یک اتفاق ساده بود
قرار نبود که بمیری...
چشمان آبیات به آسمان طعنه میزد
و دستهایت عطر زندگی داشت
و خندههایت جوشش عشق بود
و گریههایت...
آه از زمانی که ابرهای خاکستری میبارند
یک اتفاق ساده بود
قرار نبود که بمیری...
یادت هست اسم «لیلا»،
حکشده بر بازوی راستات؟
و مسخرهبازیهای ما
و شرم تو
و زندگی بیرحم که ادامه یافت؟
و لیلایی که شوهر کرد؟
و مجنون خجالتی را به خندههای ما سپرد؟
یک اتفاق ساده بود
قرار نبود که بمیری...
زندگی همین است
اعتیاد به بودن
تلاش برای کسب اندورفین بیشتر
و فراموشی
و گاهی نگاه کردن
و پوزخند زدن
و شانه بالا انداختن
و تن سپردن به جریانی که تو را می برد
به ابتدای حیات شاید...
و تو باور کن
یک اتفاق ساده بود
قرار نبود که بمیری...
ببین!
چرا بغضهایم تمام نمیشود؟
مگر نه اینکه خاک، سرد میکند؟
پس چرا هر روز که میگذرد
من داغ میشوم وقتی به آبی چشمهایت میرسم؟
چرا گلویم میگیرد؟
چرا یادم نمیرود که صدای آلباتروسها تو را عذاب میداد؟
چرا کتانیهایات
و آن قلاب نیین ماهیگیری
و کتاب قصههای ملا نصرالدین
هوای چشمانام را بارانی میکند؟
آخر چرا نمیفهمی عزیز من؟
یک اتفاق ساده بود به خدا!
قرار نبود که بمیری...
اتفاقی نیفتاد
زمان نایستاد
و ما گریه کردیم
و خاکستر سیگارمان را
به زیر درخت زردآلو ریختیم
و قهوههایمان را سرکشیدیم
و گفتیم: «چه خوشمزه است»
بهشاد با لگد به در مسجد کوبید
و تو را از خدا خواست
و ربانم لال، گویا چند فحش ناموسی هم داد
و ما گفتیم: «دیوانه شده»
و به مومنین وحشتزدهی خداترس لبخند زدیم
و نفری یک دیازپام خوردیم
تا راحت بخوابیم
و خواب تو را فراموش کنیم
و نتوانیم به تو بگوییم:
یک اتفاق ساده بود
آخر قرار نبود که بمیری!
همیشه همینطور است
همیشه خودمان را گول میزنیم
همیشه همه چیز را جدی میگیریم
همیشه فکر میکنیم از سوسک مهمتریم
همیشه باجهی بانک برای ما تقدسی به هم میزند که نگو!
همیشه حرف میزنیم
همیشه کتابها را به سر هم میزنیم
همیشه انبانمان را از نگاه دیگران پر میکنیم
و یادمان میرود که خودمان نگاه کنیم
همیشه «دست دوم» زندگی میکنیم
و «اصالت» برایمان میشود کشک!
همیشه میدویم
و وقتی به یاد قدم زدن میافتیم که پایمان خاک شده، خاک!
همیشه عاشق میشویم
و دوستداشتن فراموشمان میشود
و همیشه یادمان میرود به چشمان آسمانیات بگوییم:
یک اتفاق ساده بود به خدا!
قرار نبود که تو بمیری...