فهمیدن این حقیقت پروسهی دردناکی داشت و از یک فروشگاه مانتوفروشی شروع شد.
داشتم مانتوها رو نگاه میکردم و دنبال یه مانتوی ساده و اسپرت میگشتم (که این روزها پیدا کردناش بین این همه مانتوی منگوله و زنگوله دار عذاب الیمه) که دیدم دخترک فروشنده به من چسبیده و ولم نمیکنه. یه بار دراومد که:
«چه مانتویی لازم دارین؟»
من هم گفتم:
«هیچ! دارم همین جوری نگاه میکنم»
با این جواب روشن و شیشهای، به گمونم دیگه باید دست از سرم برمیداشت اما اینطور نشد.
اول فکر کردم اشتباه میکنم و دخترک همین جوری و اتفاقی کنار من داره راه میره برای همین امتحان کردم: توی یکی از راهروهای تنگی که چپ و راستاش مانتو بود پیچیدم و سریع به ته راهرو رفتم و از اون سر مغازه سردرآوردم اما با شگفتی دیدم که دخترک میانبر زد و روبروی من ظهور کرد و با دستپاچگی به دستهای من خیره شد و البته که در دستهای من چیزی نبود به جز کیف ادارهام که اتفاقا بزرگ هم بود و به راحتی چهار تا مانتو توش جا میگرفت.
«چهار تا مانتو در یک کیف؟ ایدهی جالبیه ها! چرا تا حالا به فکرم نرسیده بود؟!»
به مانتوها خیره شدم. روشون دزدگیر داشت. به گمونم کندن دزدگیرها کار سختی نیومد. کافی بود به بهانهی پرو کردن برم تو اتاقک پرو و جداشون کنم.
اگه هم چدا نمیشدن میتونستم اون قسمت رو قیچی کنم. یه قیچی کوچولو تو کیف آرایشم داشتم...
مانتوها بعدش غیرقابل استفاده میشد؟ اون موقع به این مساله فکر نمیکردم، من یک دزد بالقوه بودم و برای فعلیت درآوردن این ویژگی درونی باید کاری میکردم گیریم به قیمت از بین بردن کالای مسروقه.
دخترک دوباره جلوی چشمهای من ظاهر شد و بدون حرف شروع کرد به زل زدن: از بالا تا پایین و از پایین تا بالا.
پوزخند کوچولویی بهش زدم که یعنی:
«خیال کردی...هنوز بچه تر از اونی هستی که بخوای مچ من رو بگیری، من رو نشناختی، یه زمانی من معادلههای دومجهولی رو ذهنی حل میکردم کودن خانوم!»
و به سمت چپ پیچیدم و زدم به دل مانتوهای سیاه که ردیف تا ته راهرو روی چوب رختی آویزون بودن. دخترک که دیگه یقین کرده بود ریگی به کفش منه، دنبالم افتاد اما من رو گم کرد. شادی عجیبی تو دلم جاگرفت و میل به خنده، اون هم قاه قاه، داشت من رو میکشت اما خودم رو نگه داشتم. دخترک با سرآسیمگی این ور و اون ور رو نگاه میکرد، حتی چندبار نگاهاش به در خروجی دوخته شد.
از بین دریای مانتوهای سیاه بیرون اومدم و با لبخندی موذیانه، درست جلوی چشمهای دخترک ظاهر شدم.
دخترک آه خفیف و کوچکی کشید و با اخم و عصبانیت به من خیره شد.
من کم آوردم؟ نخیر!
ما دزدهای حرفهای از اصول روانشناسی استفاده میکنیم. بنابراین باید خونسردانه اخم و تخماش رو تحمل میکردم.
دخترک به سمت در فروشگاه رفت و من با افکاری شیطانی و در حال برنامهریزی برای گام بعدی به راهروی مانتوهای مجلسی پیچیدم.
مثل یک شطرنجباز ماهر داشتم حرکتهای بعدی رو حدس میزدم که یهو مدیر فروشگاه جلوی چشمام ظاهر شد.
ای خدا! این رو دیگه کجای دلم بذارم؟
دراومد که:
«خانم ساعت کار فروشگاه تموم شده، شما می تونید بعد از ساعت 3 تشریف بیارید»
«مگه الان ساعت چنده؟»
«دقیقا دو بعدازظهره»
پروردگاراااااا برنامهام دیر شد که!
سراسیمه از فروشگاه زدم بیرون و در حالی که به طرف رادیوسیتی میدویدم تو دلم گفتم:
«این دفعه رو از دستم در رفتین...دفعهی دیگه با یه کیف بزرگتر برمیگردم...حالا میبینین»