تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/08/23
پرومته در ایران

تقدیم به پسر فهمیده و با عرض ارادت به «آندره ژید»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

پرومته خدای آتش و فرزانگی، از روی عشق، آتش را به انسان داد و نیز فرزانگی را. زئوس، خدای خدایان، بر او خشم گرفت و فرمان داد تا پرومته را در کوه­های قفقاز به زنجیر کشند. هر روز عقابی می­امد و جگر پرومته را می­خورد و روز بعد جگر دیگری در تن پرومته می­رویید و باز عقاب و ...و این داستان تا ابد ادامه دارد...

 

 

پرومته بعد از سال­ها زندگی نکبت­بار در کوه­های قفقاز تصمیم گرفت برای رهایی از کابوس تکراری و ابدی کرکس جگرخوار، به ایران بیاید و با روشی که شنیده بود مردم آن سامان در خلاصی زندانیان دارند از این نفرین ابدی خلاص شود و جگرش کمی حال بیاید.

 

برای طولانی نشدن داستان از ذکر جزئیات خودداری می­کنیم و سر اصل مطلب می­رویم.

 

 

«تهران، پرومته در کافی نت»

 

دختر به کنار میز پرومته آمد و با لوندی پرسید:

«چیز دیگه­ای هم می­خواین؟»

پرومته با حجب و حیای ذاتی­اش، سر به پایین انداخت و گفت: «نه»

دختر لبخندی زد و گفت:

«آی­دی­ات چیه؟»

و چشمکی هم چاشنی حرف­اش کرد.

پرومته کمی فکر کرد و در دل به خودش نفرین کرد که چرا طی این سال­ها که در کوه قفقاز بوده، زبان انگلیسی­اش را تقویت نکرده.

در همین حال، دختر گفت:

«اووووه، بچه مثبت! حالا ببینم شغل­ات چیه؟»

پرومته باز به فکر فرو رفت و با کمی من و من گفت:

«من...بله...من در کارخانه­ی کبریت­سازی کار می­کنم»

و سرخ شد.

دختر با خوشحالی و ذوق­زدگی گفت:

«واااای، چه باحال! به قیافه­ات هم میاد مهندس باشی. حالا مال کدوم کارخونه­ای؟ کبریت­سازی زنجان؟ یا ممتاز تبریز؟»

پرومته با کمی مکث گفت:

«کبریت سازی قفقاز»

دختر گفت:

«آها! مال اون ور آبی؟ خب...قیافه­ات هم مث ایرونی­ها نیست، یه کم به ترک­ها می­بری....یه­کم هم شبیه روس­هایی.

حالا تو این خراب­شده چی­کار می­کنی؟ الان می­خوای با دوست­دخترت چت کنی کلک؟»

و چشمکی زد.

پرومته آهی کشید و گفت:

«نه. می­خواهم از دست عقابم خلاص شوم»

دختر لبخندی زد و گفت:

«آره عزیز، می­فهم­ام. من هم می­خوام یه جورایی از دست عقابم خلاص بشم»

و چشمکی زد.

پرومته شگفت زده گفت:

«آه، زئوس من! مگر تو هم عقاب داری؟»

دختر عشوه­ای آمد و گفت:

«اسم من زئوس نیست، گل­رخه، تازه شم همه ی ما عقاب داریم»

و چشمکی زد.

(تا آخر این داستان، دختر با هر جمله یه چشمک هم می­زنه. آخه تیک داره و من دیگه این رو نمی نویسم)

بعد پرسید:

«اسم تو چیه؟»

پرومته گفت:

«پرومتئوس»

و بعد با کمی خجالت اضافه کرد:

«البته می­توانید پرومته صدایم کنید»

دختر گفت:

«آره، پرومتئوس خیلی سخته اما پرومته خفنه. تو هم می­تونی گلی صدام کنی یا رخی»

و چشمکی...

بعد سیگاری از کیف­اش بیرون آورد و به پرومته گفت:

«آتیش داری؟»

با این سوال، گویی آتش به جان پرومته­ی بینوا زدند.

پرومته با این سوال دختر، یاد خاطرات تلخ گذشته افتاد و به فکر فرو رفت. و با لحنی محزون گفت:

«آتش...آتش چیزی­ است که به خاطر هدیه دادن­اش به خون جگر دچار شده­ام. آه آتش...»

دختر گفت:

«اوووووه. بگو ندارم و خودتو خلاص کن دیگه. چرا روضه­ی حضرت عباس می­خونی؟ حالا کبریت­ها رو به کی هدیه دادی؟ اخراج­ات کردن؟ آره ناکس؟»

و چشمکی...(مردم از بس این رو نوشتم!)

«ببین پرومته جون، من دختر های­کلاسی هستم. البته کمی هم فمینیست­ام اما خب...تو مرد بامزه­ای هستی. لهجه­ات هم که کشته منو به خدا! (خنده)می­تونی با من راحت باشی. حالا بگو ببینم چرا این­قدر دل­مرده­ای؟»

در این­جا پرومته طاقت­اش طاق شد و سرش را روی میز گذاشت و های های گریه کرد.

و با همان اشک و آه، داستان­اش را تعریف کرد.

 

......

 

گلرخ کلینکسی به او داد و گفت:

«این روزها با آبغوره گرفتن که کار درست نمی­شه. این داستان تو کاملا یه مورد نقض حقوق بشره»

پرومته با خجالت درآمد که:

«آخر گلرخ خانم، گویا شما فراموش کردید...من که بشر نیستم. تعریف از خود نباشد اما من برای خودم یک پا خدا هستم»

گلرخ گفت:

«ببین پرومته جون. تو خارجی هستی و یه چیزهایی رو نمی­دونی. اینجا ایرونه. می­فهمی؟ اگه پیش کسی دهن باز کنی و بگی من خدا هستم بلایی سرت میارن که صدها بار آرزوی عقاب جگرخوارت رو بکنی. یه بابایی بود به اسم حلاج. یه همچین چیزی گفت و دودمان­اش رو به باد دادن. یادت باشه دیگه اینو نگی ها! خب؟»

و بعد اضافه کرد:

«من به بروبچس می­گم یه پتیشین برات راه بندازن. همه­ی دنیا رو بسیج می­کنیم که پتیشن رو امضا کنن. چه معنی داره که یه آدم رو تو کوه زندونی کنن و یه عقاب هم بشه مامور خوردن جیگرش؟! چه بی­رحم­هایی پیدا می­شن والله.

به جوون مردم رحم نمی­کنن. اون هم جوون به این رعنایی. آخی...نازی...»

پرومته در حالی که کلینکسی به گلرخ می­دا گفت:

«البته گلرخ خانم، فراموش نکنید که من هم بی­تقصیر نبودم. عشق به انسان مرا به نافرمانی زئوس بزرگ وادار کرد»

گلرخ گفت:

«زئوس بزرگ غلط کرد. ایشون اصلا کور خونده. دیگه دوران پادشاهی سر اومده. الان همه جا جمهوریه. مردم خودشون حاکماشون رو انتخاب می­کنن. بَهه!»

پرومته شرمگین گفت:

«گلرخ خانم، محض اطلاع­تان عرض کنم زئوس پادشاه نیست. او خدای خدایان است. خدای المپ»

گلرخ با عصبانیت گفت:

تو انگار بدت نمیاد هرشب عقابه بیاد و جیگرت رو اوف کنه ها، نه؟ بابا چرا نمی­فهمی؟ آخه من هم آدم ام به خدا (اووووپس! ببخشید، دیالوگ نیکی کریمی قاطی شد یه بار دیگه می نویسم)

بابا چرا نمی فهمی؟ از بس پاچه­خواری زئوس­تون رو کردی که اینجوری هار شده. حالا بگو ببینم، وکیلی مکیلی چیزی داری؟»

پرومته شگفت­زده گفت:

«آوه ای زئوس بزرگ! این دیگر چیست؟»

گلرخ شانه­ای بالا انداخت و گفت:

"هیچی بابا، بی­خیال. از شادی صدر می­خواهیم که وکالت­ات رو قبول کنه. البته شیرین عبادی بهتر بود چون اون تو کارهای حقوق بشریه ولی فکر نکنم به خاطر یه چیز بی­اهمیتی مث هدیه کردن کبریت وکالت­ات رو قبول کنه»

و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد گفت:

«اگه زن بودی و شوهرت رو کشته بودی یا مادرشوهرت رو خفه کرده بودی یا معشوقه­ی کسی بودی و زن­اش رو کشته بودی، ایکی ثانیه کارت درست بود، اما خب...هم مردی، هم این که...هومممم ...هدیه کردن کبریت...همچین کلاس­اش پایینه دیگه.

اصلا چه طوره یه وبلاگ هم واسه خودت راه بندازی هان؟»

پرومته تا گوش­هایش سرخ شد و گفت:

«آه آه گلرخ خانم، قتل؟! من عاشق انسان ام و گویا شما توجه نمی­فرمایید، تخصص من در امور آتش و فرزانگی­ست. بیم آن دارم کاری کنم که خشم زئوس بزرگ برافروخته گردد»

گلرخ در میان حرف پرومته دوید و گفت:

«اصلا مزه­ی وبلاگ­نویسی به اینه که دم به دقیقه خشم یه عده رو شعله­ور کنی. هرچی عصبانی­تر، بهتر! تازه...خدا رو چه دیدی؟ شاید وبلاگت اون­قدر جنجالی شد که تو بلاگچین برات پرونده درست کردن!»

پرومته با وحشت گفت:

«آه نه گلرخ خانم! من همان یک پرونده ای که دارم برای هفت جد و آبادم کافی است. اصولا من این­جا آمده­ام که مرا از شکنجه­ی جاودان نجاتم دهید نه این که به آن بیفزایید»

گلرخ در حالی که پشت کامپیوتر می­نشست تا وبلاگی برای پرومته راه بیندازد و مقدمات پتیشن را آماده کند، آدامس بادکنکی­اش را باد کرد و ترکاند و گفت:

«این زئوس شما با این پتیشن می­فهمه که الان عصر ارتباطاته و شونصدهزار سال قبل از میلاد نیست که جوون مردم رو تو کوه زنجیر کنه و هند جیگرخوار بالای سرش بذاره. راستی این عقاب­ات کجاست؟ پس چرا نمیاد ببینیم­اش؟»

 

 

 

 

 

 

+ رها Balatarin