شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
«سعدی»
امروز روز یلداست
کوتاهترین روز سال
امروز باید
جوجههایم را
تا آفتاب غروب نکرده
بشمارم
و با خورشید حرف بزنم
و بگویم
برای این تک ثانیهای
که زودتر غروب میکند
دلم برایش تنگ میشود
امروز روز یلداست
روزی که تنهایی من
معنای دیگری پیدا میکند
مادرم زنگ میزند
و با دلشوره میپرسد:
«با تنهایی چه میکنی؟»
خواهرم با دلواپسی
و با مکالمهای طولانی
سعی میکند از بار تنهاییام کم کند
و من مرغ مینایی سفارش میدهم
تا جای شوهر و پدر و برادر
و تمام کس و کار و فامیل را
برایم پر کند...
امروز روز یلداست
من باز هم
ساز مخالف میزنم
و به جای هندوانه و انار
پرتقال و نارنگی میخورم
و ساعت 5
قبل از غروب آفتاب
به فرهنگ لغت آریانپور
تفال میزنم
و دقت میکنم
تا به یاد نیاورم که امشب
شب عاشقان بیدل است
و اگر هم باشد
به من چه؟!
که نه عاشقام
و نه بیدل
و از تمام عاشقان دنیا
به دلیل سفاهتشان
برائت میجویم
امروز روز یلداست
کوتاهترین روز سال
و هر پیام مبارکبادی
که با اساماس میرسد
دشنامیست سخت
برای من
که واله خورشیدم
و دوستدار نور
و با آفتاب عشقورزی میکنم
و از اینها گذشته
سخت تنهایم
امروز روز یلداست
شبدوستان
با زمستان سرد
چالش میکنند
و با دهنکجی به ننه سرما
هندوانه میخورند
و ننهسرما هم
بیاعتنا
کار خود را میکند
و برف میبارد
و سوز میآید
و همهچیز
چنان مهیا میشود
که بهار
زیباتر جلوه کند
امروز روز یلداست
کوتاهترین روز سال
و خدا را شکر
که تنهایم
و سنتپرستی در کنارم نیست
تا او را مسخره کنم
و باورهایش را به چالش بکشم
و با انکار سنتهای ایرانی
که بهجا آوردناش
اینروزها از نان شب واجبتر شده
به لذتی خودخواهانه
و سادیستی
و شاید هم مازوخیستی
و یا چه می دانم...سادومازوخیستی
دست یابم
امروز روز یلداست
کوتاهترین روز سال
و من از زور ناچاری
باز هم به گربه میگویم خانمباجی
صندلیام را کنار پنجره میگذارم
سیگارم را آتش میزنم
سعی میکنم آخرین بازماندهی نور خورشید را
با چشمانم شکار کنم
و به خورشید
جوری خداحافظ بگویم
که انگار
فردا نخواهم بود
و این یک ثانیه
روز مرا
آنچنان کوتاه میکند
که تنهاییام
معنای دیگری پیدا میکند