بعضی روزها دلم تنگ میشود
اما نه برای کسی
یا برای چیزی
یا حتی برای خاطرهای
فقط دلم تنگ میشود، همین!
بعضی روزها چشمهای نمناکم را
با پشت دست پاک میکنم
کسی هم که نیست دستمالی به دستم بدهد
یا شانهاش را قرض بدهد
و یا حتی کمی نچ نچ کند
و دلداریام بدهد
این طور میشود که دلتنگیام ادامه پیدا میکند
بعضی روزها خر میشوم
و با خودم فکر میکنم چه دنیای زیبایی!
و عاشق پستچی بداخلاق میشوم
و به پسر کارگری که هفتهای یک بار
راهپله ها را جارو میکند
لبخند میزنم و چایی تعارف میکنم
و کارمند هماهنگیام را به خاطر تنبلیهایش میبخشم
و صدابردارها جذابترین قسمت برنامهام میشوند
و تپق گوینده، مرا به خنده میاندازد
و از همه عجیبتر اینکه
پیردختر سیاهچردهی مویناک بداخلاق حراستی نیز
به چشمانام زیبا جلوه میکند
بعضی روزها دلنازک میشوم
و لیست چیزهایی که چشمانم را خیس میکنند
احمقانهتر میشود:
لاشهی تنهای سوسکی که دمر افتاده
شاخهی نرگسی که توی گلدان خشک شده
آواز شاد پرندهای که روی درخت کاج نشسته
ترانههای کامیونی و جادهای
سیگاری که به انتها میرسد و میمیرد
زندگی کسالتبار حوریان بهشتی
و این یکی دیگر آخرش است به خدا:
لباسهای خشکشدهای که بوی آفتاب میدهند
بعضی روزها شیطان به زیر جلدم میرود
و دلم میخواهد زنگ همسایه را بزنم و فرار کنم
و یا الکی به مادرم بگویم که حامله شدهام!
یا گوشی تلفن را بردارم و با اولین شماره درددل کنم
و مهم هم نباشد که پیرمردی ست بدخلق
یا زنی سانتی مانتال
یا پسرکی خجول
یا دخترکی بازیگوش
یا مردی که فحش های چارواداری میدهد
بعضی روزها ساکت میشوم
روحام به موسیقی سکوت نزدیک میشود
و جانام قاصدکی میشود تنها و رها
و با خودم مهربان میشوم
و قایق اندیشهام به گل مینشیند
و یکپارچه احساس میشوم
و تنهایی شیطان را میفهمام
و به نظرم اصلا عجیب نمیآید اگر
پیامبری در شکم نهنگ زندگی کند
یا با خدا کشتی بگیرد
یا زناش را به جای خواهرش به فرعون قالب کند
و یا هرچیز دیگری...
بعضی روزها دلم میخواهد از جا بلند شوم
زندگی را در آغوش بگیرم تنگ
و وحشیانه ببوسماش
و هزاران بار بگویم که دوستاش دارم
و چقدر خوب است که ابدی نیست
و روزی برایم تمام میشود
و همیشه هم یک جور نیست
و گاهی هم حسابی پوزم را میزند
و اشکم را درمیآورد
بعضی روزها...
نه دیگر بس است!