تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/10/09
پارادوکسی به نام اعدام

پیام، کوتاه بود:

«صدام اعدام شد، تبریک بگویید»

و من وحشت زده و ناباور:

نه

نه

نه

هرگز نمی­توانم

برای مرگی دردناک،

مرگ انسانی

چون خودم مفلوک،

تبریک بگویم

من دیکتاتوری کوچک

در درونم دارم،

و او را خوب می­شناسم

این دیکتاتور را

خودم بزرگ کرده­ام

و مرگ «او»

مرگ «من» است

 

 

 این روزها

زندگی شیرین شده:

دیکتاتورها را

با مرگی آگاهانه

و غیر طبیعی

به جرم جنایت

بر علیه بشریت

می­کشیم

و به فراخور حالمان

که انسانی جنوبی هستیم

یا شمالی

زنده­باد و مرده­باد سرمی­دهیم:

مرده­باد دیکتاتور!

مرده­باد ظالم!

زنده­باد حقوق بشر!

زنده باد ملت­های آزاده!

زنده­باد اعدام

(این انتقام زمینی

این سوپاپ اطمینان دیگ جوشان زندگی

که ما را دلگرم می­کند

به آزاد زیستن!)

 

 

  پناه می­برم به عرفان

که مرا از روزمرگی دور می­کند

پناه می­برم به عارفی

که از خدا می­خواست:

«ای کاش بدل خلق

من بمردمی

تا انسان را

روی مرگ هرگز ندیدی»

 

 

 پناه می­برم به دانه­های درشت قهوه

که در آسیاب کوچک برقی

خرد می­شوند

و عطر خوش تلخی

فضای خانه را پر می­کند

و من زندگی را نفس می­کشم

 

 

 پناه می­برم به غزل­های عاشقانه

به اسلایدهای ستاره­ها و کهکشان­ها

به نوشته­ها

به نقاشی­ها

به گفتار انسان­های خوب، ساده و نجیب

و از پس پرده­های اشک

با خودم ورد می­خوانم:

دنیا رو به بهبود است

دنیا رو به بهبود است

آسمان بزرگ و پهناور است

و انسان، تنها نیست

انشاءالله که زندگی زیباست

 

و خوب می­دانم

که این­روزها دیگر

از انشاءالله و ماشالله

دیگر کاری برنمی­آید....

 

 

+ رها Balatarin