نشئه از باده ندیدیم و طرب از مستی
خاک محنت زدهای بود گل ساغر ما
فیلم «علی سنتوری» رو ندیدم و گمان نمیکنم طاقت دیدناش رو داشته باشم.
این واگویه رو تقدیم میکنم به تمامی «علی سنتوری»های دیارم که انگار زندگینامهشون رو از روی یه تکست، کپی کردن و بعد پیستاش کردن به زندگیهای ما.
«خطاب»
مدیون نیستی به کسی
نه به ساقیهای مفلوک
نه به من
که بهای محبتام را به تو
هر روز
با خون جگر میپردازم
و حاضرم تمامی حقوقام را
دربست به تو بدهم
تا فقط لحظهای
لبخند حقیقی تو را ببینم
«پاسخ»
مدیون نیستم به کسی
نه به ساقیهای مفلوک
نه به کسانی که بهای محبتشان را
هر روز
با اسکناسی به من میپردازند
و فقط میخواهند
از جلوی چشمانشان دور باشم
تا تصویر زنگ زدهی من
در قاب اذهان پوسیدهشان
رنگ نبازد
و زرد نشود
مدیون نیستم به کسی
نه به ساقیهای مفلوک
نه به مواد فروشی
که اتاقاش را به من تعارف میکند
همراه با فاحشهای
و موذیانه فکر میکند
به نوایی رسیده است
سازم را در آغوش میگیرم
و تمامی اندوهم را
در گامهای با هیبت «ماژور»
پناه میدهم
تا سوز «ر مینور»
پتهام را به روی آب نریزد
دیرگاهیست
بهای نشئهگیام را میپردازم
با جسمام
که آب میشود
با روحام
که محو میشود
در عبور تند لحظههای کشدار
در شبهای بیرحمی
که حسرت یک ثانیه خواب
سرم را به دوران میاندازد
و مردم خوب و شرافتمند و خانوادهدار
نچ نچ میکنند
و سر تکان میدهند
و به قضاوت مینشینند
که من خوابم
یا پرواز میکنم
یا چه و چه و چه...
نمیدانم از جان من چه میخواهند
آنها
که در کابوسهای شبانه و روزانهی من
شریک نیستند
و نمیدانند اضطراب همیشگی
و تپشهای مداوم یک قلب نحیف
و کابوسهای بیداری
و ترسی که در مداری بی انتها
میچرخد
و مرا به همراه خود میکشد
یعنی چه
گویی زلزلهای ابدیست
و آوار اضطراب
هر لحظه بر سرم فرو میریزد
و من تنها شهروند دیار نفرینشدهای هستم
که باید تقاص بودنام را
این گونه هولناک
بپردازم
مدیون نیستم به کسی
نه به ساقیهای مفلوک
نه به انسانهای خوشبختی
که شرافتمندانه
کار میکنند
و شبها
بعد از آروغی لذتبخش
خدا را شکر میگویند
و لحاف بر سر میکشند
و با رویای خانه و سفر و ماشین و پول
شیرینی خواب را
به جسم چرب و چیل
و خیال تختشان
هدیه میکنند
مدیون نیستم به کسی
حتی به تو
که با یک اتاق فاصله
روی بالش تنهاییات اشک میریزی
و دل میسوزانی به کسی
که با «هزاران هزار کمالات
و مدرک عالی دانشگاهی
تو بگو هنرمند
تو بگو هوشمند
تو بگو روشنفکر
کمر به نابودی خود بسته
و گویا با همه لج دارد
و با روشی دردناک
و تدریجی
خودکشی میکند...»
به جز پوزخند چه دارم
برای کسانی که هر روز
جیرهی متادون را
با هزار منت و دلسوزی
در کف دستام میگذارند
و حس لذتبخش نیکوکاری
تنشان را به لرزه میاندازد
و در نشئهی خیراندیشی
غرق میشوند
و کسانی که
دروغ و دزدی و بیشرافتی و ریا و چاپلوسی را
از سیاههی گناهان کبیره
پاک کردهاند
و زورشان به من میرسد
به منی که ترس از خماری
اجازه نمیدهد
تا تنم را به گرمای رخوتناک آب بسپارم
و در لحظههایی که پرم از گفتن
و دوست داشتن
و خوبیهای شگفت
و محبتهای شدید
کسی را ندارم
تا سر بر شانههایش بگذارم
و پر حرفی کنم
و کسالت را
و انزجار را
در چشماناش نبینم
مدیون نیستم به کسی
نه به ساقیهای مفلوک
نه به کسانی که دوستام دارند
نه به آنها که سخت
دوستشان دارم...