«ساعت صفر» یک دانه خرما لیوانی چای داغ یک پنجره با شیشهای بخارآلود و برفهای ریز بهاری که نرسیده به زمین آب میشوند
و جوانههای نورستهای که چند روز دیگر
تبدیل میشوند به زنبقهای آبی
و ابرهایی خاکستری
که در پهنهی آسمان میدوند
و هر از گاهی
اجازه میدهند تا خورشید
سرکی بکشد
و لبخندکی بزند
«سوال»
آیا میشود روزی
صندلیام را جابجا کنم
و با تغییر ناگهانی کنج دید
خورشیدهای دیگر را ببینم؟
آیا میشود روزی
به آینه نگاه کنم
و به جای چهرهی آشنای همیشگی
درونهی وحشتزدهی همیشه گریزان خویش را ببینم؟
آیا میشود روزی
گذشته را به خاک بسپارم
و سودای آینده را به آیندگان
و غرق شوم در بلور مذاب لحظهها؟
آیا میشود یک شب
سوار شوم بر الیاف نورانی مهتاب
و پاهایم را به اقیانوس تیرهی آسمان بگذارم
و در ظلمت اسرارآمیز جهان
غوطه بزنم
بدون ترس
بدون دلهره
بدون اضطراب؟
آیا میشود هرگز
به جای عادت دیدن هر روزهی اشیا
سایهها را ببینم
و آن سوی نادیدهی چیزها
که سخت غیر مالوف است
و تو را شگفتزده میکند
و گاه میترساند
و گاه مضحک است
و میخنداند
«سفر»
وقت تنگ است
کاری باید کرد:
برهنه شدن
و پابرهنه دویدن
گزنه چیدن
و سوزش تندش را به جان خریدن
دهان باز کردن و باران نوشیدن
روی سنگلاخ دراز کشیدن
و با طعم زوایای تیز سنگ آشنا شدن
گوش بر زمین گذاشتن
و صدای گنگ زمین را شنیدن
بدون ضدآفتاب با «اس پی اف» بالا
و عینکی که «یو وی» و «اینفرا رد» را فیلتر میکند
و بدون هرچیزی که بیهوده
نگران سلامت احمقانهی جسمانیت ماست
به خورشید نگاه کردن
و انوار طلاییاش را
به زوایای پنهان جسم
دعوت کردن
ناز کشیدن بس است
باید بدن را با درد و سرما و رنج آشنا کرد
باید از رخوت روزمرگی رها شد
و به جای جستجوی آسایش
به دنبال تجربههای تازه گشت
«سیمرغ»
به یاد خواهم داشت
هیچکس
هیچکس
به من قول نداده
که تا لحظهای دیگر
فرصت بودنام تمدید میشود
به یاد خواهم داشت
به کارت اعتباری زندگی
هیچ اعتباری نیست
به یاد خواهم داشت که خدایان
همیشهی خدا
ساز خود را زدهاند
و دیگر
هنگام آن است
که دست بر گردن خود آویزم