تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/11/15
بعضی روزها

بعضی روزها دلم تنگ می­شود

اما نه برای کسی

یا برای چیزی

یا حتی برای خاطره­ای

فقط دلم تنگ می­شود، همین!

 

بعضی روزها چشم­های نمناکم را

با پشت دست پاک می­کنم

کسی هم که نیست دستمالی به دستم بدهد

یا شانه­اش را قرض بدهد

و یا حتی کمی نچ نچ کند

و دل­داری­ام بدهد

این طور می­شود که دلتنگی­ام ادامه پیدا می­کند

 

بعضی روزها خر می­شوم

و با خودم فکر می­کنم چه دنیای زیبایی!

و عاشق پستچی بداخلاق می­شوم

و به پسر کارگری که هفته­ای یک بار

راه­پله ها را جارو می­کند

لبخند می­زنم و چایی تعارف می­کنم

و کارمند هماهنگی­ام را به خاطر تنبلی­هایش می­بخشم

و صدابردارها جذاب­ترین قسمت برنامه­ام می­شوند

و تپق گوینده­، مرا به خنده می­اندازد

و از همه عجیب­تر این­که

پیردختر سیاه­چرده­ی مویناک بداخلاق حراستی نیز

به چشمان­ام زیبا جلوه می­کند

 

بعضی روزها دل­نازک می­شوم

و لیست چیزهایی که چشمانم را خیس می­کنند

احمقانه­تر می­شود:

لاشه­ی تنهای سوسکی که دمر افتاده

شاخه­ی نرگسی که توی گلدان خشک شده

آواز شاد پرنده­ای که روی درخت کاج نشسته

ترانه­های کامیونی و جاده­ای

سیگاری که به انتها می­رسد و می­میرد

زندگی کسالت­بار حوریان بهشتی

و این یکی دیگر آخرش است به خدا:

لباس­های خشک­شده­ای که بوی آفتاب می­دهند

 

بعضی روزها شیطان به زیر جلدم می­رود

و دلم می­خواهد زنگ همسایه را بزنم و فرار کنم

و یا الکی به مادرم بگویم که حامله شده­ام!

یا گوشی تلفن را بردارم و با اولین شماره درددل کنم

و مهم هم نباشد که پیرمردی ست بدخلق

یا زنی سانتی مانتال

یا پسرکی خجول

یا دخترکی بازیگوش

یا مردی که فحش های چارواداری می­دهد

 

بعضی روزها ساکت می­شوم

روح­ام به موسیقی سکوت نزدیک می­شود

و جان­ام قاصدکی می­شود تنها و رها

و با خودم مهربان می­شوم

و قایق اندیشه­ام به گل می­نشیند

و یکپارچه احساس می­شوم

و تنهایی شیطان را می­فهم­ام

و به نظرم اصلا عجیب نمی­آید اگر

پیامبری در شکم نهنگ زندگی کند

یا با خدا کشتی بگیرد

یا زن­اش را به جای خواهرش به فرعون قالب کند

و یا هرچیز دیگری...

 

بعضی روزها دلم می­خواهد از جا بلند شوم

زندگی را در آغوش بگیرم تنگ

و وحشیانه ببوسم­اش

و هزاران بار بگویم که دوست­اش دارم

و چقدر خوب است که ابدی نیست

و روزی برایم تمام می­شود

و همیشه هم یک جور نیست

و گاهی هم حسابی پوزم را می­زند

و اشکم را درمی­آورد

 

بعضی روزها...

نه دیگر بس است!

 

  

+ رها Balatarin