تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/06/25
به خاطر تیله‌های آبی چشمانت

کنار ایوان می‌شینم

آخرین روزهای تابستونه

نسیمی خنک توی موهام بازیگوشی می‌کنه

سیگارم رو روشن می‌کنم و پشت به تاج‌گل سفید

با اون روبان‌های دلگیر مشکی

به درخت زردآلویی که کاشتی تکیه می‌زنم

فکر کنم اون‌هم دلش برات تنگ شده که این‌جور

شاخ و برگ‌اش سبزتر شده و با هر نسیم

به رقص میاد و می‌خواد ازت دلبری کنه...

 

..............

آی‌دی‌های رنگارنگ

آی‌دی‌های دلگیر

آی‌دی‌های ناشناس

آی‌دی‌های غصه‌داری که با یه آیکون کوچولوی بوس

نقاب‌‌شون رو کنار می‌ذارن و می‌خوان

توی آغوش‌ات جا خوش کنن...

 

............

به مورچه‌ها نگاه می‌کنم

با دقت و پشتکار چیزی به دهن گرفتن

بال سبز یه سنجاقک

دونه‌ی برنج

یه کاه طلایی که خدا می‌دونه کدوم باد، و از کدوم گندم‌زار، به این‌جا آورده

حواس‌ام هست که خاکستر سیگارم

مسیر مورچه‌ها رو خراب نکنه

 

............

کامنت‌دونی ‌رو باز می‌کنم

خصوصی‌ترین پیام‌های من

بوی غبطه دارن:

«می دونی چرا این‌جا میام؟ یه بی‌خیالی توی نوشته‌هات هست که...»

«ای کاش من هم می‌تونستم هر وقت هر کاری می‌خوام بکنم...مثل تو...»

«معلومه که گشنگی نکشیدی و همیشه روی خوش زندگی رو دیدی ولی بدون که...»

«خوش به حال‌ات رها... ای کاش من هم...»

 

نیلوفر به دیدن‌ام میاد

شربت توت‌فرنگی رو با تمشک قاطی می‌کنم

و تکه‌های یخ استوانه‌ای رو با دقت توی لیوان بلوری می‌اندازم

محشری می‌شه از تلالو بلور و یخ و ارغوان

و صدای بغض‌الود و عصبانی نیلوفر، با فرکانس بالا توی گوش‌ام می‌شینه:

« ازش متنفرم...از مادرش هم...بچه‌اش هم مال خودش...یه زندگی مثل زندگی تو می‌خوام...راحت...هر وقت می‌خوای پا میشی...هر چی بخوای می‌خوری...هر کار بخوای می کنی...آخ خوش به حالت»

می‌فهم‌ام

می‌فهم‌ام

می‌فهم‌ام

آخ خوش به حال‌ام...

خوشا به «حال»ام

 

............

غصه‌دار نیستم

گریه‌ام نمیاد

همه چیز در اوج زیبائیه

نسیم موهام رو تو صورتم می‌ریزه

و من از پشت تارهای طلایی و خرمایی و ده‌ها رنگ‌ ناشناس

به خورشید نگاه می‌کنم

پکی به سیگار می‌زنم

و دود‌ش رو قورت می‌دم

تو رو می‌بینم که بهم لبخند می‌زنی

و صدای سلام شیرین‌ات

قلب‌ام رو از جا می کنه

دست‌های مردونه‌ات دست‌هام رو می گیره

و لب‌های مهربون‌ات

داغ بوسه‌اش رو روی آخرین بند انگشت‌هام می‌ذاره

چشم هام رو می‌بندم

و تا باز می‌کنم

تو نیستی

و صدای سوت زدن‌ات

و بستن در

و تاج گلی که این گوشه‌ست

با این روبان سیاه مسخره...

 

..........

آی‌دی‌ها تاب تنهایی ندارن

آی‌دی‌ها تاب دوستی ندارن

آی‌دی‌ها تاب حوصله ندارن

آی‌دی‌ها حتی

تاب ناشناس بودن رو هم ندارن:

«شماره بده...قرار بذاریم...همدیگه رو ببینیم...اسم‌ات رو بگو...کجا می‌شینی؟...چند سالته؟...بچه کجایی؟...تنهام...دوست می‌خوام...دلم تنگه...تف به زندگی سگی که من دارم...تو خیلی خوشی، نه؟...»

و بدون این اطلاعات حیاتی، هیچ آی‌دی نمی‌پرسه:

دل‌ات به چند؟

ناز نگاه‌ات چند گل؟

صدای خنده‌هات به چند خاطره؟

بغض گلوت چند ابر؟

شکوه تنهایی‌ات چند کوه؟

 

............

یه زنبور پرطلایی کنار گوشم وزوز می کنه

قشنگ‌تر از تمام ترانه‌ها

و وقتی مطمئن می‌شه

که حسابی خرفهم و خرکیف شدم

یه اطلسی چاقالوی بنفش انتخاب می‌کنه

و با شیرجه ای جانانه

به درون برکه‌ی شهدآلود زندگی

به نگاهم رنگ عسل می‌ده

 

این‌همه زیبایی؟

این‌همه لذت؟

این‌همه خوشی؟

اون هم در غیبت چشم‌های آبی تو؟

و درست در روزی که صدای حزین قرآن؟

و سنگ‌های سیاه؟

و شعرهای طلایی سوزناک؟

و خرماهای تلخ؟

 

روبان سیاه رو از تن نازک گل‌های سفید باز می‌کنم

گلایل‌ها رو ناز می کنم

با روبان سیاه

موهای شیطون بازیگوش‌ام رو جمع می کنم

به نارنجی آتش سیگار خیره می‌شم

و یه تار مو

در خودش جمع می‌شه

و کز می‌خوره

و بوی کله‌پاچه

با بوی اطلسی

قاطی می‌شه

 

...........

ای کاش می شد آی‌دی‌ها رو به آغوش کشید

و ناز کرد

و اشک چشم‌هاشون رو پاک کرد

اون روبان سیاه رو از دورشون باز کرد

و دل غصه‌دارشون رو شاد کرد

براشون لطیفه گفت

دست‌شون انداخت

و به هر قیمتی که شده

اون دهان تلخ نازنین‌شون رو

به خنده واداشت

و بهشون گفت که:

بهترین لذت‌ها

ناپایدارترین‌شونه

و تلخ‌ترین غصه‌ها

تلاشی بیهوده‌ست برای

«داشتن»

و «تملک»

و «چنگ زدن به خوشی‌ها»

و مزمزه کردن هزارمین بار تفاله‌ی سیب گلاب در دهان

و مرور صدمین بار خاطره‌ها

و تکرار دهمین بار تجربه‌های لذت‌بخش

و جدی گرفتن «خود»

و بلاهایی که به سر این «خود» لعنتی میاد

و غصه‌های الکی

و دلواپسی‌های بیهوده

و رنج‌های عمیقی که نیست اما

حس می‌شه

و بغض‌هایی که هست

اما انکار می‌شه

(ای عجب!)

 

.............

به تنه‌ی درخت زردآلو دست می کشم

گرمای رخوت‌ناک‌اش

موجی از لذت

به تن‌ام می‌ریزه

آخرین پک رو به سیگار می‌زنم

جرقه‌ی نارنجی اش به نگاه‌ام می‌شینه

با آخرین شعله‌اش

به چشم‌های آبی تو قول می‌دم:

قشنگی

و فقط قشنگی

خوشی

و فقط خوشی

لذت

و فقط لذت

 

بدون اندازه‌گیری

بدن دل‌واپسی

بدون ترس از دست دادن

بدون تیک تاک ساعت

بدون تلاش برای حفظ لحظه‌ها

بدون همه‌ی اون «داشته»هایی که در نهایت

فقط یک توهم

یک توهم

یک توهم ...و همین.

 

 

 

و این‌طوری می‌شه که غصه‌ها

و دل‌تنگی ها

و حقارت‌ها

و زشتی ها

و ناپاکی ها

از خجالت آب می شن

و بدون هیچ زحمتی

به یک چشم زدن

محو می شن

 

نه که غصه نیست

نه که دلتنگی نیست

نه که دعوا و اخم و گریه نیست

هست

اما مهم نیست

مهم چشم‌های آبی توئه

که با خنده‌ای از ته دل

ریز می‌شه

و تلالوی آبی‌اش

به یادم میاره

که دوست داشتن

بهانه‌ای زیباست

برای زندگی در

این دنیای عجیب و غریب و زیبا و شگفت آور

 

+ رها Balatarin