تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/08/19
جمعه

جمعه اگه حرف تازه­ای نداره

به خاطر اینه که تو نیستی

 

......

 

دست­کش دورنگ رزماری می­پوشم

و برای این­که شستن یه کوه ظرف

از زندگی که هیچ

از مرگ هم بیزارم نکنه

و در این روز تعطیل

دچار یاس­های فلسفی نشم

موسیقی می­ذارم

و با هر اسکاچی که به ظرف­ها می­کشم

یاد خاطره­ای می­افتم

و لبخندی می­زنم

و گاهی گوشه­ی لبم رو گاز می­گیرم

و گاهی به خودم میام و می­بینم

نم اشکی از گوشه­ی چشم­هام

آماده­ی افتادنه...

آرشه­ی ویلن روی قلب منه انگار.

 

این­جا پاییز

غم­انگیزه

حتی اگه همه چیز روبراه باشه

و غصه­ای نداشته باشی

و بی پول هم نباشی

و مدیرت هم از کارت راضی باشه

و قبض­های آب و برق و تلفن رو هم پرداخت کرده باشی

و عاشق هم نباشی

و روز جمعه هم یه روز آفتابی باشه

و ناهار

فسنجون خورده باشی با دوغ

و تلویزیون هم نگاه نکرده باشی

و بلوزت خوش­رنگ ترین صورتی دنیا باشه.

 

رخت­های چرک رو داخل ماشین لباس­شویی می­ریزم

و هم زمان، اسفناج­های یخ­زده رو روی سینک می­ذارم

چشم­ام رو به سرامیک­های سفید لکه­دار شده

و پیشخوان پر از خرده­های نون

و کتاب­ها و مجله­ها و کاغذهای درهم و برهم

و سی دی­­های پخش و پلا

می­بندم

و با فنجان چای

و بیسکویت سلامت فرد

و دو سه پر نارنگی

پشت کامپیوتر سنگر می­گیرم

تا یادم نیفته

هرگز به یادم نیفته

جمعه اگه حرف تازه ای نداره

به خاطر اینه که تو نیستی...

 

بیست و پنج بار وبلاگم رو باز می­کنم

تا شونزده کامنت رو

چهل و دوبار بخونم

و شونصدبار به وبلاگ مهران سر می­زنم

و تو دلم به آپ دیت بودن­اش هزاران رحمت می­فرستم

و تمام پست­هاش رو

حتی سیاسی­هاش رو

با این­که خدا می­دونه به چه زبانیه

که من نمی­فهم­ام

ده بار می­خونم

و سعی می­کنم اسم­های قلنبه سلنبه رو درست بخونم

و جناح­ها و حزب­های مزخرف سیاسی

و مافیای کامورا

و گاسترونومی

و کوزانوسترای امریکایی رو

بفهم­ام

و ایالت کانیکتیکات

و جولیبرمن

و دانیل دو لنون

و سن توماس اکویناس رو

که خدا می­دونه چرا

من رو به یاد انتروبیوس ورمیکولاریس می­اندازه

به خاطر بسپارم

 

صدها بار صبحانه و بالاترین و بلاگچین و ... چک می­کنم

و تو دلم به وبلاگ­نویس­های تنبل غر می­زنم

و سی و هفت بار با ورق­های مجازی

اسپایدر بازی می­کنم

و سیزده بار موبایلم رو

در نبرد تخته نرد

می­برم

تا شاید به یادم نیاد

هرگز به یادم نیاد

جمعه اگه حرف تازه­ای نداره

به خاطر اینه که تو نیستی...

 

به عروسک­ها نگاه می­کنم

به خرسی پشمالو با لبخند معصومانه­اش

و فیش فیش موذی با چشم­های هیپنوتزم شده

و هشتل­پا با اون قیافه­ی خنگولش

و به گیاهک خوشگلم، با نوزاد تازه به دنیا اومده­اش

و به مبل و صندلی و میز و قاب­های عکس

و هرچیزی که از یاد من می­بره

که جمعه اگه حرف تازه­ای نداره

فقط به خاطر اینه که تو نیستی

 

اما عکس تو از بالای بالاترین ارتفاع

و درست روبروی من

با بلوز آبی­ات

و با چشمان آبی­ترت

و اون لبخند ناتمام

نمی­ذاره که از یادم بره

جمعه اگه حرف تازه­ای نداره

فقط و تنها به این خاطره

که تو نیستی

 

......

 

ای کاش بودی

یا من نبودم

 

 

 

 

 

+ رها Balatarin