تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/10/27
کودک و گمنام

بی‌­گمان من امشب می‌­میرم

از فروریختن آسمان پرستاره بر سرم

و از هجوم ملخ­‌های دلتنگی که تارهای قلبم را می‌جوند

و از گردباد سردی که بادبادک کوچک مرا می‌دزدد

و در کوچه پس کوچه‌های ابر سیاه، سرگردان می‌­کند

و مرا با یک تکه نخ بی‌­خاصیت

تنها می‌­گذارد

تا پا بر زمین بکوبم

و اشک بریزم

و به آسمان مشت نشان بدهم

 

بی‌گمان من امشب می‌میرم

از گره بغضی که راه نفس‌­ام را می­‌بندد

از اشکی که مرا غرق می‌­کند

و از اندوهی که نمی‌­دانم ناگهان از کجا آمده؟

و از جان من چه می‌­خواهد؟

و چرا نمی‌­گذارد که لااقل پنجشنبه شود؟

 

بی‌گمان من امشب می‌­میرم

از شرم حضور برهنگی­ احساس‌ام

از عریانی واژه­‌های معصوم‌­ام

از شدت هجوم خون به شقیقه‌­هایم

از تمامی آنچه گفته و

 خوانده­ و

    شنیده­‌ام...

 

بی‌­گمان من امشب می‌­میرم

و خون‌­ام به گردن گمنام نام‌­آوری­ست

که آب‌­نبات کودکی‌­ام را دزدید

و مرا در بهتی غریب

در کوچه­‌ی‌ بن‌بست گذاشت

 و گریخت...

 

 

 

+ رها Balatarin