تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/12/21
Y

21 اسفند چه مفهومی دارد برای دیگران؟

اما برای ما روزی‌ست که تو...

و من...

و باز هم تو...

و هیچ وقت من...

 

می‌دانی؟

زندگی، زیبای بی­‌خیالی­ست

که باد در موهایش پیچیده

و دست‌­ها را در جیب گذاشته

و راه می‌­رود

و سوت می‌­زند

و هیچ کاری ندارد که تو

پشت ترافیک مانده‌­ای

و بوق می‌­زنی

و می‌­خواهی به او برسی

یا در بین انبوه مردم شتاب‌­زده و عصبی

گرفتار شده‌­ای

و نمی‌­توانی به گا‌م‌­هایت

شتاب دهی

و داد بزنی که: «هی، با توام، صبر کن، نرو!»

و او هیچ کاری ندارد

جز لبخند زدن

و سوت زدن

و رفتن

و به پشت سر نگاه نکردن

و ندیدن تو

که با چشم‌­هایی اشک‌­آلود

و قلبی پر تپش

به دور شدن­اش نگاه می­کنی

فقط نگاه می‌­کنی

می­دانی؟ نگاه...

 

امروز 21 اسفند است

و من چقدر دلم می­‌خواست به تو زنگی بزنم

اس‌­ام‌­اسی شاید

کلامی کوتاه

و شتاب‌­زده

همراه با کمی شرم

و ملاحظه

و بعد هم سکوت:

«خب دیگه چطوری؟»

«خوب...تو چی؟»

«من هم خوب»

«خدا رو شکر»

«خدا رو شکر»

و حرف‌­های نگفته

و دل­تنگی‌­های بر زبان نیامده

و لبخند­های پنهان

و خنده‌­های گم‌­شده

و آه‌­هایی که کشیده می‌­شود اما

در همان ابتدای راه

در جایی تاریک از لوله‌­ی نای

خفه می‌­شود

 

می­‌ترسم نباشی

می­‌ترسم بی‌­خبر مرده باشی

(چه احمقانه است حرف‌­هایم، می‌­دانم)

می‌­ترسم در یکی از همین روزها

که همه چیز برایت تلخ و خاکستری‌­ست

زندگی را باخته باشی

 

کروموزوم کج و معوج ایگرگ

گویا هیچ کاری ندارد جز ناقص کردن

و لنگ کردن

و غبارآلود کردن فضای نگاه

و تبدیل کردن تو

به غصه‌­های بزرگ

به جاه‌­طلبی‌­هایی که در دنیا نمی‌­گنجد

به درک عمیق و عجیب زیبایی

که سیر نمی‌­شود هرگز

و به زور مخدرها و محرک‌­ها

بیشتر می‌­خواهد، بیشتر

 

زندگی برایت آدامسی می‌­شود

با طعم تند دارچین

که با لذت می­‌جوی و می‌­جوی

و در یک لحظه

تف می­‌کنی به جوی کنار خیابان

با فک‌­هایی خسته

و زبانی متورم

و دهانی که تشنه است

و فقط آب می‌­خواهد

 

21 اسفند نباید تلخ باشد

نباید بی جشن و بی موسیقی

و با واژه­‌های غم‌­انگیز

به فردا برسد

باید به تو گفت که چه عزیزی

باید به تو گفت

از دوست‌­داشتن‌­ها

از عریانی‌­های روح

از خنده‌­هایی که غلغل می‌­کند

و می‌­­جوشد

و جاری می‌­شود

از کبوترهایی که بالاخره

از قفس‌­های توری فلزی

رها می‌­شوند

و از عقاب بال و پر شکسته‌­ی مغروری

که بالای بالاترین صخره‌­ها می‌­نشیند

و به آسمان خیره می‌­شود

و به ابرها پوزخند می‌­زند

و به سفر می‌­اندیشد

«سفر به دیگرسو»

 

+ رها Balatarin