تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/11/06
مرگ به مثابه یک تصمیم

یک اتفاق ساده بود

قرار نبود که بمیری...

 

چشمان آبی­ات به آسمان طعنه می­زد

و دست­هایت عطر زندگی داشت

و خنده­هایت جوشش عشق بود

و گریه­هایت...

آه از زمانی که ابرهای خاکستری می­بارند

 

یک اتفاق ساده بود

قرار نبود که بمیری...

 

یادت هست اسم «لیلا»،

حک­شده بر بازوی راست­ات؟

و مسخره­بازی­های ما

و شرم تو

و زندگی بی­رحم که ادامه یافت؟

و لیلایی که شوهر کرد؟

و مجنون خجالتی را به خنده­های ما سپرد؟

 

یک اتفاق ساده بود

قرار نبود که بمیری...

 

زندگی همین است

اعتیاد به بودن

تلاش برای کسب اندورفین بیشتر

و فراموشی

و گاهی نگاه کردن

و پوزخند زدن

و شانه بالا انداختن

و تن سپردن به جریانی که تو را می برد

به ابتدای حیات شاید...

و تو باور کن

یک اتفاق ساده بود

قرار نبود که بمیری...

 

ببین!

چرا بغض­هایم تمام نمی­شود؟

مگر نه این­که خاک، سرد می­کند؟

پس چرا هر روز که می­گذرد

من داغ می­شوم وقتی به آبی چشم­هایت می­رسم؟

چرا گلویم می­گیرد؟

چرا یادم نمی­رود که صدای آلباتروس­ها تو را عذاب می­داد؟

چرا کتانی­های­ات

و آن قلاب نیین ماهی­گیری

و کتاب قصه­های ملا نصرالدین

هوای چشمان­ام را بارانی می­کند؟

آخر چرا نمی­فهمی عزیز من؟

یک اتفاق ساده بود به خدا!

قرار نبود که بمیری...

 

 

اتفاقی نیفتاد

زمان نایستاد

و ما گریه کردیم

و خاکستر سیگارمان را

به زیر درخت زردآلو ریختیم

و قهوه­هایمان را سرکشیدیم

و گفتیم: «چه خوشمزه است»

بهشاد با لگد به در مسجد کوبید

و تو را از خدا خواست

و ربانم لال، گویا چند فحش ناموسی هم داد

و ما گفتیم: «دیوانه شده»

و به مومنین وحشت­زده­ی خداترس لبخند زدیم

و نفری یک دیازپام خوردیم

تا راحت بخوابیم

و خواب تو را فراموش کنیم

و نتوانیم به تو بگوییم:

یک اتفاق ساده بود

آخر قرار نبود که بمیری!

 

همیشه همین­طور است

همیشه خودمان را گول می­زنیم

همیشه همه چیز را جدی می­گیریم

همیشه فکر می­کنیم از سوسک مهم­تریم

همیشه باجه­ی بانک برای ما تقدسی به هم می­زند که نگو!

همیشه حرف می­زنیم

همیشه کتاب­ها را به سر هم می­زنیم

همیشه انبان­مان را از نگاه دیگران پر می­کنیم

و یادمان می­رود که خودمان نگاه کنیم

همیشه «دست دوم» زندگی می­کنیم

و «اصالت» برایمان می­شود کشک!

همیشه می­دویم

و وقتی به یاد قدم زدن می­افتیم که پای­مان خاک شده، خاک!

همیشه عاشق می­شویم

و دوست­داشتن فراموش­مان می­شود

و همیشه یادمان می­رود به چشمان آسمانی­ات بگوییم:

یک اتفاق ساده بود به خدا!

قرار نبود که تو بمیری...

 

 

 

 

 

 

+ رها Balatarin