«خانه»
باج میدهم
به باجگیر دریوزهی درونم
به او
که نه چون یهودا
بلکه چون گدایی سمج
به روحام آویزان میشود
و نه عیسا
بلکه مریم درونم را میفروشد...
باج میدهم
به عبارت «دوستات دارم»
به هر کلام محبتآمیزی
که از «خود» دریغ کردهام
و اکنون
در کوچه پس کوچههای عشق
کشکول نیازم را
یاهو کشان فریاد میکنم
باج میدهم
به اولین کلامی که مرا
در نور وقیح و بیآبروی فلئورسنت
به تماشا میگذارد
و خودش شگفتزده
به کشف جغرافیای تنم مینشیند
باج میدهم
به «کودک»م
که به آبنباتی قناعت دارد
و به خندهای،
و به سرخوشی لحظهها
و به تمام چیزهایی که در «حال»
حس میشود
و تمام میشود...
باج میدهم
به «والد»م
که به هیچ صراطی مستقیم نمیشود
و لحظههایم را عبوس میخواهد و تلخ
و اگر سرانگشتهای نیازم
به لمس نازک دستهایی پیش رود
داغ میشود...
باج میدهم به «بالغ»ام
که در کنار قفسهی اندیشههایش
آرام آرام
جان میسپارد
و به بارقهای
دل خوش کرده است
بارقهای که حتی
از نور کرمک شبتاب هم
کم فروغتر است...
باج میدهم
به تمام ارواحی
که در خیابانهای تاریک و مرموز وجودم
میروند و میآیند
و گاهی خوابهایم را
آشفته میسازند
.........
«خیابان»
باج میدهم
به شاهزادهای
که مرا با بوسهای زنده میکند
و اجازه میدهد
رویاهایم را به خانه بیاورم
باج میدهم
به دوستانی
که فضاحتبار
مرا تایید میکنند
و اعتماد به نفس را
با چشمانشان
به من هدیه میدهند
باج میدهم
به دشمنانی
که خشم مرا
سازماندهی میکنند
و نفرتام را
از انباری به پذیرایی میآورند
باج میدهم
به عاشقانی که مرا
معشوق همیشگی قصههایشان میخواهند
و اگر فرار کنم
به دنبالام میدوند
و اگر بایستم
مرا به قتل میرسانند!
.......
«تفرجگاه»
باج میدهم
به ستارهها
به ابرهای زندانی در قاب پنجره
به قاصدکهای بازیگوش سربههوا
به شاخههای نازک نرگس دویست تومانی
به عطر زندانی یاس بنفش
در شیشهی گرانبهای تجمل
به صدای قفس قناری
به پارس سگهای ولگرد نیمهشب
به نوای سوزناک ویلن
به طعم تلخ قهوه
به لذت سنگک برشتهی خشخاشی
با ریحان و تربچههای قرمز نقلی
به بوی مرموز عود هندی
به گرمای سکرآور آفتاب زمستان
به آب نوازشگر دوش حمام
به دمپایی مهربان قرمز ابری
که انگشتهایم را دوست دارد
به یخچالی که پر است از غذاهای بالقوه
و نوشیدنیهای بالفعل
به رژلب نارنجی ژاپنی
که از جلبکهای واقعی اقیانوس درست شده
به پد اولترا نازک بالدار ضد حساسیت
که امتداد زنانگی من است
به سشواری که موهایم را
در غیاب باد
پریشان میکند
به بوسهی گرم مهربانی که چشمانم را میبندد
به آهی که دهانم را باز میکند
باج میدهم به شهر شلوغ...
.......
هی، باجگیر!
با توام یهودای اسخریوطی!
تو خیلی مظلومی، میدانی؟