پرومته خدای آتش و فرزانگی، از روی عشق، آتش را به انسان داد و نیز فرزانگی را. زئوس، خدای خدایان، بر او خشم گرفت و فرمان داد تا پرومته را در کوههای قفقاز به زنجیر کشند. هر روز عقابی میامد و جگر پرومته را میخورد و روز بعد جگر دیگری در تن پرومته میرویید و باز عقاب و ...و این داستان تا ابد ادامه دارد...
پرومته بعد از سالها زندگی نکبتبار در کوههای قفقاز تصمیم گرفت برای رهایی از کابوس تکراری و ابدی کرکس جگرخوار، به ایران بیاید و با روشی که شنیده بود مردم آن سامان در خلاصی زندانیان دارند از این نفرین ابدی خلاص شود و جگرش کمی حال بیاید.
برای طولانی نشدن داستان از ذکر جزئیات خودداری میکنیم و سر اصل مطلب میرویم.
«تهران، پرومته در کافی نت»
دختر به کنار میز پرومته آمد و با لوندی پرسید:
«چیز دیگهای هم میخواین؟»
پرومته با حجب و حیای ذاتیاش، سر به پایین انداخت و گفت: «نه»
دختر لبخندی زد و گفت:
«آیدیات چیه؟»
و چشمکی هم چاشنی حرفاش کرد.
پرومته کمی فکر کرد و در دل به خودش نفرین کرد که چرا طی این سالها که در کوه قفقاز بوده، زبان انگلیسیاش را تقویت نکرده.
در همین حال، دختر گفت:
«اووووه، بچه مثبت! حالا ببینم شغلات چیه؟»
پرومته باز به فکر فرو رفت و با کمی من و من گفت:
«من...بله...من در کارخانهی کبریتسازی کار میکنم»
و سرخ شد.
دختر با خوشحالی و ذوقزدگی گفت:
«واااای، چه باحال! به قیافهات هم میاد مهندس باشی. حالا مال کدوم کارخونهای؟ کبریتسازی زنجان؟ یا ممتاز تبریز؟»
پرومته با کمی مکث گفت:
«کبریت سازی قفقاز»
دختر گفت:
«آها! مال اون ور آبی؟ خب...قیافهات هم مث ایرونیها نیست، یه کم به ترکها میبری....یهکم هم شبیه روسهایی.
حالا تو این خرابشده چیکار میکنی؟ الان میخوای با دوستدخترت چت کنی کلک؟»
و چشمکی زد.
پرومته آهی کشید و گفت:
«نه. میخواهم از دست عقابم خلاص شوم»
دختر لبخندی زد و گفت:
«آره عزیز، میفهمام. من هم میخوام یه جورایی از دست عقابم خلاص بشم»
و چشمکی زد.
پرومته شگفت زده گفت:
«آه، زئوس من! مگر تو هم عقاب داری؟»
دختر عشوهای آمد و گفت:
«اسم من زئوس نیست، گلرخه، تازه شم همه ی ما عقاب داریم»
و چشمکی زد.
(تا آخر این داستان، دختر با هر جمله یه چشمک هم میزنه. آخه تیک داره و من دیگه این رو نمی نویسم)
بعد پرسید:
«اسم تو چیه؟»
پرومته گفت:
«پرومتئوس»
و بعد با کمی خجالت اضافه کرد:
«البته میتوانید پرومته صدایم کنید»
دختر گفت:
«آره، پرومتئوس خیلی سخته اما پرومته خفنه. تو هم میتونی گلی صدام کنی یا رخی»
و چشمکی...
بعد سیگاری از کیفاش بیرون آورد و به پرومته گفت:
«آتیش داری؟»
با این سوال، گویی آتش به جان پرومتهی بینوا زدند.
پرومته با این سوال دختر، یاد خاطرات تلخ گذشته افتاد و به فکر فرو رفت. و با لحنی محزون گفت:
«آتش...آتش چیزی است که به خاطر هدیه دادناش به خون جگر دچار شدهام. آه آتش...»
دختر گفت:
«اوووووه. بگو ندارم و خودتو خلاص کن دیگه. چرا روضهی حضرت عباس میخونی؟ حالا کبریتها رو به کی هدیه دادی؟ اخراجات کردن؟ آره ناکس؟»
و چشمکی...(مردم از بس این رو نوشتم!)
«ببین پرومته جون، من دختر هایکلاسی هستم. البته کمی هم فمینیستام اما خب...تو مرد بامزهای هستی. لهجهات هم که کشته منو به خدا! (خنده)میتونی با من راحت باشی. حالا بگو ببینم چرا اینقدر دلمردهای؟»
در اینجا پرومته طاقتاش طاق شد و سرش را روی میز گذاشت و های های گریه کرد.
و با همان اشک و آه، داستاناش را تعریف کرد.
......
گلرخ کلینکسی به او داد و گفت:
«این روزها با آبغوره گرفتن که کار درست نمیشه. این داستان تو کاملا یه مورد نقض حقوق بشره»
پرومته با خجالت درآمد که:
«آخر گلرخ خانم، گویا شما فراموش کردید...من که بشر نیستم. تعریف از خود نباشد اما من برای خودم یک پا خدا هستم»
گلرخ گفت:
«ببین پرومته جون. تو خارجی هستی و یه چیزهایی رو نمیدونی. اینجا ایرونه. میفهمی؟ اگه پیش کسی دهن باز کنی و بگی من خدا هستم بلایی سرت میارن که صدها بار آرزوی عقاب جگرخوارت رو بکنی. یه بابایی بود به اسم حلاج. یه همچین چیزی گفت و دودماناش رو به باد دادن. یادت باشه دیگه اینو نگی ها! خب؟»
و بعد اضافه کرد:
«من به بروبچس میگم یه پتیشین برات راه بندازن. همهی دنیا رو بسیج میکنیم که پتیشن رو امضا کنن. چه معنی داره که یه آدم رو تو کوه زندونی کنن و یه عقاب هم بشه مامور خوردن جیگرش؟! چه بیرحمهایی پیدا میشن والله.
به جوون مردم رحم نمیکنن. اون هم جوون به این رعنایی. آخی...نازی...»
پرومته در حالی که کلینکسی به گلرخ میدا گفت:
«البته گلرخ خانم، فراموش نکنید که من هم بیتقصیر نبودم. عشق به انسان مرا به نافرمانی زئوس بزرگ وادار کرد»
گلرخ گفت:
«زئوس بزرگ غلط کرد. ایشون اصلا کور خونده. دیگه دوران پادشاهی سر اومده. الان همه جا جمهوریه. مردم خودشون حاکماشون رو انتخاب میکنن. بَهه!»
پرومته شرمگین گفت:
«گلرخ خانم، محض اطلاعتان عرض کنم زئوس پادشاه نیست. او خدای خدایان است. خدای المپ»
گلرخ با عصبانیت گفت:
تو انگار بدت نمیاد هرشب عقابه بیاد و جیگرت رو اوف کنه ها، نه؟ بابا چرا نمیفهمی؟ آخه من هم آدم ام به خدا (اووووپس! ببخشید، دیالوگ نیکی کریمی قاطی شد یه بار دیگه می نویسم)
بابا چرا نمی فهمی؟ از بس پاچهخواری زئوستون رو کردی که اینجوری هار شده. حالا بگو ببینم، وکیلی مکیلی چیزی داری؟»
پرومته شگفتزده گفت:
«آوه ای زئوس بزرگ! این دیگر چیست؟»
گلرخ شانهای بالا انداخت و گفت:
"هیچی بابا، بیخیال. از شادی صدر میخواهیم که وکالتات رو قبول کنه. البته شیرین عبادی بهتر بود چون اون تو کارهای حقوق بشریه ولی فکر نکنم به خاطر یه چیز بیاهمیتی مث هدیه کردن کبریت وکالتات رو قبول کنه»
و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد گفت:
«اگه زن بودی و شوهرت رو کشته بودی یا مادرشوهرت رو خفه کرده بودی یا معشوقهی کسی بودی و زناش رو کشته بودی، ایکی ثانیه کارت درست بود، اما خب...هم مردی، هم این که...هومممم ...هدیه کردن کبریت...همچین کلاساش پایینه دیگه.
پرومته تا گوشهایش سرخ شد و گفت:
«آه آه گلرخ خانم، قتل؟! من عاشق انسان ام و گویا شما توجه نمیفرمایید، تخصص من در امور آتش و فرزانگیست. بیم آن دارم کاری کنم که خشم زئوس بزرگ برافروخته گردد»
گلرخ در میان حرف پرومته دوید و گفت:
«اصلا مزهی وبلاگنویسی به اینه که دم به دقیقه خشم یه عده رو شعلهور کنی. هرچی عصبانیتر، بهتر! تازه...خدا رو چه دیدی؟ شاید وبلاگت اونقدر جنجالی شد که تو بلاگچین برات پرونده درست کردن!»
پرومته با وحشت گفت:
«آه نه گلرخ خانم! من همان یک پرونده ای که دارم برای هفت جد و آبادم کافی است. اصولا من اینجا آمدهام که مرا از شکنجهی جاودان نجاتم دهید نه این که به آن بیفزایید»
گلرخ در حالی که پشت کامپیوتر مینشست تا وبلاگی برای پرومته راه بیندازد و مقدمات پتیشن را آماده کند، آدامس بادکنکیاش را باد کرد و ترکاند و گفت:
«این زئوس شما با این پتیشن میفهمه که الان عصر ارتباطاته و شونصدهزار سال قبل از میلاد نیست که جوون مردم رو تو کوه زنجیر کنه و هند جیگرخوار بالای سرش بذاره. راستی این عقابات کجاست؟ پس چرا نمیاد ببینیماش؟»