تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/09/13
مانیفست

باید به موهایم

نفتالین بمالم

تا در نبود آفتاب و نسیم

بید نزند و نپوسد

 

باید پوستم را

با رافونه­ی براق کننده

جلا بدهم

و چشمانم را با تکه پیازی

به اشک بیندازم

تا شاعرانه شود

و بعد جلوی آینه بایستم

و زیباترین لبخندم را تمرین کنم

به گونه­ای که دندان­هایم معلوم نشود

و کسی نتواند دندان­ام را بشمارد

 

باید جوراب­های تابه­تا بپوشم

با مینی­ژوپ و بلوز دکلته.

و موهایم را چهل­گیس ببافم

و زیباست اگر

با زرورق طلایی شکلات داداشی و برادران

حلقه­ای درست کنم

و از خودم خواستگاری کنم

و کمی هم برای خودم ناز کنم

و مهرم را بالا ببرم

 

باید گیتارم را حسابی بتکانم

و ناخن­های دست چپم را کوتاه کنم

و چند سمفونی و سونات را

با سوت تمرین کنم

و با یک سری تمرین­های مشقت­بار

آهنگ گل پری جون را

صدها بار بنوازم

تا فوت آب شوم

و بتوانم با چند قر ناب

مجلس عروسی­ام را گرم کنم

 

آه

تا یادم نرفته باید

از گلدان­های همسایه

چند شاخه­گل کش بروم

و زیر چادر نمازم قایم کنم

و در حالی که خود را

به کوچه­ی علی چپ زده­ام

در حیاط را الکی باز کنم

و بگویم: «کیه؟»

 

باید به «یاسی» زنگ بزنم

و بگویم چقدر از او بدم می­آید

و می­خواهم هیچ­وقت

سر به تن­اش نباشد

و برود به گور سیاه!

و بگویم تمام این سال­ها

به دروغ

برایش دل سوزانده­ام

و کلاس اول راهنمایی هم

من بودم که برگه­ی امتحان­اش را

از بین برگه­ها جدا کردم

و به سطل آشغال انداختم

تا تمام تابستان عر بزند

 

باید چند بسته آدامس بادکنکی بخرم

و عکس برگردان­هایش را

به روی در حمام بچسبانم

و با چَلَق و چولوق

حرص مادرم را دربیاورم

و وادارش کنم

برای هزارمین بار به من یادآور شود

که جویدن آدامس

همراه با چَلَق و چولوق

کار زن­های خراب است

و برای من زشت است

و نام نیک خانواده را

به لجن می­کشم

و اصولا

این جلف­بازی­ها

از من گذشته

 

باید موهای سفیدم را بکنم

و صورت­ام را بند بیندازم

و با کرم کلاژن

و محصولات زیبایی گینو

و ماسک شیر و عسل

و ریمل آبی آسمانی

دلم را خوش کنم

و یادم باشد

کتاب­هایم را

در اولین فرصت

در گونی بگذارم

و به آشغالانس­ها بدهم

و فقط کتاب رزا منتظمی را نگه دارم

 

باید مدارک رنگارنگ باسوادی­ام را

حتما بسوزانم

و به جای ورزش

به کلاس رقص بروم

و تمرین کنم

که با عشوه

و با لهجه­ی فارسی­ ِآکسفورد

و با کاف ِ ته حلقی

حرف بزنم

 

یادم باشد

که در محافل روشن­فکرانه

با ژستی اندیشمند

از تهاجم فرهنگی بگویم

و این که «جمال­زاده»

اصل تهاجم فرهنگی­ست

و «صادق هدایت»

شاعر متوسطی­ست

و «تولستوی»

بچه­ی محلات است

و «گابریل گارسیا مارکز» فلان فلان شده

باعث شده که حسن

در عشق رمدیوس خوشگله

خودش را با واجبی بکشد

و «رومن رولان» با آنت

و «هوگو» با کوزت

و «هسه» با هرمینه

سعی دارند ما را

از راه به در کنند

تا ریشه­هایمان را فراموش کنیم

و یادمان برود بچه بزاییم

 

باید با چشمکی کوچک

به تو یادآوری کنم

که گذشته­ها گذشته

و معصومیت­ها مرده

و آرمان­ها خاک شده

و من

با رنگ باباکرم

و یک قر جانانه

مانیفست جدیدم را

به تو اعلام می­کنم

 

 

 

 

 

 

 

 

+ رها Balatarin