تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/11/10
تابو

مادر

همیشه خوب هستی اما

محبت تو مرا خرد کرده

هر جا که می روم چشم­های نگران ات

به دنبال من می­دود

و خوشی را از من می­گیرد


مادر

محبت تو ریسمانی­ست بر گردن ام

که نمی گذارد تو را آرام و بی­تپش

دوست داشته باشم

و مرا می­کشاند با خود

به سرزمینی که تو مهراوه اش هستی

و حکم، حکم توست



مادر دوست ات دارم اما

هاله ی تقدسی که به دورت کشیده­اند

نمی­گذارد تو را درست نگاه کنم

به نیازهای انسانی­ات فکر کنم

بدی­هایت را بدون انکار، بپذیرم

نیاز تو را به عشق ببینم

و به جای دستان­ات

بر گونه­هایت بوسه زنم

مادر!

تو به انسان بودن­ات فکر می­کنی؟




مادر دوست­ات دارم

اما تو مقدس نیستی




چه بسا فریادهایت

دل کودکی مرا لرزانده

و تنبیه­های مادرانه­ات

بغض شبانه­ی مرا ترکانده

و هیچ­وقت از یادم نرفته آن شب زمستانی

که با حکم صریح و دل­سوزانه و مادرانه­ا­ت

تمام گل­های رنگارنگ صفحه­ی مشق روزانه­ام را

با اشک و غصه و اندوه، پاک کردم

تا تو مادری پرافتخار باشی

و من کودکی ناتوان از دعوت مدادرنگی به مشق­های سیاهم


 

مادر دوست­ات دارم

اما تو مقدس نیستی

اگر عاشق پدر نباشی از چشم­ام می­افتی

اگر نگران زیبایی­ات باشی از چشم­ام می­افتی

اگرمرا به حال خودم بگذاری تا بزرگ شوم،

چون یک نهال و سالم و طبیعی،

از چشم­ام می­افتی

تو محکوم ابدی «تقدس مادری» هستی

و من زندان­بان توام

تا از یاد نبری که بهشت، قطعاً زیر پای توست!




مادر دوست­ات دارم

اما تو مقدس نیستی




محض رضای خدا

از قالب سخت و سنگین مادری بیرون بیا

نفس بکش

فرشته نباش

زندگی کن

انسان باش

لذت ببر

زیبا باش

من بزرگ شده­ام

نگران من نباش

می­توانم مادر باشم

زن باشم

معشوقه باشم

محبت تو نمی­گذارد از زندگی لذت ببرم

ترس از دست دادن­ات کابوس شب­هایم شده

غم تنهایی­ات نمی­گذارد راحت و بی دغدغه بخندم

من هیچ

پسرت راببین؛

ناتوان از بوسیدن و لمس­کردن و عشق­ورزی!

تصویر مقدس تو نمی­گذارد!

نمی­گذارد!

می فهمی؟!




آه مادر

دوست­ات دارم

اما باور کن تو مقدس نیستی

می­دانی؟

 

+ رها Balatarin