خدا رو شکر که بالاخره من یه مایهی دلخوشی تو کشورمون دیدم.
الان خیلی هیجانزده هستم ولی طاقت ندارم صبر کنم تا آروم بشم و بنویسم.
از دیشب تا حالا هرکاری میکردم با پس زمینه و موزیک متن
این بچه گربه بود. حتی بستن پنجره و صدای کولر هم نمیتونست یک لحظه مانع رسیدن صدای میو میوی دردآلود این بچه گربه بشه.
داشتم فیلم سینما ماورای شبکهی چهار رو نگاه میکردم و به صدای بچهگربه گوش میکردم که یهو در صحنهی گورستان فیلم که دختره سر گور پدرش داره با باباش حرف میزنه، طاقتام طاق شد و بغضم ترکید و به خودم لعنت فرستادم که چرا نمیتونم به آتشنشانی زنگ بزنم. فکر اینکه چه جوری برخورد میکنن اذیتم میکرد. بعد از کلی فحش و فضیحت به خودم و اینکه چه آدم دروغگویی هستم که دائم دارم به خودم دروغ میگم، که جون یه بچه گربه هم لابد زیاد اهمیتی نداره، که اگه اهمیت داشت مسخره کردن دیگران بیاهمیت بود، که هر روز کلی تو بانک و ادارههای مختلف برخورد بد میبینم و اینهم روش، که اگه امشب هم کاری نکنم حتما این بچه گربه میمیره، که ... گوشی رو برداشتم و آتشنشانی منطقه رو گرفتم. برخلاف تصورم، برخورد فوقالعاده خوب و عالی داشتن. با دقت به حرفهام گوش کردن و موقعیت رو پرسیدن و بهم گفتن به 125 تماس بگیرم و اونها اگه لازم باشه باهاشون تماس میگیرن. به 125 تماس گرفتم و خوشبختانه برخورد اونها هم خوب بود. شماره تلفن و نشانی رو ازم گرفتن. دوباره همون اولیها باهام تماس گرفتن و گفتن چون خونهی همسایهست و خودشون هم خونه نیستن باید پلیس در جریان باشه و باید بهشون خبر بدم.
به 110 زنگ زدم. پلیسی که پشت خط بود با لحنی کشدار و مسخرهامیز گفت: «خانم شما میخواین ما برای یه بچه گربه نیرو اعزام کنیم؟ این کار ما نیست» توی دلم گفتم بله، قطعا اعزام نیرو برای مبارزه با بانوان بیحجاب و آفتابه انداختن تو گردن اراذل و اوباش مهمتره. ولی خوب...حوصلهی بحث و جدل نداشتم و با یه تشکر کوتاه قطع کردم.
خب...ناراحت بودم که جریان به اینجا ختم شد. با ناراحتی تماس گرفتم و تا اومدم توضیح بدم، آتشنشانی گفت: «نیرو اعزام کردیم»
از خوشحالی پر درآوردم.
خودشون به پلیس تماس گرفته بودن و یه مامور پلیس اول اومد تو خونه و کلی هم غر زد که «...خانم این که کار ما نیست آخه...» من هم که از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم اصلا توجهی به حرف هاش نکردم و بردمش کنار پنجره. پلیسه در حال غر زدن بود که: «از اینجا نمیشه کاری کرد و هرکی از اینجا بپره رو دیوار دست و پاش میشکنه و ...» و من هم هی راه و چاه نشوناش میدادم که «نگاه کنین آقا... از اینجا خیلی راحت میشه پرید رو دیوار و ...» در همین حال، یه مامور آتشنشانی اومد و من هم همون حرفها رو بهش گفتم و اون هم به جای غر زدن، مثل شیر ژیان به روی دیوار پرید و از اونجا هم با نردبوم رفت داخل حیاطخلوت و پیشی شیطون دردسرساز رو که لای یه مشت آهنپاره گیر کرده بود پیدا کرد و انداخت توی نایلکس آوردش بالا و داد به دست یه سرباز نوجوان که همراه آقا پلیس اومده بود.
مرسی آقای ایمنی و آتشنشان که ماموریت برات ماموریته و سوژهاش اصلا مهم نیست.
مرسی آقای پلیس غرغرو که پشت اون ستارهی حلبی لابد قلبی از طلا داری.
مرسی آقای سرباز نوجوان که با خوشحالی و خنده نایلکس محتوی پیشی رو گرفتی و بردی تو حیاط.
خب...خیلی خوشحالم، هم به خاطر بچه گربه و هم از اینکه توی کشورمون در کنار اتفاقات ناخوشایند، چیزهای به این زیبایی هم هست و انسانهای به این خوبی هم هستن و نهادهایی هم هستن که نجات جان حیوانات به اندازهی انسانها براشون مهمه و آدم عملاند. ایکاش میشد این اتفاقهای زیبا رو هم از رسانهها نشون داد. ای کاش همهچیزمون اینقدر سیاسی نشده بود و توی رسانههامون اینقدر اتفاقهای خشن و نا امید کننده پخش نمیشد یا حداقل در کنارش اتفاقهای خوب و شادیبخش هم پخش میشد.