تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/02/21
شیطانک عشق

شیطانک عشق

به خانه‌ام آمده بود

سم‌­هایش را مانیکور

و دم‌­اش را زیر دامنی از اطلس و حریر

 پنهان کرده بود

با لبخندی بر لب

و شاخه گلی در دست

به روی شکوه تنهایی‌­ام

 آوار شد

 

از همان لبخند دروغین

و چشم‌­های وقیح

 شناختم‌­اش

نازکانه

خودم را زدم به کوچه‌­ی علی‌­چپ

هرچه باشد شیطان است

و آدم

کف دست‌­اش را که بو نکرده!

 

با هم به گفتگو نشستیم

لیوانی چای داغ

نانِ خامه‌­ای

و سیگاری مطبوع

که دست به دست می‌­کردیم

 

صمیمی شدیم

به هم لبخند زدیم

به دور از چشم­های تیزبین خدا

یکدیگر را بوسیدیم

آه، چه طعم خوبی داشت بوسه‌­های شیطانک!

غمزه می‌آمد

عشوه می‌­کردم

نیاز می‌­فروخت

ناز می‌­خریدم

بر سرم کلاه می‌­گذاشت

سرش را گول می‌­مالیدم

 

عقربه‌­های ساعت

پلک‌­هایشان را بستند

و به روی هم خوابیدند

و من ناگهان

در آغوشش کشیدم

و به روی قلب یخ­زده­‌ام

فشردم‌اش سخت

شیطانک منجمد شد

و چون قطعه یخی خشک

ترک خورد و از هم پاشید

 

تکه­‌های یخ

الماس‌گون و درخشان

در لیوان آبم

غوطه می‌­خورند

شیطانکی در من شکل می­‌گیرد آرام

بسم‌‌­الله، بفرمایید آب خنک!

 

 
+ رها Balatarin