اتفاقی نیفتاد
چمدانم را بستم و به راه افتادم
....
بی خانمانی زیبا بود
تنهایی زیبا بود
غصه ها زیبا بودند
همه چیز ساده بود و با تناسب
هیچ اتفاقی نیفتاد...
ماه را بی تو نگاه کردم
نشانه ها گم شدند
دب اکبر و شکارچی سر جای خود ماندند
«بی جا» من بودم
چمدانم را به جاده سپردم و به راه افتادم
اتفاقی نیفتاد...
نه عزیزم, هیچ اتفاقی نیفتاد!
زندگی, با دو گلدان نرگس, پشت پنجره ی آشپزخانه قد می کشد...