تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/09/30
ساز مخالف

شب عاشقان بی­دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

«سعدی»

 

 

 

امروز روز یلداست

کوتاه‌ترین روز سال

امروز باید

جوجه‌هایم را

تا آفتاب غروب نکرده

بشمارم

و با خورشید حرف بزنم

و بگویم

برای این تک ثانیه‌ای

که زودتر غروب می‌کند

دلم برایش تنگ می‌شود

 

 

امروز روز یلداست

روزی که تنهایی من

معنای دیگری پیدا می‌کند

مادرم زنگ می‌زند

و با دل­شوره می‌پرسد:

«با تنهایی چه می‌کنی؟»

خواهرم با دل‌واپسی

و با مکالمه‌­ای طولانی

سعی می‌کند از بار تنهایی‌ام کم کند

و من مرغ مینایی سفارش می‌دهم

تا جای شوهر و پدر و برادر

و تمام کس و کار و فامیل را

برایم پر کند...

 

  

امروز روز یلداست

من باز هم

ساز مخالف می‌زنم

و به جای هندوانه و انار

پرتقال و نارنگی می‌خورم

و ساعت 5

قبل از غروب آفتاب

به فرهنگ لغت آریان‌پور 

تفال می‌زنم

و دقت می‌کنم

تا به یاد نیاورم که امشب

شب عاشقان بی‌دل است

و اگر هم باشد

به من چه؟!

که نه عاشق‌ام

و نه بی‌دل

و از تمام عاشقان دنیا

به دلیل سفاهت‌شان

برائت می‌جویم

 

 

امروز روز یلداست

کوتاه‌ترین روز سال

و هر پیام مبارک‌بادی

که با اس‌ام‌اس می‌رسد

دشنامی‌ست سخت

برای من

که واله خورشیدم

و دوستدار نور

و با آفتاب عشق‌ورزی می‌کنم

و از این­ها گذشته

سخت تنهایم

 

 

امروز روز یلداست

شب‌دوستان

با زمستان سرد

چالش می‌کنند

و با دهن‌کجی به ننه سرما

هندوانه می­‌خورند

و ننه‌­سرما هم

بی‌اعتنا

کار خود را می‌کند

و برف می­بارد

و سوز می‌آید

و همه­‌چیز

چنان مهیا می‌شود

که بهار

زیباتر جلوه کند

 

 

 امروز روز یلداست

کوتاه­‌ترین روز سال

و خدا را شکر

که تنهایم

و سنت‌­پرستی در کنارم نیست

تا او را مسخره کنم

و باورهایش را به چالش بکشم

و با انکار سنت‌های ایرانی

که به‌جا آوردن‌اش

این‌روزها از نان شب واجب‌تر شده

به لذتی خودخواهانه

و سادیستی

و شاید هم مازوخیستی

و یا چه می دانم...سادومازوخیستی

دست یابم

 

 

امروز روز یلداست

کوتاه­‌ترین روز سال

و من از زور ناچاری

باز هم به گربه می­گویم خانم‌باجی

صندلی­‌ام را کنار پنجره می‌گذارم

سیگارم را آتش می‌ز­‌نم

سعی می­‌کنم آخرین بازمانده‌ی نور خورشید را

با چشمانم شکار کنم

و به خورشید

جوری خداحافظ بگویم

که انگار

فردا نخواهم بود

و این یک ثانیه

روز مرا

آن­‌چنان کوتاه می‌کند

که تنهایی­‌ام

معنای دیگری پیدا می‌کند

 

 

 

+ رها Balatarin