تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/12/13
یک قصه بیش نیست...

تنها ایستاده­ام

بر بلندی

 

نسیم

بر موهایم می­وزد

بر تنم دست می­کشد

به چشم­هایم می­دود

و نمی­گذارد تا اشک

از شکوه لحظه­هایم کم کند

 

خورشید غروب می­کند

و تو پایین تپه­ای

به راه رفتن­ات نگاه می­کنم

حواس­ات به من نیست

مرا نمی­بینی

و لبخند می­زنی

و به عشق فکر می­کنی

به گل­های سرخ

به عطر خوش رازقی

به شعر

به واژه­های عاشقانه

به پری قصه­هایت

که چون عروسکی زیباست

و می­توانی موهایش را شانه کنی

گونه­هایش را ببوسی

و هروقت دلت خواست

دست و پایش را بکنی

و این ور و آن ور بیندازی

 

...........

 

از من دور شو ای عشق

ای فریب مجسم طبیعت

ای دروغ بی­شرمانه­ی زندگی

تو به «توالد» و «تکثیر» فکر می­کنی

به «جمعیت»

به انسان­هایی که تنها خاصیت­شان

کمک به فرضیه­ی تکامل داروین است

و ساختن بچه­هایی

که یا نابغه می­شوند

یا خنگ

یا زیبا می­شوند

یا زشت

یا مهربان می­شوند

یا کینه­جو

...

...

و این­همه

برای تو چه اهمیتی دارد؟

تو به «تناسل» فکر می­کنی

و آلت­های آن!

و انبوه مردم سرگردان را

با توهم خود

فریب می­دهی

ریاکار!

 

از من دور شو

حنایت حسابی بی­رنگ است

از من گذشته

روزهای اندوه بی­دلیل

شب­های دراز غم

غزل­های ناب

تپش­های خون­فشان

شور و شعر و شراب،

از من گذشته

روزهای سرخ شدن گونه­ها

با شنیدن یک صدای پا،

از من گذشته

کشف رازهای مبهم

در پس چند حرف

بر روی دیوار

یا کنده­ی درخت،

از من گذشته

تغزل

معاشقه

نجوا

 

نه!

من برده­ی فریب تو نیستم

برو

و مرا هیچ­گاه به یاد نیاور

 

............

 

عشق هرگز

دوست داشتن چرا

بی انتظار

بی توقع

بی تملک

نه تن

نه چشم

نه لب

نه بوسه

نه آغوش

 

هم تن

هم چشم

هم لب

هم بوسه

هم آغوش

 

بی انتظار

بی توقع

بی تملک

 

 

 

 

 

+ رها Balatarin