تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/02/04
رادیو 67 ساله شد



امروز 67 سالگی رادیوست.


نمی­دونم چون رادیو رو دوست دارم اون­جا کار می­کنم یا چون تهیه­کننده­ی رادیو هستم رادیو رو دوست دارم.


کار کردن در رادیو حس «خلاقیت» من رو کمی ارضا می­کنه (همچین حسی وجود داره؟)


نمی­تونستم کارمند بشم؛ چون ساعت­ها پشت میز نشستن من رو دیوونه می­کنه.


نمی­تونستم پزشک بشم چون تحمل دیدن رنج و بیماری دیگران رو ندارم.


نمی­تونستم خانه­دار بشم چون قطعا بعد از یکی دو سال زندگی و انجام رفت و روب و آشپزی و بچه داری، یه روز صبح زود، در حالی که بچه­ام بعد از یک ونگ و ونگ ده ساعته خوابش برده بود و شوهرم هم خروپف­اش آسمون رو خراب کرده بود، ساک­ام رو برمی­داشتم و از خونه می­زدم بیرون و دیگه هم اون طرف ها آفتابی نمی­شدم.


نمی­تونستم معلم بشم چون هسته­ی مرکزی گزینش بعد از چند ماه من رو به جرم ناکارآمدی در هدایت فرزندان خلق الله و عدم کفایت برای به بهشت بردن کودکان ایران اسلامی اخراج می­کرد.


خب...آدمی که نمی تونه کارمند، پزشک، خانه­دار و معلم بشه، چه خاکی می­تونه به سرش کنه غیر از تهیه­کنندگی رادیو؟


بله، می­دونم، به کتاب­فروشی و گل­فروشی و فروشندگی لباس زیر و لوازم آرایش بانوان و حتی آرایش­گری هم فکر کردم و یکی دوتاش رو هم امتحان کردم اما گویا کارهایی که احتیاج به روابط­عمومی قوی و ارتباط با هم­نوعان شریف رو داره، از عهده­ی من خارجه.


البته دروغ چرا، فکر می­کنم (فقط فکر می کنم) اگه یه چرخ خیاطی ژانومه داشتم و خیاطی هم بلد بودم و می­تونستم به این وسوسه­ی غریب غلبه کنم که فقط و فقط برای خودم لباس بدوزم، شاید خیاط خوبی می­شدم.


 


برای برنامه ساختن، ساعت­ها موسیقی گوش می­کنم، کتاب می­خونم، به صداها توجه می­کنم، پالس می­سازم (عاشق ساختن تیزر و پالس و آرم استیشن و این چیزها هستم)، ادیت می­کنم (یه ادیت حرفه­ای و مناسب آن­چنان شعف و لذتی در من ایجاد می­کنه که نگو!) و بعد هم در استودیو، به همراه دستیار و صدابردار و گوینده و کارمند ارتباطات و سایرین، سعی می­کنم به کنداکتور ذهنی­ام عینیت ببخشم.


وقتی برنامه به اون چیزی که من می­خوام نزدیک می­شه، بعدش حس سرخوشی و نشئه­گی می­کنم و وای از اون روزی که یه دستگاه درب و داغون، بازی درمیاره و یا با بازیگوشی و بی­توجهی به موقعیت دشوار من، یهو از کار می­افته؛


یا وقتی که صدابردار، بی­خیالی و بدقلقی می­کنه و صدای نازنین رادیو رو با بی­رحمی، به حال خودش ول می­کنه تا زرٍّ و زور کنه؛


یا وقتی که گوینده یا مجری، گلوش گرفته، یا صبحانه کله پاچه میل کرده و صداش خش خشی شده، یا با همسرش دعوا کرده و یا به هر دلیلی تو مود نیست و هی تپق می­زنه و دیگران می­خندن و من به خودم می­پیچم.


و از همه بدتر زمانیه که حواسم یه لحظه پرت بشه و یه قطعه موسیقی نامناسب بره رو آنتن...این آخری باعث می­شه از خجالت داغ بشم و تا دوسه روز با یادآوری این که الان دیگران راجع به این تهیه کننده­ی دست و پاچلفتی چی فکر می کنن، رنگم مثل گوجه فرنگی بشه.


 


بله، بله، بله...می دونم! نمی­خواد بهم یادآوری کنین که:


«اوج درخشش رادیو سال­هاست که گذشته»


«در حال حاضر فقط راننده تاکسی­ها و زن­های خانه­دار و پیرمردهای بازنشسته­ی تو خونه و پارک مونده رادیو گوش می­کنن و اصلا شاید کسی متوجه این اشتباه نشده»


«برو بابا تو هم دلت خوشه! آخه کی تو عصر اینترنت و دیجیتال و این چیزها میاد به برنامه­های درپیت رادیو گوش می­ده؟»


«خاک تو سر صدا و سیما کنن و برنامه­سازهاش و تو هم روش!»


 


کار کردن در رادیو رو دوست دارم چون هیچ دو روزش شبیه هم نیست، پر از هیجان و اتفاق­های غیرمترقبه­ست، ارتباط رسانه­ای با مردم لذت بخشه و کاری که با موسیقی و کتاب و پژوهش و آنتن سر و کار داره آدم رو کیفور می­کنه.


 


67 سالگی رادیو مبارک اون­هایی باشه که هنوزم وقتی بی­خوابی به سرشون می­زنه، رادیو رو می­ذارن بالای سرشون و با امواج دوست­داشتنی صدا، به خواب می­رن،


67 سالگی رادیو مبارک کسانی که مسافر ابدی جاده­­اند و با «راه شب»، تاریکی و غربت و جاده رو تقسیم می­کنن.


67 سالگی رادیو مبارک اون­هایی که «شب به خیر کوچولو» لالایی شب­هاشون بوده، حتی اگه 67 ساله بودن.


67 سالگی رادیو مبارک آدم­هایی که خلوت تنهایی­شون رو صدای رادیو پر می­کنه.


67 سالگی رادیو مبارک همه­ی افرادی که رادیو رو «مثل قدیم»، دوست داشتنی و بااهمیت و در اوج می­خوان، حتی اگه بدونن که هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت، رادیو جایگاه قدیم رو در زندگی بشر به دست نمیاره.

+ رها Balatarin