تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/11/24
شهر شلوغ

«خانه»

 

باج می‌­دهم

به باج‌­گیر دریوزه‌­ی درونم

به او

که نه چون یهودا

بلکه چون گدایی سمج

به روح‌­ام آویزان می‌­شود

و نه عیسا

بلکه مریم درونم را می‌­فروشد...

 

باج می‌­دهم

به عبارت «دوست‌­ات دارم»

به هر کلام محبت‌­آمیزی

که از «خود» دریغ کرده­‌ام

و اکنون

در کوچه پس کوچه‌­های عشق

کشکول نیازم را

یاهو کشان فریاد می‌­کنم

 

باج می‌­دهم

به اولین کلامی که مرا

در نور وقیح و بی‌­آبروی فلئورسنت

به تماشا می‌­گذارد

و خودش شگفت‌­زده

به کشف جغرافیای تنم می‌­نشیند

 

باج می‌­دهم

به «کودک»م

که به آب‌­نباتی قناعت دارد

و به خنده­‌ای،

و به سرخوشی لحظه‌­ها

و به تمام چیزهایی که در «حال»

حس می‌­شود

و تمام می‌­شود...

 

باج می‌­دهم

به «والد»م

که به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شود

و لحظه‌­هایم را عبوس می‌­خواهد و تلخ

و اگر سرانگشت‌­های نیازم

به لمس نازک دست‌­هایی پیش رود

داغ می‌­شود...

 

باج می‌دهم به «بالغ»­ام

که در کنار قفسه‌­ی اندیشه‌­هایش

آرام آرام

جان می‌­سپارد

و به بارقه­‌ای

دل خوش کرده است

بارقه‌­ای که حتی

از نور کرمک شب‌­تاب هم

کم فروغ‌­تر است...

 

باج می‌­دهم

به تمام ارواحی

که در خیابان‌­های تاریک و مرموز وجودم

می‌­روند و می‌­آیند

و گاهی خواب‌­هایم را

آشفته می‌­سازند

 

.........

 

«خیابان»

 

باج می‌­دهم

به شاهزاده‌­ای

که مرا با بوسه‌­ای زنده می‌­کند

و اجازه می‌­دهد

رویاهایم را به خانه بیاورم

 

باج می‌­دهم

به دوستانی

که فضاحت‌­بار

مرا تایید می‌­کنند

و اعتماد به نفس را

با چشمان­‌شان

به من هدیه می‌­دهند

 

باج می‌­دهم

به دشمنانی

که خشم مرا

سازمان‌­دهی می‌­کنند

و نفرت‌­ام را

از انباری به پذیرایی می‌­آورند

 

باج می‌­دهم

به عاشقانی که مرا

معشوق همیشگی قصه­‌هایشان می‌­خواهند

و اگر فرار کنم

به دنبال‌­ام می‌­دوند

و اگر بایستم

مرا به قتل می‌­رسانند!

 

.......

 

«تفرج­‌گاه»

 

باج می‌­دهم

به ستاره­‌ها

به ابرهای زندانی در قاب پنجره

به قاصدک‌­های بازیگوش سربه‌­هوا

به شاخه­‌های نازک نرگس دویست تومانی

به عطر زندانی یاس بنفش

در شیشه‌­ی گران‌­بهای تجمل

به صدای قفس قناری

به پارس سگ‌­های ولگرد نیمه­‌شب

به نوای سوزناک ویلن

به طعم تلخ قهوه

به لذت سنگک برشته­‌ی خشخاشی

با ریحان و تربچه­‌های قرمز نقلی

به بوی مرموز عود هندی

به گرمای سکرآور آفتاب زمستان

به آب نوازش­‌گر دوش حمام

به دم­‌پایی مهربان قرمز ابری

که انگشت‌­هایم را دوست دارد

به یخچالی که پر است از غذاهای بالقوه

و نوشیدنی‌­های بالفعل

به رژلب نارنجی ژاپنی

که از جلبک‌­های واقعی اقیانوس درست شده

به پد اولترا نازک بال­دار ضد حساسیت

که امتداد زنانگی من است

به سشواری که موهایم را

در غیاب باد

پریشان می‌­کند

به بوسه­‌ی گرم مهربانی که چشمانم را می‌­بندد

به آهی که دهانم را باز می‌­کند

 

 

باج می‌­دهم به شهر شلوغ...

.......

هی، باج‌­گیر!

با توام یهودای اسخریوطی!

تو خیلی مظلومی، می‌­دانی؟

 

 

 

 

+ رها Balatarin