امروز 67 سالگی رادیوست.
نمیدونم چون رادیو رو دوست دارم اونجا کار میکنم یا چون تهیهکنندهی رادیو هستم رادیو رو دوست دارم.
کار کردن در رادیو حس «خلاقیت» من رو کمی ارضا میکنه (همچین حسی وجود داره؟)
نمیتونستم کارمند بشم؛ چون ساعتها پشت میز نشستن من رو دیوونه میکنه.
نمیتونستم پزشک بشم چون تحمل دیدن رنج و بیماری دیگران رو ندارم.
نمیتونستم خانهدار بشم چون قطعا بعد از یکی دو سال زندگی و انجام رفت و روب و آشپزی و بچه داری، یه روز صبح زود، در حالی که بچهام بعد از یک ونگ و ونگ ده ساعته خوابش برده بود و شوهرم هم خروپفاش آسمون رو خراب کرده بود، ساکام رو برمیداشتم و از خونه میزدم بیرون و دیگه هم اون طرف ها آفتابی نمیشدم.
نمیتونستم معلم بشم چون هستهی مرکزی گزینش بعد از چند ماه من رو به جرم ناکارآمدی در هدایت فرزندان خلق الله و عدم کفایت برای به بهشت بردن کودکان ایران اسلامی اخراج میکرد.
خب...آدمی که نمی تونه کارمند، پزشک، خانهدار و معلم بشه، چه خاکی میتونه به سرش کنه غیر از تهیهکنندگی رادیو؟
بله، میدونم، به کتابفروشی و گلفروشی و فروشندگی لباس زیر و لوازم آرایش بانوان و حتی آرایشگری هم فکر کردم و یکی دوتاش رو هم امتحان کردم اما گویا کارهایی که احتیاج به روابطعمومی قوی و ارتباط با همنوعان شریف رو داره، از عهدهی من خارجه.
البته دروغ چرا، فکر میکنم (فقط فکر می کنم) اگه یه چرخ خیاطی ژانومه داشتم و خیاطی هم بلد بودم و میتونستم به این وسوسهی غریب غلبه کنم که فقط و فقط برای خودم لباس بدوزم، شاید خیاط خوبی میشدم.
برای برنامه ساختن، ساعتها موسیقی گوش میکنم، کتاب میخونم، به صداها توجه میکنم، پالس میسازم (عاشق ساختن تیزر و پالس و آرم استیشن و این چیزها هستم)، ادیت میکنم (یه ادیت حرفهای و مناسب آنچنان شعف و لذتی در من ایجاد میکنه که نگو!) و بعد هم در استودیو، به همراه دستیار و صدابردار و گوینده و کارمند ارتباطات و سایرین، سعی میکنم به کنداکتور ذهنیام عینیت ببخشم.
وقتی برنامه به اون چیزی که من میخوام نزدیک میشه، بعدش حس سرخوشی و نشئهگی میکنم و وای از اون روزی که یه دستگاه درب و داغون، بازی درمیاره و یا با بازیگوشی و بیتوجهی به موقعیت دشوار من، یهو از کار میافته؛
یا وقتی که صدابردار، بیخیالی و بدقلقی میکنه و صدای نازنین رادیو رو با بیرحمی، به حال خودش ول میکنه تا زرٍّ و زور کنه؛
یا وقتی که گوینده یا مجری، گلوش گرفته، یا صبحانه کله پاچه میل کرده و صداش خش خشی شده، یا با همسرش دعوا کرده و یا به هر دلیلی تو مود نیست و هی تپق میزنه و دیگران میخندن و من به خودم میپیچم.
و از همه بدتر زمانیه که حواسم یه لحظه پرت بشه و یه قطعه موسیقی نامناسب بره رو آنتن...این آخری باعث میشه از خجالت داغ بشم و تا دوسه روز با یادآوری این که الان دیگران راجع به این تهیه کنندهی دست و پاچلفتی چی فکر می کنن، رنگم مثل گوجه فرنگی بشه.
بله، بله، بله...می دونم! نمیخواد بهم یادآوری کنین که:
«اوج درخشش رادیو سالهاست که گذشته»
«در حال حاضر فقط راننده تاکسیها و زنهای خانهدار و پیرمردهای بازنشستهی تو خونه و پارک مونده رادیو گوش میکنن و اصلا شاید کسی متوجه این اشتباه نشده»
«برو بابا تو هم دلت خوشه! آخه کی تو عصر اینترنت و دیجیتال و این چیزها میاد به برنامههای درپیت رادیو گوش میده؟»
«خاک تو سر صدا و سیما کنن و برنامهسازهاش و تو هم روش!»
کار کردن در رادیو رو دوست دارم چون هیچ دو روزش شبیه هم نیست، پر از هیجان و اتفاقهای غیرمترقبهست، ارتباط رسانهای با مردم لذت بخشه و کاری که با موسیقی و کتاب و پژوهش و آنتن سر و کار داره آدم رو کیفور میکنه.
67 سالگی رادیو مبارک اونهایی باشه که هنوزم وقتی بیخوابی به سرشون میزنه، رادیو رو میذارن بالای سرشون و با امواج دوستداشتنی صدا، به خواب میرن،
67 سالگی رادیو مبارک کسانی که مسافر ابدی جادهاند و با «راه شب»، تاریکی و غربت و جاده رو تقسیم میکنن.
67 سالگی رادیو مبارک اونهایی که «شب به خیر کوچولو» لالایی شبهاشون بوده، حتی اگه 67 ساله بودن.
67 سالگی رادیو مبارک آدمهایی که خلوت تنهاییشون رو صدای رادیو پر میکنه.
67 سالگی رادیو مبارک همهی افرادی که رادیو رو «مثل قدیم»، دوست داشتنی و بااهمیت و در اوج میخوان، حتی اگه بدونن که هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت، رادیو جایگاه قدیم رو در زندگی بشر به دست نمیاره.