من، یک زن
با آرزوهایی کوچک
که به «ای کاش» تبدیل شدهاند
و دلی بزرگ
موهایم را شانه میکنم
و منتظرم تا مثل رودابه
ریسمانی برای زال ببافم
تا عشق
از نردبان زیتونی گیسوانم
بالا بیاید
من، یک زن
با شادیهای ساده
و دلی که دلش میخواهد زود گول بخورد
و عشق را به سادگی آب خوردن
باور کند
من، یک زن
با اندیشههایی سخت فرّار
که به اینجا و آنجا میدوند
و تنشان میخارد
که با جرعهای شراب
به گورستان ذهن بروند
و تا ابد بخوابند
من، یک زن
تو بگو یک شقایق
با داغی ابدی
حک شده بر مرکز وجود...
و میدانم
خوب میدانم
که تا سر بالا بگیرم
رسوا شدهام
و اینچنین است
که سربهزیر و ساده و صبورم
من، یک زن
پناهنده به سنگر گوشواره و صندل و حریر
و بوی خوش عطرهای عجیب
و آهنگ دلپذیر واژههای نجیب
و لبخندی که از چهرهام دور نمیشود
با حسرت عریانی محض
در به در
به کوبهها میکوبم
تا باز شود مگر
دری به سوی حقیقت
و خانهای که در آن
بدون واهمه از داروغهها
آرام بگیرم
و با خیال راحت
رژلب را پاک کنم
و با گونههایی رنگپریده به رنگ خودم
و با چشمانی بدون ریمل
و خط چشم
به دنیا نگاه کنم
و باکام نباشد
که دلپسند کسی باشم
یا دلآزار دیگری
که دور چشمانم کبود باشد
یا موهایم ژولیده
یا تنام سرد
و ناخنهایم یکی در میان، شکسته
و بوی عرق بدهم
و با صدای بلند بخندم
و چلق و چلوق صدای آدامسام
فقط نشانهی آسودهخاطریام باشد
و گاهی حتی
با سیگار دستم را بسوزانم
و کتابهای فلسفی بخوانم
و با «ناتورالیسم» عشقبازی کنم
و اشتباه سهمگین«ملوسیّت»*
و تئوری پوسیدهی «ناز بودن» و «ناز کردن» را
به نارنجی پوشان 9 شب
بسپارم
و با خیالی راحت
بخوابم
هنرپیشهای ابدی
با نقشهای رنگارنگ:
شب به خیر
* این واژه کاملا مندرآوردی و غیر شاعرانه ست، امیدوارم خدا من رو ببخشه و آه ادیبان و عشاق سینهچاک زبان و ادبیات پارسی من رو نگیره.