بیگمان من امشب میمیرم
از فروریختن آسمان پرستاره بر سرم
و از هجوم ملخهای دلتنگی که تارهای قلبم را میجوند
و از گردباد سردی که بادبادک کوچک مرا میدزدد
و در کوچه پس کوچههای ابر سیاه، سرگردان میکند
و مرا با یک تکه نخ بیخاصیت
تنها میگذارد
تا پا بر زمین بکوبم
و اشک بریزم
و به آسمان مشت نشان بدهم
بیگمان من امشب میمیرم
از گره بغضی که راه نفسام را میبندد
از اشکی که مرا غرق میکند
و از اندوهی که نمیدانم ناگهان از کجا آمده؟
و از جان من چه میخواهد؟
و چرا نمیگذارد که لااقل پنجشنبه شود؟
بیگمان من امشب میمیرم
از شرم حضور برهنگی احساسام
از عریانی واژههای معصومام
از شدت هجوم خون به شقیقههایم
از تمامی آنچه گفته و
خوانده و
شنیدهام...
بیگمان من امشب میمیرم
و خونام به گردن گمنام نامآوریست
که آبنبات کودکیام را دزدید
و مرا در بهتی غریب
در کوچهی بنبست گذاشت
و گریخت...