تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/02/26
من یک دزد هستم!

 من تازگی­ها فهمیدم که یک دزد هستم و خودم نمی­دونستم.

فهمیدن این حقیقت پروسه­ی دردناکی داشت و از یک فروشگاه مانتوفروشی شروع شد.

داشتم مانتوها رو نگاه می­کردم و دنبال یه مانتوی ساده و اسپرت می­گشتم (که این روزها پیدا کردن­اش بین این همه مانتوی منگوله و زنگوله دار عذاب الیمه) که دیدم دخترک فروشنده به من چسبیده و ولم نمی­کنه. یه بار دراومد که:

«چه مانتویی لازم دارین؟»

من هم گفتم:

«هیچ! دارم همین جوری نگاه می­کنم»

با این جواب روشن و شیشه­ای، به گمونم دیگه باید دست از سرم برمی­داشت اما این­طور نشد.

اول فکر کردم اشتباه می­کنم و دخترک همین جوری و اتفاقی کنار من داره راه می­ره برای همین امتحان کردم: توی یکی از راهروهای تنگی که چپ و راست­اش مانتو بود پیچیدم و سریع به ته راهرو رفتم و از اون سر مغازه سردرآوردم اما با شگفتی دیدم که دخترک میانبر زد و روبروی من ظهور کرد و با دستپاچگی به دست­های من خیره شد و البته که در دست­های من چیزی نبود به جز کیف اداره­ام که اتفاقا بزرگ هم بود و به راحتی چهار تا مانتو توش جا می­گرفت.

«چهار تا مانتو در یک کیف؟ ایده­ی جالبیه ها! چرا تا حالا به فکرم نرسیده بود؟!»

به مانتوها خیره شدم. روشون دزدگیر داشت. به گمونم کندن دزدگیرها کار سختی نیومد. کافی بود به بهانه­ی پرو کردن برم تو اتاقک پرو و جداشون کنم.

اگه هم چدا نمی­شدن می­تونستم اون قسمت رو قیچی کنم. یه قیچی کوچولو تو کیف آرایشم داشتم...

مانتوها بعدش غیرقابل استفاده می­شد؟ اون موقع به این مساله فکر نمی­کردم، من یک دزد بالقوه بودم و برای فعلیت درآوردن این ویژگی درونی باید کاری می­کردم گیریم به قیمت از بین بردن کالای مسروقه.

دخترک دوباره جلوی چشم­های من ظاهر شد و بدون حرف شروع کرد به زل زدن: از بالا تا پایین و از پایین تا بالا.

پوزخند کوچولویی بهش زدم که یعنی:

«خیال کردی...هنوز بچه تر از اونی هستی که بخوای مچ من رو بگیری، من رو نشناختی، یه زمانی من معادله­های دومجهولی رو ذهنی حل می­کردم کودن خانوم!»

و به سمت چپ پیچیدم و زدم به دل مانتوهای سیاه که ردیف تا ته راهرو روی چوب رختی آویزون بودن. دخترک که دیگه یقین کرده بود ریگی به کفش منه، دنبالم افتاد اما من رو گم کرد. شادی عجیبی تو دلم جاگرفت و میل به خنده، اون هم قاه قاه، داشت من رو می­کشت اما خودم رو نگه داشتم. دخترک با سرآسیمگی این ور و اون ور رو نگاه می­کرد، حتی چندبار نگاه­اش به در خروجی دوخته شد.

از بین دریای مانتوهای سیاه بیرون اومدم و با لبخندی موذیانه، درست جلوی چشم­های دخترک ظاهر شدم.

دخترک آه خفیف و کوچکی کشید و با اخم و عصبانیت به من خیره شد.

من کم آوردم؟ نخیر!

ما دزدهای حرفه­ای از اصول روان­شناسی استفاده می­کنیم. بنابراین باید خونسردانه اخم و تخم­اش رو تحمل می­کردم.

دخترک به سمت در فروشگاه رفت و من با افکاری شیطانی و در حال برنامه­ریزی برای گام بعدی به راهروی مانتوهای مجلسی پیچیدم.

مثل یک شطرنج­باز ماهر داشتم حرکت­های بعدی رو حدس می­زدم که یهو مدیر فروشگاه جلوی چشم­ام ظاهر شد.

ای خدا! این رو دیگه کجای دلم بذارم؟

دراومد که:

«خانم ساعت کار فروشگاه تموم شده، شما می تونید بعد از ساعت 3 تشریف بیارید»

«مگه الان ساعت چنده؟»

«دقیقا دو بعدازظهره»

پروردگاراااااا برنامه­ام دیر شد که!

سراسیمه از فروشگاه زدم بیرون و در حالی که به طرف رادیوسیتی می­دویدم تو دلم گفتم:

«این دفعه رو از دستم در رفتین...دفعه­ی دیگه با یه کیف بزرگ­تر برمی­گردم...حالا میبینین»

 

 فرشتگان روح دزد توبه کار را به بهشت می برند

    Soul of the penitent thief carried into

   Paradise by angels with burning censers  

+ رها Balatarin