تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/01/10
بازگشت

«ساعت صفر»

 

یک دانه خرما

لیوانی چای داغ

یک پنجره

با شیشه­ای بخارآلود

و برف­های ریز بهاری

که نرسیده به زمین

آب می­شوند

و جوانه­های نورسته­ای که چند روز دیگر

تبدیل می­شوند به زنبق­های آبی

و ابرهایی خاکستری

که در پهنه­ی آسمان می­دوند

و هر از گاهی

اجازه می­دهند تا خورشید

سرکی بکشد

و لبخندکی بزند

 

 

«سوال»

 

آیا می­شود روزی

صندلی­ام را جابجا کنم

و با تغییر ناگهانی کنج دید

خورشیدهای دیگر را ببینم؟

 

آیا می­شود روزی

به آینه نگاه کنم

و به جای چهره­ی آشنای همیشگی

درونه­ی وحشت­زده­ی همیشه گریزان خویش را ببینم؟

 

آیا می­شود روزی

گذشته را به خاک بسپارم

و سودای آینده را به آیندگان

و غرق شوم در بلور مذاب لحظه­ها؟

 

آیا می­شود یک شب

سوار شوم بر الیاف نورانی مهتاب

و پاهایم را به اقیانوس تیره­ی آسمان بگذارم

و در ظلمت اسرارآمیز جهان

غوطه بزنم

بدون ترس

بدون دلهره

بدون اضطراب؟

 

آیا می­شود هرگز

به جای عادت دیدن هر روزه­ی اشیا

سایه­ها را ببینم

و آن سوی نادیده­ی چیزها

که سخت غیر مالوف است

و تو را شگفت­زده می­کند

و گاه می­ترساند

و گاه مضحک است

و می­خنداند

 

 

«سفر»

 

وقت تنگ است

کاری باید کرد:

برهنه شدن

و پابرهنه دویدن

گزنه چیدن

و سوزش تندش را به جان خریدن

دهان باز کردن و باران نوشیدن

روی سنگلاخ دراز کشیدن

و با طعم زوایای تیز سنگ آشنا شدن

گوش بر زمین گذاشتن

و صدای گنگ زمین را شنیدن

بدون ضدآفتاب با «اس پی اف» بالا

و عینکی که «یو وی» و «اینفرا رد» را فیلتر می­کند

و بدون هرچیزی که بیهوده

نگران سلامت احمقانه­ی جسمانیت ماست

به خورشید نگاه کردن

و انوار طلایی­اش را

به زوایای پنهان جسم

دعوت کردن

 

ناز کشیدن بس است

باید بدن را با درد و سرما و رنج آشنا کرد

باید از رخوت روزمرگی رها شد

و به جای جستجوی آسایش

به دنبال تجربه­های تازه گشت

 

 

«سی­مرغ»

 

به یاد خواهم داشت

هیچ­کس

هیچ­کس

به من قول نداده

که تا لحظه­ای دیگر

فرصت بودن­ام تمدید می­شود

به یاد خواهم داشت

به کارت اعتباری زندگی

هیچ اعتباری نیست

به یاد خواهم داشت که خدایان

همیشه­ی خدا

ساز خود را زده­اند

و دیگر

هنگام آن است

که دست بر گردن خود آویزم


+ رها Balatarin