تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/01/12
نشئه از باده ندیدیم و طرب از مستی...

 

نشئه از باده ندیدیم و طرب از مستی

خاک محنت زده­ای بود گل ساغر ما

 

فیلم «علی سنتوری» رو ندیدم و گمان نمی­کنم طاقت دیدن­اش رو داشته باشم.

این واگویه رو تقدیم می­کنم به تمامی «علی سنتوری»های دیارم که انگار زندگی­نامه­شون رو از روی یه تکست، کپی کردن و بعد پیست­اش کردن به زندگی­های ما.

 

 

«خطاب»

مدیون نیستی به کسی

نه به ساقی­های مفلوک

نه به من

که بهای محبت­ام را به تو

هر روز

با خون جگر می­پردازم

و حاضرم تمامی حقوق­ام را

دربست به تو بدهم

تا فقط لحظه­ای

لبخند حقیقی تو را ببینم

 

 

«پاسخ»

مدیون نیستم به کسی

نه به ساقی­های مفلوک

نه به کسانی که بهای محبت­شان را

هر روز

با اسکناسی به من می­پردازند

و فقط می­خواهند

از جلوی چشمان­شان دور باشم

تا تصویر زنگ زده­ی من

در قاب اذهان پوسیده­شان

رنگ نبازد

و زرد نشود

 

مدیون نیستم به کسی

نه به ساقی­های مفلوک

نه به مواد فروشی

که اتاق­اش را به من تعارف می­کند

همراه با فاحشه­ای

و موذیانه فکر می­کند

به نوایی رسیده است

 

سازم را در آغوش می­گیرم

و تمامی اندوهم را

در گام­های با هیبت «ماژور»

پناه می­دهم

تا سوز «ر مینور»

پته­ام را به روی آب نریزد

 

دیرگاهی­ست

بهای نشئه­گی­ام را می­پردازم

با جسم­ام

که آب می­شود

با روح­ام

که محو می­شود

در عبور تند لحظه­های کشدار

در شب­های بی­رحمی

که حسرت یک ثانیه­ خواب

سرم را به دوران می­اندازد

و مردم خوب و شرافتمند و خانواده­دار

نچ نچ می­کنند

و سر تکان می­دهند

و به قضاوت می­نشینند

که من خوابم

یا پرواز می­کنم

یا چه و چه و چه...

 

نمی­دانم از جان من چه می­خواهند

آن­ها

که در کابوس­های شبانه و روزانه­ی من

شریک نیستند

و نمی­دانند اضطراب همیشگی

و تپش­های مداوم یک قلب نحیف

و کابوس­های بیداری

و ترسی که در مداری بی انتها

می­چرخد

و مرا به همراه خود می­کشد

یعنی چه

 

گویی زلزله­ای ابدی­ست

و آوار اضطراب

هر لحظه بر سرم فرو می­ریزد

و من تنها شهروند دیار نفرین­شده­ای هستم

که باید تقاص بودن­ام را

این گونه هولناک

بپردازم

 

مدیون نیستم به کسی

نه به ساقی­های مفلوک

نه به انسان­های خوشبختی

که شرافت­مندانه

کار می­کنند

و شب­ها

بعد از آروغی لذت­بخش

خدا را شکر می­گویند

و لحاف بر سر می­کشند

و با رویای خانه و سفر و ماشین و پول

شیرینی خواب را

به جسم چرب و چیل

و خیال تخت­شان

هدیه می­کنند

 

مدیون نیستم به کسی

حتی به تو

که با یک اتاق فاصله

روی بالش تنهایی­ات اشک می­ریزی

و دل می­سوزانی به کسی

که با «هزاران هزار کمالات

و مدرک عالی دانشگاهی

تو بگو هنرمند

تو بگو هوشمند

تو بگو روشنفکر

کمر به نابودی خود بسته

و گویا با همه لج دارد

و با روشی دردناک

و تدریجی

خودکشی می­کند...»

 

به جز پوزخند چه دارم

برای کسانی که هر روز

جیره­ی متادون را

با هزار منت و دل­سوزی

در کف دست­ام می­گذارند

و حس لذت­بخش نیکوکاری

تن­شان را به لرزه می­اندازد

و در نشئه­ی خیراندیشی

غرق می­شوند

و کسانی که

دروغ و دزدی و بی­شرافتی و ریا و چاپلوسی را

از سیاهه­ی گناهان کبیره

پاک کرده­اند

و زورشان به من می­رسد

به منی که ترس از خماری

اجازه نمی­دهد

تا تنم را به گرمای رخوت­ناک آب بسپارم

و در لحظه­هایی که پرم از گفتن

و دوست داشتن

و خوبی­های شگفت

و محبت­های شدید

کسی را ندارم

تا سر بر شانه­هایش بگذارم

و پر حرفی کنم

و کسالت را

و انزجار را

در چشمان­اش نبینم

 

مدیون نیستم به کسی

نه به ساقی­های مفلوک

نه به کسانی که دوست­ام دارند

نه به آن­ها که سخت

دوست­شان دارم...

 

 

 

 

 

+ رها Balatarin