تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/12/17
هشتم مارچ، روز جهانی زن!

ملکه ایزابل کشته می‌­شود

 

«ایزابل» وقتی شنید «ییهو» به یزعیل آمده است، به چشمان‌­اش سرمه کشید و موهایش را آرایش کرد و کنار پنجره به تماشا نشست. وقتی «ییهو» از دروازه وارد شد، «ایزابل» او را صدا زده، گفت:

«ای قاتل...چرا اربابت را کشتی؟»

«ییهو» به سوی پنجره نگاه کرد و فریاد زد:

«آن‌­جا چه کسی طرفدار من است؟»

دو سه نفر از خدمت‌­گزاران دربار از پنجره به او نگاه کردند.

«ییهو» به آنان دستور داد که او را به پایین بیاندازند.

آن­ها «ایزابل» را از پنجره پایین انداختند و خون‌­اش بر دیوار و‌ پیکره‌­ی ‌اسب‌­ها پاشید و خود او زیر سم اسب‌­ها لگدمال شد.

«ییهو» وارد کاخ شد و به خوردن و نوشیدن پرداخت. سپس گفت:

«یکی برود و آن زن لعنتی را دفن کند، چون به هر حال او شاهزاده‌­ای بوده است.»

ولی وقتی خدمت‌­گزاران برای دفن «ایزابل» رفتند، فقط کاسه‌­ی سر و استخوان­‌های دست‌­ها و پاهای او را پیدا کردند.

پس بازگشتند و به «ییهو» گزارش دادند. او گفت:

«این درست همان چیزی است که خداوند به ایلیای نبی فرموده بود که سگ‌­ها گوشت ایزابل را در مزرعه‌­ی یزرعیل می‌خورند و باقیمانده‌­ی بدن­‌اش مثل فضله پخش می­‌شود تا کسی نتواند او را تشخیص بدهد.»

 

کتاب دوم پادشاهان/ آیه‌­های 30 تا 37

 

 

..........

 

ایزابل!

خوش‌­خیال!

از سرمه و آرایش و زیبایی و لوندی

دیگر کاری برنمی‌­آید

تنها به دنیا آمده‌­ای

تنها از دنیا خواهی رفت

چند روزی عروسک خواهی بود

باربی

سارا

فولا

و چه می‌­دانم چه

و بعد

زیر سم اسبان وحشی

از هم پاشیده خواهی شد

مثل فضله!

 

ایزابل!

خوش‌خیال!

از تکریم و تقدیس و تدهین

دیگر کاری برنمی‌­آید

حتی اگر سخاوت‌مندانه

بهشت را زیر پاهایت بیندازند

و دامن‌­ات را

محل عروج مردانِ مرد بدانند

 

ایزابل!

خوش‌خیال!

به فکر خویش باش

بستر آغشته با عطر گل‌­­های سرخ را رها کن

به فکر بستر پاره پاره‌­ی خود باش

این روزها بهای شعر و شور و عاشقی

در بازارهای جهانی

به طرز وحشتناکی

پایین آمده، می­دانی؟

و همه سعی دارند

سهم‌­های بادکرد‌‌ه‌­ی خود را

به مزایده بگذارند

تاجر باش!

نه این‌­گونه که هستی!

 

ایزابل!

خوش‌خیال!

تمام لحظه‌­های عمرت

برای دلخواه دیگران بودن

زن خوب بودن

مادر مهربان بودن

معشوق دل‌­پسند بودن

خواهر دل‌­سوز بودن

خاله و عمه‌­ی مشفق بودن

به باد فنا رفت

حتی برای یک لحظه‌­ی ناچیز هم

خودت نبودی

 

ایزابل!

خوش خیال!

گوش کن!

می‌­شنوی؟

این صدای وحشت تاجران است

می­‌ترسند آنان را

در دنیای بی‌­کسی و غوغاسالار

تنها بگذاری

می­‌ترسند آشپزخانه‌­شان بی آشپز بماند

می‌­ترسند

اتاق خواب‌­شان

متولی بی جیره مواجب صکص شبانه و روزانه و ساعت به ساعتانه‌­شان را

از دست بدهد

خانه بی‌تو سوت و کور است ایزابل!

این را همه می‌­دانند

تو می‌­دانی؟

 

ایزابل!

خوش خیال!

از تو تا سم اسبان وحشی

فقط یک پنجره فاصله‌­ست

حتی اگر شاهزاده باشی

(و هشت مارچ

یک روز دیگر از بی‌شماران روز زن

که برای آسودگی خیال تاجران

به تقویم‌های ما آمده باشد!)

 

 

+ رها Balatarin