تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/06/29
بوسه‌ای از پشت تپه‌ی گل‌های بنفش

آن مرگ من است

در فاصله‌ای کوتاه

مرا می‌پاید

شب‌ها و روزها

مدام و پی‌گیر...

 

گاهی از همان دور

لبخند می‌زند

و دست تکان می‌دهد

که یعنی: هستم

 

وقتی که «حال»‌ام خوش است

نیم نگاهی به او می‌اندازم

و می‌بینم که با مهربانی

سرش را یک‌وری کرده

و با چشم‌های درخشان زردش

رد ناپایدار خوشی‌های مرا می‌گیرد

 

به حال ناخوشی

هم‌دم من است

برایم تب‌سنج می‌آورد

و سوپ گرم را قاشق قاشق

به دهانم می‌گذارد

و جرعه جرعه

آب به گلوی خشک من می‌ریزد

مثل گوسپندی که به مسلخ‌اش می‌برند...

 

و شب‌ها

که دنیای من

تاریک و ساکت است

چون دیوانه‌ای

گلوی مرا می‌فشارد که:

هان!

نگاه کن!

این منم!

دیدی؟

و قلب مرا در مشت‌های سهمگین‌اش

می‌فشارد

و ول می‌کند

می‌فشارد

و ول می کند

می‌فشارد

و ول می کند

پوم

تاک

پوم

تاک

پوم

تاک

 

آن مرگ من است

در فاصله‌ای کوتاه

مرا می‌پاید

شب‌ها و روزها

مدام و پی‌گیر...

 

از پشت تپه‌ی گل‌های بنفش

برایش بوسه‌ای می‌فرستم

و با ترس و دلهره

و کمی کنجکاوی

به انتظار پاسخ بوسه‌ام می‌نشینم

تا کی

و کجا

و چگونه...

 

 

 

 

 

+ رها Balatarin