طلوع میکند
خورشید عالمتاب
از میانهی دلم
صبح
با صدای درخت آغاز میشود
و وزش بال سبز پرندهها
خانهی کوچکام
بوی خوش میدهد
بوی نان و قهوه و عسل
وحی میآید:
بخوان،
برقص،
بخند،
امروز را زنده باش.
هر صبح
یکصد و بیست و چهار هزار و یک پیامبر
مخ مرا میزنند
به سادگی!