مادر همیشه خوب هستی اما محبت تو مرا خرد کرده هر جا که می روم چشمهای نگران ات به دنبال من میدود و خوشی را از من میگیرد
مادر
محبت تو ریسمانیست بر گردن ام
که نمی گذارد تو را آرام و بیتپش
دوست داشته باشم
و مرا میکشاند با خود
به سرزمینی که تو مهراوه اش هستی
و حکم، حکم توست
مادر دوست ات دارم اما
هاله ی تقدسی که به دورت کشیدهاند
نمیگذارد تو را درست نگاه کنم
به نیازهای انسانیات فکر کنم
بدیهایت را بدون انکار، بپذیرم
نیاز تو را به عشق ببینم
و به جای دستانات
بر گونههایت بوسه زنم
مادر!
تو به انسان بودنات فکر میکنی؟
مادر دوستات دارم
اما تو مقدس نیستی
چه بسا فریادهایت
دل کودکی مرا لرزانده
و تنبیههای مادرانهات
بغض شبانهی مرا ترکانده
و هیچوقت از یادم نرفته آن شب زمستانی
که با حکم صریح و دلسوزانه و مادرانهات
تمام گلهای رنگارنگ صفحهی مشق روزانهام را
با اشک و غصه و اندوه، پاک کردم
تا تو مادری پرافتخار باشی
و من کودکی ناتوان از دعوت مدادرنگی به مشقهای سیاهم
مادر دوستات دارم
اما تو مقدس نیستی
اگر عاشق پدر نباشی از چشمام میافتی
اگر نگران زیباییات باشی از چشمام میافتی
اگرمرا به حال خودم بگذاری تا بزرگ شوم،
چون یک نهال و سالم و طبیعی،
از چشمام میافتی
تو محکوم ابدی «تقدس مادری» هستی
و من زندانبان توام
تا از یاد نبری که بهشت، قطعاً زیر پای توست!
مادر دوستات دارم
اما تو مقدس نیستی
محض رضای خدا
از قالب سخت و سنگین مادری بیرون بیا
نفس بکش
فرشته نباش
زندگی کن
انسان باش
لذت ببر
زیبا باش
من بزرگ شدهام
نگران من نباش
میتوانم مادر باشم
زن باشم
معشوقه باشم
محبت تو نمیگذارد از زندگی لذت ببرم
ترس از دست دادنات کابوس شبهایم شده
غم تنهاییات نمیگذارد راحت و بی دغدغه بخندم
من هیچ
پسرت راببین؛
ناتوان از بوسیدن و لمسکردن و عشقورزی!
تصویر مقدس تو نمیگذارد!
نمیگذارد!
می فهمی؟!
آه مادر
دوستات دارم
اما باور کن تو مقدس نیستی
میدانی؟