تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/12/28
ناگهان بهار

مسافرم و وقت ندارم

لیست بلند بالایی نوشته‌­ام

از کارهای ناکرده

گل­ها‌ی نبوئیده

ترانه‌­های نخوانده

گونه‌­های نبوسیده

حشره‌­های نادیده

سطوح لمس نشده

«دوست‌­ات دارم»­های نگفته

و هزاران کار ناکرده‌­ی­ دیگر

 

مسافرم و وقت ندارم

روزهایم با کار می­گذرد

و شب‌­هایم در انتظار کار فردا!

سیکل معیوبی‌­ست می‌­دانم

آن­قدر معیوب

که فرصت خرج کردن پول­هایم را نیز ندارم

«زندگی سگی؟!»

«نه؛

حسرت سگ بودن و ول چرخیدن!»

(پوزش می‌­طلبم از تمامی سگ‌­هایی که این‌­جا را نمی‌­خوانند)

 

مسافرم و وقت ندارم

ناگهان

سال، نو می­شود

نمی‌­دانم چگونه اما

چشم باز می­کنی و می‌­بینی

تقویم‌­ها عوض شده

پیاده‌­روها پر شده از سنبل و لاله و گل‌­های بنفش

مردم هجوم برده‌­اند به آجیل فروشی تواضع

و رقابت سهمگینی‌­ست برای خرید نان‌­برنجی کرمانشاهی

«باید» شاد بود

«باید» تبریک گفت

«باید» کنار هفت­سین نشست

«باید» سنت­های چندین هزارساله را پاس داشت

«باید» عیدی داد

«باید» عیدی گرفت

این روزها اوجب واجبات است

ایرانی بودن

آن هم به غلظتی که نگو!

 

 

ناگهان

سال، نو می­شود

نمی‌­دانم چگونه اما

همه­‌چیز با جبری ناگهانی اتفاق می‌­افتد

اما نه چون تولد

یا حتی مرگ

مثل بازی کودکانه‌­ای­ست

که تصمیم می‌­گیری ناگهان

مادر شوی

یا دکتر

و یا خاله

 

نه نه نه

مزه ندارد

مزه ندارد سفره‌­ی هفت‌­سینی

که مادربزرگ ندارد

که تخم‌­مرغ‌­هایش

آماده و تزئین شده

از لوکس‌­فروشی‌­ها خریداری می‌­شود

و نمی‌­توان آن را یواشکی از سفره کش رفت

و نمک زد

و با لذت خورد

که سبزه‌­هایش

در یک عصر شتاب‌­زده

از نزدیک­ترین گل‌­فروشی

خریداری می‌­شود

و برکت سبزه­‌هایی را ندارد

که دو هفته مانده به عید

با دقت و وسواس

و به نیت تک تک افراد خانواده و اقوام و دوستان

و حتی همسایه‌­ها

در سینی‌­های مسین

ریخته می­شود

و چشم‌­هایی

دل­واپس بزرگ شدن جوانه‌­هاست

 

مزه ندارد آن هفت سینی

که تنها برای خودت می‌­چینی

یا نه؛

پول می‌­دهی

و حاضر و آماده

در یک ست کوچک

آن را می­خری

(تف!)

و به انتظار می­‌نشینی

و عجیب آن‌­که

همه‌­چیز ناگهانی‌­ست

به جز آن‌­چه باید باشد

صدای توپ را می‌­گویم!

 

منتظری تا قلب‌­ات تاپ تاپ کند

(این اتفاق هرگز نمی‌­افتد)

منتظری «حول حالنا»یی شود

یا سبز شوی

یا شکوفه کنی

یا خوب شوی

و دیگر دروغ نگویی

و منظم شوی

و غلط می­‌کنی اگر از آن به بعد

(صدای توپ را می­گویم)

غیبت کنی

و پشت سر کسی صفحه بگذاری

 

اما بعد از تیک تاک مصنوعی ساعت

(ساعتی که صدایش را از رادیو یا تلویزیون می‌­شنویم)

هیچ اتفاقی نمی­‌افتد

مگر صدای بی‌­مز‌‌‌ه‌ی­ گوینده‌ا‌­ی

که می‌گوید:

آغاز سال هزار و نمی‌­دانم چند خورشیدی!

این گوینده یا در تهران است

یا در لس‌­آنجلس

در شبکه‌­ی جوان

یا صدای آزاد ایران

یا صدای منافی‌­ست

یا مهران دوستی

یا بهارلو

یا هر کس دیگری

و به خدا هیچ فرقی ندارد

وقتی صدای توپ نیست

و دل تو نمی­‌لرزد

 

مسافرم

و وقت ندارم

و نمی‌­دانم به کجا می‌­روم

فقط می‌­دانم که عید است

و نمی­‌توان مثل روزهای پیش بود

باید کاری کرد

باید رفت

باید مسافر بود

و به دنبال گم­شده‌­ها گشت:

صدای توپ

پوم تاک بی‌­تابانه‌­ی دل

چشم‌­های آبی

و دستی که ناز می‌­کند

و لبی که عاشقانه می­‌بوسد

و آغوشی که پناه می‌­دهد

و خانه‌­ای که مامنی‌­ست برای دلشوره­‌ها

...

سهراب!

کفش‌­هایت

به گمانم این‌­جاست!

 

...................................

 

* انتخاب هفت برنامه ی رادیویی برگزیده ی سال۸۵   به انتخاب مجله ی اینترنتی ۷سنگ

   یعنی می گین برنامه ی من جزو این ها نیست؟! عجب بی انصافید ها

 

+ رها Balatarin