آن مرگ من است
در فاصلهای کوتاه
مرا میپاید
شبها و روزها
مدام و پیگیر...
گاهی از همان دور
لبخند میزند
و دست تکان میدهد
که یعنی: هستم
وقتی که «حال»ام خوش است
نیم نگاهی به او میاندازم
و میبینم که با مهربانی
سرش را یکوری کرده
و با چشمهای درخشان زردش
رد ناپایدار خوشیهای مرا میگیرد
به حال ناخوشی
همدم من است
برایم تبسنج میآورد
و سوپ گرم را قاشق قاشق
به دهانم میگذارد
و جرعه جرعه
آب به گلوی خشک من میریزد
مثل گوسپندی که به مسلخاش میبرند...
و شبها
که دنیای من
تاریک و ساکت است
چون دیوانهای
گلوی مرا میفشارد که:
هان!
نگاه کن!
این منم!
دیدی؟
و قلب مرا در مشتهای سهمگیناش
میفشارد
و ول میکند
میفشارد
و ول می کند
میفشارد
و ول می کند
پوم
تاک
پوم
تاک
پوم
تاک
آن مرگ من است
در فاصلهای کوتاه
مرا میپاید
شبها و روزها
مدام و پیگیر...
از پشت تپهی گلهای بنفش
برایش بوسهای میفرستم
و با ترس و دلهره
و کمی کنجکاوی
به انتظار پاسخ بوسهام مینشینم
تا کی
و کجا
و چگونه...