زنانگی را دوست دارم
به این دلیل ساده
که هرگز
و در هیچ زمانی
مرد نبودهام
انگشتر کارتیه را
که بیشباهت به کارهای بدل نیست
در انگشت میکنم
به ناخنهایم سوهان میکشم
و با لاک بیرنگ
به گونهای که برایم دردسرساز نشود
آنها را برق میاندازم
و به پوچی کارهایم لبخند میزنم
آشپزخانه را دوست ندارم
همیشه پر از ظرفهای نشسته
و غذاهای درستنشده
و کارهای دردسرآفرین است:
اجاقگازی که باید تمیز شود
یخچال درهم و برهم
فریزری پر از موادغذایی گمشده
و تستری پر از خرده نان
برای هزارمین بار
به خودم قول میدهم
که فردا راس ساعت 6
به پارک میروم
و میدوم
و از خطرات احتمالی
نمیترسم:
بیجه
خفاشهای شب و روز
کرکسهای سیاه
آه
از این نمیترسم
که بلایی بر سرم بیاورند
ترسم از چاقوی ضامنداریست
که در جیب دارم
و برای روز مبادا نگه داشتهام
روزی که باید سیبی پوست بگیرم
یا پرتقالی قاچ کنم
یا کنسرو سمجی را باز کنم
من از خودم میترسم
فاصلهی من
با زنان قاتلی
که در صفحهی حوادث روزنامهها
سرگذشتشان با چوبهی دار پیوند خورده
چقدر است؟
چاقویم را به روی میز آرایش میگذارم...
این روزها دفاع از ناموس هم
جرمی نابخشودنیست
زنده باد بیناموسی!
زنانگی یعنی
یک منحنی سینوسی ابدی
با محور مختصاتی n بعدی
و ضرب بینهایت احساس
و تفریق آگاهانهی منطق
و جمع اضدادی گیجکننده
و تقسیم دردناک سلولهای بدن
با موجودات آینده
وجغرافیای زنانگی
از شمال به هایلایت
از جنوب به مانیکور
از شرق به النگو
و از غرب به دستانی منتظر
ختم میشود
و تاریخ زنانگی
از سکینه بیگم به تینا
از شکستن قلیان به پکهای عمیق مارلبرو
از زنان حرم به زنان شورا
و از اشعار نخودلوبیایی
به شعر سپید و نیمایی
میرسد
و اقتصاد زنانگی
نوسانات شدیدی دارد:
سکههای طلا
چند شاخهگل سرخ
یک شاخه نبات
خودفروشی در خودرو
بازار بورس
بوس به قیمت ساندویچ
به نام کردن خانه و ماشین و موبایل و شوهر
و البته برای روز مبادا!
صیغه شدن
دلبر خانگی شدن
معشوقگی
هنرپیشگی
مانکنی
صدها شغل روزمره
با چاشنی ریمل و ماتیک و ادا و عشوه
و حتی گاهی
چادر و روبنده و مقنعه!
زنانگی را دوست دارم
به دلیل وسعت و بیکرانگی روح زنانه
که همهچیز را میآزماید
و مخاطب زشتترین فحشها
و زیباترین شعرها
و گنگترین احساسات
و مخوفترین ترسهای
مردانه است...