دیروز بود یا پریروز
نمیدانم،
خدا خودش را به من نشان داد
عصرگاهی بهاری بود
صدای اذان میآمد
و قلب من،
پشت آن پنجرهای که رو به درخت خرمالوی همسایه باز میشود
از صدای بم و پرسوز موذنزادهی اردبیلی
میلرزید
سلفون سه بار زنگ خورد
و من در دل
بر پدر و مادر هرچه مردمآزار است،
لعنت فرستادم
و صدای بیحوصلهام را در گوشی ریختم:
الو؟
...
خدا بود!
سلام گفت و حالم را پرسید
و گفت: «پشت پنجره چه میکنی؟»
و نصیحت هم کرد
که مراقب چشم بد نامحرمان باشم
خداست دیگر...
زبانم بند آمده بود
گفتم:
«حوریها حالشان چه طور است؟»
«اسرافیل حنجرهاش خوب شده؟»
(تمرین شیپور گویا به تارهای صوتیاش صدمه زده)
«شیطان چه میکند؟ سر به راه شده است یا نه؟»
خدا آهی کشید و گفت:
«الحمدالله!»
و به خاطر این گاف بزرگ
سرفهای کرد
و به سرعت درآمد:
و اسرافیل هم یک ماه به استعلاجی رفته
و از شیطان هم قطع امید کردهام
مگر به یک ان جی او برود و سر به راه شود
میماند عزراییل
...هوممم...»
بند دلم پاره شد
اگر عزراییل حالاش خوب نباشد؟!
اگر سرود مرگ در گوشمان نخواند؟!
اگر شبها و روزهامان ابدی شود؟!
اگر امید مرگ از ما گرفته شود؟!
اگر کابوس زندگی جاودانی شود؟!
خدایا!
اگر گلها زیبایند
اگر گیراندن سیگار
اینهمه مزه میدهد
اگر میل به جاودانگی
با زاییدن بچه ارضا میشود
و اگر عشق
جواب تمام سوالات فلسفیست
همه و همه
به خاطر وجود نازنین عزراییل است
خدا
حرفهای دلم را
سه سوته شنید
(خداست دیگر...)
با مهربانی لبخند زد
و گفت نگران نباشم
فقط یک مشکل کوچک است
و نمیدانم کدام دستگاه خلقت
تنظیماش به هم خورده
و تعداد رفتگان
با آمدگان
نمیخواند
و عزراییل هم دستتنهاست
و بعضی بنی بشر
رویشان زیاد شده
و به راحتی
جان به عزراییل نمیدهند
و عزراییل هم بندهی خدا
از اعمال فشار میترسد
و حوصلهی سازمانهای دفاع از حقوق بشر را ندارد
و خلاصه این که
«زمانهی بدی شده رها، نه؟»
به روی ماه خدا لبخند زدم:
«بله خدا جان
زمانهی بدی شده»
صدای اذان میآمد
و من سر به برگهای درخت خرمالوی همسایه فرو بردم
تا صدای خندهام
فرشتههای فضول را کنجکاو نکند