‌رسد

و بعد

دلتنگی بنفش من

برای تمام صورتی‌ها و آبی‌ها

سر پیچ بازی

به درگاه الاکلنگ و سرسره

شمعی نذر می‌کنم

و سر حوض فیروزه‌ای

خودم را رها می‌کنم

و بعد

شبحی سفید است

که چابک

و سرخوش

و بی تعلق

می‌دود

و زندگی‌ست

که جا می‌ماند

چون لاکِ سنگین ِلاک‌پشتی صد ساله

 

 

+ رها Balatarin