تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/10/16
انیما و انیموس

فرح، به من گوش می­کنی؟

اراجیف بس است

بهتر می­دانی که فصل عاشقی ما گذشته

و دیگر نمی­توانیم

با دست­های لرزان

و پوم تاک­های دیوانه­وار قلب­مان

کتاب ریاضیات­جدید را

به سینه بفشاریم

و دزدکی نگاه کنیم

و پشت­مان تیر بکشد

و صورت­مان گلگون شود

و بهانه­ای برای رویاهای شبانه پیدا کنیم

 

 

فرح، به من گوش می­کنی؟

این «انیموس»* لعنتی

دست از سرم برنمی­دارد

و حتی گاهی

مرا وسوسه می­کند

که پیپ را هم امتحان کنم

و فحش­های چارواداری بدهم

و فراموش کنم که عشق

بازی زیرکانه­ی طبیعت است

برای گوش سپردن به فرمان «فالوس»

و تکثیر سرسام­آور جانی

و ازدیاد جمعیت گرسنه

و زیادشدن ناامیدان

و وحشت­زدگان

و ملحدان

و ایمان­آورندگان به تباهی

 

 

فرح، به من گوش می­کنی؟

راست­اش را بخواهی

بدم نمی­آید تکثیر شوم

و مثل کسی که در صفی طولانی ایستاده

و می­ترسد هیچ­گاه نوبت­اش نرسد

و یا اگر رسید

«جنس» تمام شود،

پُرم از تشویش و التهاب

و نگران­ام:

نکند «چیز» گران­بهایی را از دست داده باشم؟

نکند فرش ابریشمی بهشت را

از زیر پایم بکشند

و داغ ترس بر پیشانی­ام بگذارند

و ننگ خودخواهی

تا ابد با من بماند؟

نوسان بین «جبر» و «اختیار»

کابوس لحظه­های من است...

 

 

فرح، به من گوش می­کنی؟

امروز موهایم را رنگ می­کنم

صندل پاشنه­بلند می­پوشم

چای زعفرانی دم می­کنم

و درکنارش چند پولکی نازک اصفهان می­گذارم

و از روی کتاب رزا

دستور مرصع پلو را به دقت می­خوانم

تلفن­ها را خاموش می­کنم

به کتاب­ها و مجله­ها و روزنامه­ها دهن­کجی می­کنم

به گلدان­ها آب می­دهم

زیر لب ترانه­ای می­خوانم:

«گل گلدون من شکسته در باد...»

و تمرکز می­کنم تا شاید

کمی از احساس اجداد مادرسالارم را حس کنم

و از آینه کمک می­گیرم

برای تجسم ِ فیزیکِ قدسی ِ شکم­ام

و برای فرزندان آینده اسم می­گذارم:

کاظم و نقی

اگر پدرشان حزب­اللهی باشد،

کامبوزیا و کالیس

اگر وطن­پرست دوآتشه باشد،

و دختر؟

اه نه!

باید به زحمت­اش بیرزد!

و فراموش می­کنم

که برای این «بازی»

دیر شده...

 

 

فرح، به من گوش می­کنی؟

خیلی دیر شده...

ما تصمیم­مان را

سال­ها پیش گرفته­ایم

و در قاموس این زندگی بی­رحم

پشیمانی و جرزنی

جایی ندارد

و حرف «مرد» یکی­ست

و گویا «زنانگی» از اول

افسانه­ای بیش نبوده

و حقیقت از آن «انیموس» است در وجود من

و «انیما»ی مسخره­ی وجود مرد

که به اشتباه

به روی من فرافکنی می­شود...

 

 

 

 

 

* انیما: مظهر طبیعت زنانه­ی ناخودآگاه مرد

   انیموس: مظهر طبیعت مردانه­ی ناخودآگاه زن

 

کارل گوستاو یونگ:

«انیما: هر مردی تصویر جاویدان زن را در درون­ خویش حمل می­کند. البته نه تصویر این یا آن زن، بلکه تصویر غایی زنانه را...از آن­جایی که این تصویر ناخودآگاه است، همیشه ناخودآگاهانه بر محبوب منعکس می­شود و یکی از علل عمده­ی کشش شهوانی و یا بیزاری است»

«انیموس در شکل ابتدایی «ناخودآگاهانه»ی خود، ترکیبی است از عقاید خودجوش و غیرعمدی که بر زندگی عاطفی زن نفوذ شدیدی اعمال می­کند. انیموس مایل است خود را بر روشن­فکران و قهرمانان، هنرمندان و ورزش­کاران نامدار و غیره منعکس کند»

 

 

 

 

 

+ رها Balatarin