می گویند آن دورها
نزدیک قاف
در همسایگی سیمرغ
اژدهایی خانه دارد
مهیب
و سنگدل
با دهانی شعله ور
و چشمانی قرمز
طفل معصوم
دل اش به این خوش است
که از گنجینه ای بی بها
پاسداری می کند
غافل
که دیرگاهی ست
گنج دیرپا
به غارت رفته...
در شبی گرم
از همین شب های نیم بهار و نیم تابستان
که دست ها در جیب
با پای برهنه
و گیسوانی رها
و سرخوش و بی خیال
ترانه خوان
از حوالی قاف
می گذشتم
اژدها راه بر من بست
سیگاری درآوردم
و آتش خواستم
چه می دانستم
اژدها آب می شود
از خجالت
سر به گوش اش گذاشتم به نجوا:
«ساده لوح!
می بینی؟
در زمانهی صفر و یک
دیگر به افسانه اعتقاد ندارند
و تو را به پشیزی نمی خرند
آتش ات خاموش
چشمان ات بی فروغ
گنج ات به یغما
و هیبت ات فرو ریخته
اژدهایی مفلوک
آن چنان که تویی...»
چه می دانستم
تمام شب
سقف تنهایی ام
چکه باران می شود
از اشک اژدها