تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/08/22
آزادی

چرا می گویید ما آزاد نیستیم؟

من آزادم تا ولوم ضبط­ام را تا دین آخر باز کنم

و یک شب تا صبح برقص­ام

و هر کس اعتراض کرد بگویم:

«چهاردیواری و اختیاری»

 

چرا می گویید ما آزاد نیستیم؟

من آزادم تا از هر چراغ قرمزی که می­خواهم، رد شوم

و فوق فوق­اش جریمه­اش را بدهم

و نشانه­های ترافیکی را

به عطسه­ی بز هم حساب نکنم

و از دور به پاسبان سرچهارراه بخندم

و دستم را یک وجب روی بینی­ام بگذارم

و زبان­ام را برایش دراز کنم

 

چرا می­گویید ما آزاد نیستیم؟

من آزادم تا پشت سر دختردایی ترشیده­ام

حسابی صفحه بگذارم

و به دیگران بگویم که او

بینی­اش را عمل کرده تا شوهر کند

و مهریه­اش را بالاتر بگیرد

و با تمام این ترفندها

هنوز هیچ پدرسوخته­ای پیدا نشده

تا او را بگیرد

 

چرا می­گویید ما آزاد نیستیم؟

من آزادم تا در ام­القرای اسلامی

ماتیک آلبالویی جیغ به لب­هایم بزنم

و ریمل آبی آسمانی به مژگانم بکشم

و ناخن­های پایم را صورتی اکلیلی کنم

و با یک جفت صندل مکش­مرگ­مای شیشه­ای

و با کاپریس جین

که ساق­های خوش­تراش­ام را نشان می­دهد

به نانوایی برم

و با یک خروار ناز و ادا

سه عدد سنگک داغ دوبر خشخاشی بخرم

 

چرا می­گویید ما آزاد نیستیم؟

من آزادم که به ارباب­رجوع زبان­نافهم

علیرغم «طرح تکریم»

پشت چشم نازک کنم

و مردم را

به گوشه­ی ناخن پریده­ی انگشت کوچکم حساب نکنم

و ارث پدرم را

از هر کسی که عشق­ام می­کشد طلب کنم

و تاوان حقوق کم

و کار زیاد

و اضافه­کارهای پرداخت­نشده

و خرده­فرمایش­های رییس

و سوخت شدن مرخصی­هایم را

با اخم و تخم

از دیگران بگیرم

 

چرا می­گویید ما آزاد نیستیم؟

من آزادم در هر بگومگو

به استناد این جمله­ی حکیمانه که می­گوید:

«در هیچ دعوایی حلوا خیرات نمی­کنند»

هر چقدر دلم می­خواهد فحش خواهر و مادر بدهم

و تا جان در بدن دارم

دیگران را کتک بزنم

به شرط آن که

 هیچ شاهد عادل مسلمان مردی

آن دور و بر نباشد

و جای کبودی هم نماند

(اگر هم ماند

نو پرابلم،

پول­اش را می­دهم)

 

چرا می­گویید ما آزاد نیستیم؟

من آزادم بین «اعتماد ملی» و «کیهان»

یکی را انتخاب کنم

یا هر دو را بخرم

یا هیچ­کدام را

و به ریش تمام سیاسیون هم بخندم

و «خانواده­ی سبز» را

که یک مجله­ی وزین خانوادگی است

به عنوان رفرنس دانسته­هایم

به رخ این و آن بکشم

 

چرا می­گویید ما آزاد نیستیم؟

کوچه پس کوچه­های انقلاب

جان می­دهد برای خرید «پلی­بوی»

و دفتر اشعار قبیحه­ی «فرخ­زاد»

و تواریخ ممنوعه­ی «راوندی»

و «ر.اعتمادی» هم که دیگر انقلاب نمی­خواهد،

روی پیش­خوان شعبه­های «شهرکتاب»

به روشن­فکران متوهم

دهن­کجی می­کند

و «فهیمه رحیمی»

این سمبل معصوم و مظلوم حمایت از ادبیات عامیانه

هم­چنان میان­دار بازار کتاب است

و دختران دانشجو

در خوابگاه

و در شب امتحان

برای به امانت گرفتن­ کتاب­هایش

به صف می­شوند

 

چرا می­گویید ما آزاد نیستیم؟

من آزادم هر مدلی که می­خواهم

رانندگی کنم:

مارپیچی

زیگزاگی

لاک­پشتی

جمبوجتی

بوق بوقی

نورافکنی

یا چراغ خاموشی

یا هر روش ابتکاری دیگر

هر جور که راحت باشم

و عشق­ام بکشد

 

 

چرا می­گویید ما آزاد نیستیم؟

اگر مرگ می­خواهید

بفرمایید،

این­هم رشت!

 

 

 

 

 

 

+ رها Balatarin