گم شدهام
در هزارتوی زمان
واژهها از لبانم لغزیدهاند
شانههایم پر است از الفبای درهم و برهم...
و انگار هذیان میگویم
..........
کجایی تو «پیرا»؟
تاج خارت پیدا شد؟
مسیح نجاتات داد؟
خدا به دادت رسید؟
«گیورگیس» این روزها گیسهایش را میبافد
و با بادی در غبغب
به عکاسخانهی آقا «نوشیک» میرود
و عکس مضحکاش
در قابی بزرگ
به کنار عکس آن هندوی ناشناس
ترکیبی خندهدارتر میسازد
کجایی تو «پیرا»؟
سرد بود
نوای ارگ،
به جان لرز میانداخت
مومنان بر روی نیمکتهای چوبی
مرکز عرفان مغزشان را فعال میکردند
(دستکم چنین تلاشی داشتند)
«تاتیانا» با شیطنت
و در حالی که به «پدر فیلیپ» چشم دوخته بود
با انگشت شست پا
از پشت، «گیورگیس» را انگولک میکرد
فرشتهها
از شرم
چشمهایشان را میبستند
«پدر فیلیپ»
این اشرافزادهی خوشچهره و زیباقامت فرانسوی
به فکر سطلهای رنگاش بود
و دیوار خانههایی که باید رنگ میکرد
و زیر لب دعا میخواند
تو «پیرا» کجا بودی؟
«ویولت» فنجان قهوه را برگرداند
به من و «فرحناز» خیره شد
و زیر لب نجوا کرد:
«دستهگلی میبینم
و تور عروسی...
یک ماه دیگر...فقط یک ماه...»
«فرحناز» با آرنج سقلمهای به من زد
به صورت چاق «ویولت» خیره شد
و با چهرهای معصوم پرسید:
«ویولت» جان، این دفعهی چهارم است که تمدید میکنی، نه؟
و در بارانی از خنده بود که خود را به آغوش خیس پیادهرو انداختیم
تو «پیرا» کجا بودی؟
قلههای بلند
دریاچهی آبی سرد
قلابهای ماهیگیری
چادرهای رنگارنگ
و قلب تو «پیرا»
قلب نازنین تو
که با آخرین ضربه بر میخ بلند چادر
و با آهی بلند
از کار افتاد
و همه خندیدند
و از تو خواستند که کمتر فیلم بازی کنی
و تو آخرین فیلم زندگیات را
در لانگ شات شگفت آور «لار»
به حق، زیبا بازی کردی
تو چه ساده رفتی «پیرا» نه؟
حالا کجایی تو «پیرا»؟
تاج خارت پیدا شد؟
مسیح نجاتات داد؟
خدا به دادت رسید؟
......
زندگی!
بگذار بگویم
که دوستات دارم
بگذار بگویم که چشمانم از تو رنگ میگیرد
بگذار بگویم که مدهوش طعم اکسیژنام
و نور آفتاب را بو میکشم
و پایم از لمس حریر عشق
مور مور میشود
و گوشم از شنیدن تیکتاک ساعت
و سکوتهای پراکنده در قیل و قال و هوهو و هام
و آواز ناگهانی یک پرندهی ناشناس
و حتی جیغ و داد خانم شیکپوش و زیبای همسایه
به درک لذتی میرسد که نگو!
زندگی!
بگذار بگویم
که دوستات دارم
و در روزهایی که همه چیز خوب میگذرد
و حال من حسابی در نقطهی «بسط» است
و یا به هنگام تجربهی دردناک اندوه ناشناختهای
که به جانم چنگ میزند
و روحام را تکه تکه میکند
و حتی وقتی که سرم
از تجربهی درد
تلخ میشود
یا جایی ناشناس در تنم
با حسی مرموز
از جنبش ذرات زندهی وجود پر میشود
چه عاشقانه دوستات دارم
فریب است؟
باشد!
من دوستات دارم
هی زندگی!
من با توام یا تو با منی؟
تو از من زندهای یا من از تو؟
...
جوابات را نمیشنوم
بلندتر لطفا
بلندتر!