پیام، کوتاه بود:
«صدام اعدام شد، تبریک بگویید»
و من وحشت زده و ناباور:
نه
نه
نه
هرگز نمیتوانم
برای مرگی دردناک،
مرگ انسانی
چون خودم مفلوک،
تبریک بگویم
من دیکتاتوری کوچک
در درونم دارم،
و او را خوب میشناسم
این دیکتاتور را
خودم بزرگ کردهام
و مرگ «او»
مرگ «من» است
زندگی شیرین شده:
دیکتاتورها را
با مرگی آگاهانه
و غیر طبیعی
به جرم جنایت
بر علیه بشریت
میکشیم
و به فراخور حالمان
که انسانی جنوبی هستیم
یا شمالی
زندهباد و مردهباد سرمیدهیم:
مردهباد دیکتاتور!
مردهباد ظالم!
زندهباد حقوق بشر!
زنده باد ملتهای آزاده!
زندهباد اعدام
(این انتقام زمینی
این سوپاپ اطمینان دیگ جوشان زندگی
که ما را دلگرم میکند
به آزاد زیستن!)
که مرا از روزمرگی دور میکند
پناه میبرم به عارفی
که از خدا میخواست:
«ای کاش بدل خلق
من بمردمی
تا انسان را
روی مرگ هرگز ندیدی»
که در آسیاب کوچک برقی
خرد میشوند
و عطر خوش تلخی
فضای خانه را پر میکند
و من زندگی را نفس میکشم
به اسلایدهای ستارهها و کهکشانها
به نوشتهها
به نقاشیها
به گفتار انسانهای خوب، ساده و نجیب
و از پس پردههای اشک
با خودم ورد میخوانم:
دنیا رو به بهبود است
دنیا رو به بهبود است
آسمان بزرگ و پهناور است
و انسان، تنها نیست
انشاءالله که زندگی زیباست
و خوب میدانم
که اینروزها دیگر
از انشاءالله و ماشالله
دیگر کاری برنمیآید....