تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
86/01/05
این بابای دیوانه ی من!

ابورها وسایل ماهیگیری رو آماده کرد و توی یه کوله پشتی کوچیک جا داد. از خونه بیرون زدیم و در برابر پرسش من که با چی میریم؟ زیر لب زمزمه کرد: «هرچی گیرمون بیاد» این هر چی در اون روز تبدیل به یه بنز خاور درب و داغون شد با یه راننده ی وراج که هر چی سعی کرد زیر زبون باباجان رو بکشه که به کجا میریم و چرا، نتیجه ای نگرفت.

ما در کنار یک ده دورافتاده ی ناشناس پیاده شدیم و ابورها بدون یک کلمه حرف، تند تند به طرف رودخونه به راه افتاد و البته هیچ توجهی هم به من نداشت که دائم ازش جا می موندم و به نفس نفس افتاده بودم.

به کنار رودخونه رسیدیم و ابورها دو تا قلاب ماهیگیری آماده کرد و به نک قلاب ها خمیر زد و یکی رو به دست من داد و خودش بدون هیچ کلامی به راه افتاد. ابورها که در مواقع عادی خوش سر و زبون و تا حدودی پرحرفه از لحظه ای که تصمیم می گیره به طبیعت بره یهو ساکت و کم حرف و مرموز می شه.

با نگرانی پرسیدم: «کجا میری؟»

گفت: «میرم اون دست. تو همین جا باش»

نگرانی ام تبدیل به ترس شد.

گفتم: «حالا مگه چه اشکالی داره کنار هم ماهی بگیریم؟»

با اخم نگاهی به من کرد و گوشه ی لب بالاش کمی به جهت شمال غربی صورت اش متمایل شد. زمانی که به نظرش کارهای ما (بچه هاش) لوس بازی میاد همین مدلی غضبناک می شه.

بدون این که کلمه ای حرف بزنه به راه افتاد و رفت. من هم توی دلم شروع کردم به خودم فحش دادن:

«آخه رهای خل! بیکاری پا می شی میای ماهی گیری؟ اون هم با کی؟ با پدری که اصلا مهم نیست دخترش تنها بمونه...گرگ و شغال بهش حمله کنه...اصلا وحوش هیچی، گیریم یه مردی از پشت این درخت ها بیرون بیاد و خدا نکرده نیت شومی داشته باشه، با یه قلاب فکسنی می خوای چه کار کنی؟ داد هم بزنی مگه می شنوه؟ اصلا نمی گه کجا می خواد بره بی انصاف...این هم شد پدر؟»

خلاصه ، بعد از کمی غرغر به خود و سازنده ی خود، مجبور شدم به ماهیگیری ام فکر کنم. البته چاره ی دیگه ای هم نداشتم. اون وقت بخصوص هم رمانتیک و شاعرانه و عارفانه به دنیا نگاه نمی کردم و بعد از ده پونزده دقیقه، صدای جیغ و داد پرنده ها و شر شر کر کننده ی آب و زمزمه ی نسیم و این مدل چیزها برام عادی شد و به خمیازه کشیدن افتادم. هیچ ماهی هم به قلاب لامروت من نک نمی زد که کمی سرگرم بشم لااقل. تصمیم گرفتم برم دنبال اش.

خدا می دونه چند کیلومتر اونورتر تونستم ابورها رو پیدا کنم. چکمه های بلند ماهی گیری اش رو به پا کرده بود و معلوم نبود چه جوری به اون طرف رودخونه رفته بود و مثل مجسمه کنار یه درخت بید و داخل آب بی حرکت وایستاده بود. با خوشحالی زایدالوصفی داد زدم: «بابا! بابا!» و با لبخند براش دست تکون دادم. در همون لحظه قلاب تکانی خورد و ابورها با یک حرکت قلاب رو کشید بیرون و در ایکی ثانیه ماهی نگون بخت رو در دست گرفت و با حرکتی ناگهانی، ماهی رو از اون ور رودخونه به طرف من پرتاب کرد. ماهی با شدت کنار پاهام روی ماسه ها افتاد و در اثر شدت ضربه، کنار گوش هاش خون اومد و شروع کرد بالا پایین پریدن.

آقا و خانمی که شما باشین، حالی به من دست داد نگفتنی. به قول شاعر: «حالتی رفت که محراب به فریاد آمد»

در حالی که گیج و منگ و با احساساتی متناقض و البته ناخوشایند به ماهی نگاه می کردم داد زدم: «این داره می میره ها!» و نامردی نکردم و باله ی ماهی رو گرفتم و پرت اش کردم تو آب. در همین لحظه ماهی دوم هم به همین حالت کنار پاهای من پرتاب شد و ماهی سوم و چهارم هم به دنبال اش. ای خدا! یعنی پاقدمی من بیچاره این قدر واسه ماهی ها بد بود؟ دم یکی از ماهی ها رو گرفتم که پرت اش کنم تو آب که ابورها برای اولین بار در اون روز دهان مبارک رو درست و حسابی باز کرد و نعره کشید که: «چی کار می کنی دختر؟» (ابورها در ماهیگیری و شکار اسم کسی رو صدا نمی کنه) و خودش رو به آب زد و مثل...مثل...یه نهنگ غران (آخه آدم به باباش چی بگه که خدا رو خوش بیاد؟) به طرف من اومد. من البته نترسیدم چون هر چی که بود عصبانیت ابورها به تنها بودن در اون بیشه ی ترسناک می ارزید. به کنار من که رسید ماهی ها رو برداشت و یه ترکه ی درخت از دهن شون و منتهی علیه شکم شون رد کرد و هر کدوم تبدیل به یه سیخ ماهی شدن و با چابکی یه اجاق هم به راه انداخت و ماهی ها رو گذاشت که کباب بشن. در همین حال یه قوطی کنسرو لوبیا هم باز کرد و شروع کرد به خوردن (ابورها هیچ وقت به گوشت شکاری که خودش زده یا ماهی که گرفته لب نمی زنه) و بعد هم ماهی کباب شده رو به طرف من گرفت. لازم نیست تکرار کنم که همچنان ساکت و بی حرف بود و انگار نه انگار ما به تفریح و ماهیگیری اومده بودیم. بیشتر شبیه به جا آوردن یه آداب و مناسک مقدس بود. من هم مثل یک مومن سرگشته و منگ ماهی رو گرفتم و به نیش کشیدم و به هیچ عنوان سوال های کفرآمیزی همچون این که چرا داخل شکم ماهی خالی نشده و چرا صبر نکردیم درست و حسابی ماهی ها جون بدن و بعد کباب شون کنیم و آیا من ماهی رو باید با پولک های جزغاله شده به نیش بکشم و و... به زبانم نیامد.

شب که به خونه برگشتیم، تا بوی خونه به مشام ابورها خورد از توی لک بیرون اومد و چهچه زدن اش شروع شد و رو به ام رها دراومد که: «اگه بدونی به من و دخترم چه خوش گذشت، هفته ی دیگه میریم چم حیدر و ماهی می گیریم اااااه» و دست اش رو از طرفین تا جایی که کش می اومد باز کرد و البته که چشمک ام رها و لبخند محوش رو به من ندید.

.....................

فرداد دولتشاهی، بلاگر علاقه مند به طبیعت، یه مسابقه ترتیب داده برای انتخاب بهترین و بدترین (من با این قسمت اش مشکل دارم) وبلاگ زیست محیطی.

این کارش خیلی قشنگه و باعث می شه که به خودمون یادآوری کنیم که جزوی از طبیعتیم و قطعا بدون طبیعت می میریم (من یکی که می میرم، شما خود دانید!)

لطفا به وبلاگ اش سر بزنید و بهترین وبلاگ زیست محیطی رو که دیدین و خوندین یا شنیدین (بعضی ها وبلاگ شون صوتیه دیگه) معرفی کنین و یا رای بدین. من خودم متاسفانه وبلاگ های زیست محیطی زیادی نمی شناسم (به جز وبلاگ کویرهای ایران که در جریان تصمیمی که برای سفر به کویر گرفته بودم باهاش آشنا شدم) اما در وبلاگ فرداد با چند وبلاگ با حال زیست محیطی هم آشنا شدم. می تونیم با هم دیگه هم مشورت کنیم که کدوم وبلاگ رو انتخاب کنیم راست اش من بدون تقلب و مشاوره اموراتم نمی گذره :)

دلم می خواست لگوی مسابقه رو هم این جا می ذاشتم که متاسفانه کدش رو هر چی گشتم ندیدم.

+ رها Balatarin