یک چمدان چرمی قدیمی
چند تکه لباس.
حولهای سفید،
برای پاک کردن اشکها.
یک عروسک کهنهی کفش گمکرده،
برای گم شدن
در کوچه پسکوچههای قدیمی،
بوی باران، بوی کاهگل.
یک آینه با موچین،
برای برداشتن ِ
ابروهایی که اخم میکنند.
یک شیشه عطر،
برای خوشبو کردن لحظهها،
لحظههایی که بوی پساب میدهند.
یک سجادهی دستبافت گرانبها،
با مهری شکسته،
سوغات کربلا.
یک مشت اسکناس مچاله،
باقیماندهی «سر برج»
برای رسیدن
به تهِ تهِ تهِ تهِ برج.
خداحافظ ای روزهای تکراری
ای لبخندهای دروغی
احساسهای گُندهی بیهوده!
خداحافظ ای مدعیان سینهچاک پرفریب
بندگان دین تکراری
صکص تکراری
فکر تکراری
حرف تکراری
خداحافظ ای کتابها
پسماندهی اندیشهها و تجربهها
از کشفهای ناگهانی و لحظهای
ای سدهای عظیم کاغذی
برای بند آوردن «شهود»
و «درک ناب و مستقیم لحظهها»
برای تولید منبع بیکران فریب:
توهم «دانستن» و «فهمیدن»
خداحافظ ای لجاجت بیانتها
برای داشتن گذشتههای بیهوده
برای چنگ زدن
به خارهای گیاه پوسیدگی
خداحافظ ای
آرزوهای رنگین
عشقهای نازک
وسوسههای مخملین
آجرهای بلورین قصر خیال
خانههای گرم و راحت
آرامش دروغین و پرفریب
...
سلام ای دریای خوفناک سبز
جنگل شبانهی تاریک مرموز
جادهی خلوت بیانتها
بیشهی بیآرام پلنگخیز
بیابان تفتیدهی پرمار و خار
...
آسفالت داغ
پاهای برهنه
نسیمی خنک
چمدانی رها
بادبادکی در دست
باز هم سلام!