لورنا جان
بخوان
صدای تو در این صبح کمرنگ پاییزی
مرا به یاد بوسههایی میاندازد
که طعم سیگار میدهد
وای از بوسههایی که طعم سیگار میدهد...
کاری ندارم
جز آنکه پنجرهها را به روی سوز سرما ببندم
مجلهها را جمع کنم
روی صندلی ناراحت چوبی بنشینم
و سطوح سخت و ناهموار زندگی را
زیر باسن مبارک حس کنم
و یادم باشد
همیشه یادم باشد
که هیچ چیز در این دنیا
راحت و آسان نمیگذرد
کاناپهی راحت امریکایی را
برای مهمانان راحتطلبم میگذارم
تا روی آن لم بدهند
و پرتقال پوست بگیرند
و به اوضاع مملکت فحش بدهند
و من با لبخندی سر تکان دهم
و به بوسههایی فکر کنم
که طعم سیگار میدهد
وای از بوسههایی که طعم سیگار میدهد...
لورنا جان
بخوان
صدای تو مثل فرشتههاست
و لحظههایی مرا
از زمین سخت و سنگین و ناهموار
جدا میکند
و به آسمان میبرد
و فراموش میکنم:
تکستهای ننوشته را
جلسههای کسل کننده را
گپزدنهای احمقانه را
لبخندهای زورکی را
حرفهای صد من یک غاز را
روزهای بیپولی را
سرمای شبها را
برنامههای مزخرف تلویزیون را
سروصدای همیشگی عملههای ساختمانساز را
تلفنهای گاه و بیگاه و حرفهای همیشگی و تکراری را:
- «چطوری؟ خوبی؟ اوضاع روبراهه؟»
- روبراهه
روبراهه
روبراهه
روبراهه
صدای تو مرا از این دیالوگهای کسالت بار جدا میکند
تا به یاد بوسههایی بیفتم
که طعم سیگار میدهد
وای از بوسههایی که طعم سیگار میدهد...
آی آی آی آی
لورنا جان
آی...
دلم فریاد میخواهد
نه فریاد دردآلود
نه فریادی که آدمهای رنجدیده میکشند
نه فریاد آدمهای خوشحال و راضی
نه فریاد یک زن دردمند زائو
نه فریاد شکوه و شکایت به درگاه پروردگار
نه
نه
نه
دلم فریادی میخواهد شبیه فریاد قوالیخوانهای دردمند
سرخپوستهای دانای داستانها
آوازهخوانهایی که
آواز نمیدانند
و آواز نمیخوانند
و مرثیهخوان دل دیوانهی خویشند
فریادهایی که در مراسم زار
برای اهل هوا
از نای جان
سر به آسمان میزند
لورنا جان
فریاد بزن لطفا
به جای من فریاد بزن
مرا رها کن از رویای بوسههایی
که طعم سیگار میدهند
وای از بوسههایی که طعم سیگار میدهند...